0

ترس

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

ترس

…چرخی در اتاق زد و رو به رویش ایستاد و گفت:
- نه! تو بگو، من چی چیم از این یارو کمتره؟
جوابی نداد، مات و مبهوت فقط در چین و چروک چهره اش، دنبال خطوط ضرب دری می گشت. معتقد بود که خطوط ضرب دری چهره، شانس می آورد. گفت:
- واسه ما که اومد نداشت، ولی فکر می کنم برای اون چلمن، حسابی اومد داشته.
منتظر بود که جوابی بشنود، اما چیزی نگفت. دستش روی لبه صندلی می لرزید. احساس کرد که سرگیجه دارد. چشمش سیاهی می رفت. نشست. دوباره رو به روی هم بودند. این بار به زبان آمد:
- چیه؟ می ترسی؟
- من؟ عمری...از اون...؟ هه! ول معطلی بابا.
- ولی ترسیدی! نیگا کن. دستات داره می لرزه. صورتت سرخ شده. دوستش داری؟
جوابی نداد و فقط نگاه کرد. پیش خودش فکر کرد که شاید واقعا می ترسد. اما لرزش دست هایش؟
- دکتر گفته باید قرصامو عوض کنم. خیلی به هم ریختم، خیلی!
بلند شد. به زحمت. در و دیوار اتاق دور سرش چرخید و سقف روی سینه اش خراب شد. گفت:
- امروز...همین امروز باید تکلیفم رو با این...روشن کنم...
انگار که چیزی را فراموش کرده باشد، پشت گردنش را خاراند و چشم هایش را بست. سعی کرد به چیزی فکر نکند. داشت فکر می کرد که به چه چیزی فکر نکند. نمی شد.
- تو ترسیدی! تو دیگه حتی اختیار خودت رو هم نداری.
- خفه!
- با اون یارو، صب تا شب می گه و می خنده و تو هیچ اختیاری نداری، داری؟
- آره دوستش دااشتم، ولی دیگه تمومه. اون دیگه مال من نیست. اون دیگه منو نمی خواد...راستی فکر می کنی اون هنوزم منو دوست داشته باشه؟...من که می دونی، ترسی از اون یارو ندارم. همین امروز می رم و تکلیفم رو روشن می کنم...راستی ...
داشت فکر می کرد که راستی راستی ترسیده است.احساس کرد که باید کاری کند. باید از این ترس فرار می کرد.
پشت پنجره، هوا مثل هر روز بود. تصمیم داشت سیگاری بگیراند و تا ته کوچه آواز بخواند و در شلوغی خیابان گم شود. خواست قبل از رفتن چیزی بگوید. اما نگفت. دست هایش را دور سرش گرفته بود و سرش را برده بود لای زانوهاش. نخواست گریه اش را ببیند. بی صدا از اتاق بیرون رفت و تنهایش گذاشت. سیگارش را این دست و آن دست کرد. جیب هایش را دنبال کبریت گشت، اما از کبریت خبری نبود. کلافه شده بود. نگاهی به انتهای کوچه انداخت و صدای زمزمه واری از ته کوچه شنید. بعد، صدا را در شلوغی خیابان گم کرد. دست هایش هنوز می لرزید. 

حسین نوروزی

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 27 دی 1392  2:03 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها