0

نامه

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

نامه


سارق بانک داستان خود را در یاد داشت های کوتاهی به تحویل دار بانک تحویل داد. تپانچه را در یک دست گرفت و با دست دیگر یاد داشت را به او داد. در یاد داشت اول آمده بود:
این یک سرقت مسلحانه است، زیرا پول درست مثل وقت است و من برای ادامه زندگی به آن نیاز زیادی دارم. پس تکان نخور. دستت را بگذار جایی که من ببینم و آژیر خطر را هم نزن وگرنه مخت را داغان می کنم.
تحویلدار، زن جوان بیست و پنج ساله ای بود، چراغ هایی را دید که خیابان زندگی اش را روشن می کرد، برای اولین بار طی سال ها روشن شد. دست هایش را جایی گذاشت که او ببیند و هیچ دگمه و زنگ خطری را فشار نداد. با خود گفت:
- آی خطر، آی خطر. تو چقدر مثل عشقی. 
بعد از خواندن یاد داشت آن را به مرد مسلح برگرداند و گفت:
- این یاد داشت خیلی کلی است. نمی توانم با آن ارتباط برقرار کنم. 
سارق جوان بیست و پنج ساله یاد داشت دوم را که می نوشت، جریان برق افکارش را در دستان خود حس می کرد. با خود گفت:
- آی پول، آی پول. تو چقدر مثل عشقی.
توی یاد داشت بعدی اش نوشت:
این یک سرقت مسلحانه است. زیرا این جا فقط یک قانون جاری است، پولت که تمام می شود ول معطلی. بنا براین دست هایت را بگذار جایی که من ببینم، دگمه زنگ خطر را هم نزن وگرنه مخت را داغان می کنم.
زن جوان یاد داشت را گرفت و بی هوا دستش به دست غیر مسلح سارق خورد. تماس دست مرد مسلح به آنی راه کشید به خاطره اش و همان جا جا گرفت. نور دائمی شد که هر وقت گم می شد، می توانست با آن راه خود را بیابد. حس کرد همه چیز را به خوبی می بیند، گویی حجابی ناشناس را برداشته بودند.
به دزد گفت:
- فکر می کنم حالا بهتر سر درمی آورم. اما همه این پول هم تو را به جیزی که می خواهی نمی رساند.
نگاهی به چشم او انداخت و بعد به تپانچه اش خیره شد، در نگاهش عمقی بود و آرزو می کرد همان جا جلوی چشم مرد، ثروتمند شود. با خود گفت:
- آی عشق، آی عشق، تو چقدر مثل طلایی هستی که قرار است خرج من شود.
سارق خمار می شد. وزن همه رویاهایش را در تپانچه می یافت. درباره این لحظه و لحظه هایی که از راه می رسید فکر کرد، آن ها گنج ما را تهدید می کنند. نمی توانم تو را به آن سرعتی بردارم که به عظمت دست می یابی. آی پول، آی پول، لطفا مرا نجات بده. زیرا هوسی، هوس ناب که فقط خودش را می خواهد.
مرد مسلح حس می کرد که آنتراکت هایش، فضایی است که درون او گشوده می شود و تلنبار می شود، طوری که نمی داند حرکت بعدی اش چه خواهد بود.
دوباره نوشت. توی یاد داشت بعدی اش آمده بود:
حالا نوبت فیلم زندگی من است، فیلم بی خوابی هایم. سواری ترسناکی دراتوبوس، خلسه ای شبانه که می خواهم از شرش خلاص شوم که نورش نمی گذارد بخوابم. در خیابان دنبال نامه با باد رفته ای می دوم که زندگی ام را عوض می کند.پول را رد کن اینجا آبجی تا دست بکشم لای موهایش. این هفت تیر که می بینی، تفنگ آب نداده است.پس دست هایت را بگذار جایی که من ببینم و سعی هم نکن هیچ آژیری را به صدا دربیاوری وگرنه مخت را داغان می کنم.
زن جوان که نامه را می خواند، حس کرد دست های درونی اش بر این لحظه از زندگی چنگ انداخته.
با خود گفت:
آی عشق، آی عشق، تو خودتی با همه شفافیت. زیر لنزهای تو می فهمم چه می خواهم.
زن جوان و مرد جوان به چشم های هم خیره شدند و دو راه بین آن ها ساختند.درز یک راه زندگی مرد، مثل آدم کوچولوها به سمت او پیش می رفت و در راه دیگر زندگی زن به مرد نمی رسید.
به مرد گفت:
- پول عشق است. هر کاری بگویی می کنم.
همه پول را توی کیسه ریخت که خودش هم سهمی در آن داشت.
زن که همه پول ها را خالی کرد، بانک غرق خواب بود، خواب شیرینی بدون شیرینی. سرانجام همه به خواب رفتند و خواب درختانی را می دیدند که هیچ وقت پول نمی شد. همه پول را در کیسه ریخت. سارق بانک و تحویلدار با هم از بانک بیرون رفتند. درسنت انگار هر کدام گروگان دیگری است. گر چه دیگر لازم نبود، تپانچه را رو به او گرفت که مثل کودکی بین آن ها بود. 

استیون شوتسمن

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 27 دی 1392  2:04 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها