0

گندهه!

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

گندهه!

وقتی به دور و برم نگاه کردم، فهمیدم که انگار قرار است اتفاقی بیفتد. مظورم از اتفاق، یک امر ناخوشایند است. دو مرد داخل بانک بودند، یکی درست در آستانه در و دیگری وسط سالن. "گندهه" در حالی که ظاهرا حواله ها و برگه های جلوی باجه را نگاه می کرد، یک چشم به در داشت، چشم دیگرش متوجه "کوچیکه" بود که در وسط سالن مدتم به اطراف نظر می انداخت و کله اش درست مثل یک تماشاگر تنیس که روبه روی تور نشسته، به این سو و آن سو حرکت می کرد. کوچیکه طوری رفتار می کرد که انگار می خواهد تصمیم بگیرد در کدام صف بایستد. اما، این نوع ایستادنش بود که توجه مرا به خود جلب کرد. بازوی چپش را نزدیک بدنش قرار داده بود و کت بلندی به تن داشت. تا این جا هیچ جیز عجیبی در کار نبود و پوشیدن کت بلند می توانست به خاطر فصل زمستان باشد. اما به نظرم هنوز هم یک جای کار ایراد داشت. مطمئن بودم که یک اسلحه همراه خودش دارد. با کمی دقت بیشتر متوجه شدم که بزرگه هم بدن را طوری به باجه تکیه داده تا اسلحه اش روی زمین نیفتد.
اگر به مرد کوچک تر حمله می کردم، گندهه می توانست به هنگام تلاش برای خلع سلاح کردن او دخلم را بیاورد. اگر به طرف مرد درشت تر هم می رفتم، کوچیکه از فرصت استفاده می کرد و با تهدید مشتریان حاظر، یکی از تحویلداران بیچاره را گروگان می گرفت. بهترین راه این بود که کمی راه بروم، منتظر بمانم، از بانک بیرون بزنم و درخواست کمک کنم. کمک؟ ولی من که عددی نبودم. می شود گفت یک بازنشسته بودم. پس بهتر است مثل افراد عادی به پلیس زنگ بزنم. در این صورت ناشناس هم می مانم.
همین که راه افتادم، کوچیکه هم شروع به حرکت کرد. کتش را به کناری زد و از زیر آن یک یوزی نیمه خودکار بیرون آورد و شروع کرد به فریاد زدن:
- خیلی خوب، همه...
مردنی تر از آن بود که بتواند جمله اش را تمام کند. در یک لحظه به این فکر افتادم که برای پنهان کردن اسلحه به این کوچکی، چرا یک کت به آن بزرگی؟! و بعد بلافاصله دوباره زمستان به خاطرم رسید. خوشبختانه این من نبودم که سد راه او شدم. بلکه یک مامور محافظ هفت تیر به دست که احتمالا او هم متوجه تمام نشانه هایی شده بود که من دیده بودم، زحمت این کار را بر عهده گرفت. البته خوشبختانه برای من و بدبختانه برای آن مامور محافظ که نفهمیده بود گندهه هم همدست اوست. گندهه در حالی که برای رسیدگی به حال و وضع کوپیکه می رفت، با یک ضربه اسلحه به پشت سر مرد محافظ ، او را تقریبا از پا انداخت. به گمانم نگهبان پیش از آنکه فرصت فکر کردن به چیز دیگری را داشته باشد، جان داد و بدنش شروع کرد به تکان خوردن. جسد او روی کوچیکه افتاد و خون همه جا را گرفت.
گندهه یک لحظه همان جا ایستاد. گویی که می خواهد تصمیم بگیرد چه بکند.کمی خشم از چشمانش پیدا بود، اما ترس نه. دوباره به فکرم رسید که به طرفش هجوم ببرم، اما فاصله خیلی زیاد بود. بهتر بود منتظر بمانم. در اطرافم همه مردم جیغ می کشیدند و از وحشت التماس می کردند و برخی هم با پیش بینی دستورهای بعدی گندهه، پیشاپیش روی زمین دراز کشیده بودند. صدای جیغ و داد و فریاد اصلا ناراحتش نمی کرد که این، هم خوب بود هم بد. خوب به این خاطر که یک مرد مسلح خونسرد الکی به کسی شلیک نمی کند و بد به این دلیل که ممکن است بدون درنگ و سنجیدن شرایط شلیک کند.
فضا به نظر شلوغ و پرهیاهو می رسید. تنها افرادی که ساکت و آرام ایستاده بودند، من بودم و او. برای یک لحظه نکاه هایمان به هم گره خورد. نکند فهمیده؟ چگونه می توالد فهمیده باشد؟ صدای نزدیک شدن آژیرها، نگاه های خیره ما را شکست و گندهه به آرامی و با صدای بلند به همه دستور داد روی زمین بخوابند. من هم همان طور که دستور می داد عمل کردم و پیش از دراز کشیدن، چند قدم جلوتر رفتم. تنها چهار پنج متر با او فاصله داشتم. گفت:
- اگه کارهایی رو که بهتون میگم انجام بدین، هیچ کس صدمه نمی بینه. این تنها یه دزدیه که یه جای کارش ایراد پیدا کرده، من می خوام شما مردم نازنین رو گروگان بگیرم تا بتونم فرار کنم.
لازم نبود حرف بیشتری بزند و همین کار را هم کرد. همه ما دیده بودیم که او چه کاری کرده و می تواند آدم بکشد. واژه گروگان هم در سخنان کوتاه او مشخص کرد که اگر خواسته هایش برآورده نشوند، ممکن است جانمان به خطر بیفتد.
پلیس از راه رسید و ارتباط ها بلافاصله برقرار شد. مرد می خواست از یک راه امن به بیرون از بانک فرار کند و خودش را به فرودگاهی اختصاصی که یک هواپیما در آن جا منتظر اوست، برساند و به کوبا برود. تهدید کرد که در غیر این صورت، هر ده دقیقه یکی از گروگان ها را می کشد. می خواست برای اطمینان از افتادن در دام پلیس، تعدادی از گروگان ها را هم همراه خود ببرد. حالا تهدید به کشتن گروگان ها یک چیز بود و عمل به آن تهدید یک چیز دیگر. حتی کشتن مرد نگهبان هم با این ماجرا تفاوت داشت. چرا که او در اوج هیجان نگهبان را کشته بود. به نظر می رسید که گندهه هم همین حس را دارد. با نزدیک شدن اولین مهلت ده دقیقه ای، همه گروگان های پیش چشمش را از نظر می گذراند. نگاهش به من افتاد، اما عبور کرد و به دنبال یکی دیگر گشت. 
- هی تو! بچه!
همه نگاه ها به عقب برگشت و روی کودک ده ساله ای که پشت مادرش پنهان شده بود، ثابت ماند. گندهه فریاد زد:
- بدو بیا این جا! بدو بیا زود باش. همین حالا!
و پسرک بیشتر پشت مادرش پنهان شد.
می توانستم ببینم که می خواهد حرکت نهایی را انجام دهد. یک کودک را بکش تا بفهمند تو در تصمیمت جدی هستی. نمی توانستم بگذارم چنین اتفاقی بیفتد. شاید هم می توانستم. آیا می توانستم آن قدر پنهان شوم و منتظر بمانم تا همه این اتفاقات رخ دهد و بعد راهم را بکشم و بروم؟ آموزش های پیشین به من می گفت که می توانم. بازرس گفته بود:
- اتفاقات بد و وحشتناکی ممکن است در اطراف شما رخ دهد، اما این وظیفه شما نیست که مانع آن ها شوید.
من هم اتفاقات وحشتناکی دیده و از کنار آن ها گذشته بودم. اما امروز دیگر نمی شد. بلند شدم، یک گام اساسی به جلو برداشتم و گفتم:
- منو به جای اون بگیر. بچه رو ول کن . من را به جاش بگیر.
همه به من نگاه کردند. برخی فکر می کردند که من احمقی هستم که فکر می کنم این یک فیلم سینمایی است. می شد از چشمان آنان خواند که التماس کنان می گویند:
- محض رضای خدا بگیر بشین تا قبل از این که تصمیم بگیره تو رو بکشه.
اما دیگر خیلی دیر شده بود. درست مثل پزشکی که بیمارش را به اتاق عمل دعوت می کند، گفت:
- خیلی خب دلیر خان، بیا این جا نزدیک در و جلوش زانو بزن.
این مرد یا دیوانه بود، یا عاقل یا هر دوی آن ها. خیلی اتفتقی و در حالی که به طرف من می آمد، پرسید:
- نظامی هستی؟
پاسخ دادم:
- نه، فقط مثل آرایشگرا لاغرم.
باید سریع واکنش نشان بدهم. چون در حالتی که جلوی در زانو زده ام، هیچ شانسی برای غافلگیر کردنش ندارم.
- تو با این کارت منو از یک مشکل بزرگ نجات میدی.
با این جمله خیال او را راحت کردم تا نگران تلاش های آخرین لحظه من برای فرار و آزادی نباشد. این جمله درست همان چیزی بود که من به آن نیاز داشتم. اگر نسبت به من محتاط بود، نمی توانست سمت نگاه و از آن مهم تر اسلحه اش را از من برگرداند. در یک لحظه به همراه هم به طرف در حرکت کردیم. ناگهان بازویم را دور گردنش انداختم. گردن او هم مثل یک خلال دندان شکست و در دم جان سپرد. حتی فرصت شلیک هم پیدا نکرد. همه چیز کاملا سریع و بدون سر و صدا انجام شد و او بر روی زمین افتاد. به اطراف که نگاه کردم، دیدم مردم با ترس و وحشت به من خیره شده اند. به گمانم تصور می کردند که حالا من خودم می خواهم آن ها را گروگان بگیرم. من می دانستم که مرد را به آسانی و بسیار سریع کشته ام. آن ها هم می دانستند که با یک موجود عجیب و غریب طرفند.
یکی از تحویلداران گوشی را برداشت و با پلیس حرف زد. ناگهان محوطه پر از افراد یونیفورم پوشی شد که همگی جلیقه ضد گلوله به تن داشتند. شاید در این وضعیت همه چیز عادی بود، اما دیدن جزئیات و توجه به آن ها به طور ناخودآگاه ناشی از آموزش های ویژه من بود. نهایتا همه منتظر خودروهای پلیس ماندیم توسط آن ها به پاسگاه کلانتری منتقل شدیم. من را به اتاق مصاحبه راهنمایی کردند و آن جا یک فیلم ویدیویی کامل از آن چه در داخل بانک اتفاق افتاده بود، نشانم دادند. من هم همه چیز را تایید کردم. بازرسی که حالا نامش را به خاطر نمی آورم، گفت:
- شما متهم به قتل هستین. اما این مدرک شهادت میده که کارتون دفاع از خود بوده.
از نظر کارشناسی حرف او درست نبود. چرا که من واقعا با مرگ دست و پنجه نرم کرده بودم و این، تا حدودی معادل همان چیزی بود که مرد می گفت. بنابراین هیچ بحثی نکردم. پرسید:
- شما قبلا نظامی بودین؟
و با دقت وراندازم کرد. به نظر رسید که افراد پلیس فیلم را دیده و با خود چنین اندیشیده اند که من چگونه با آن تسلط بر گندهه غلبه کرده ام. گفتم:
- نه
و البته نمی دانستم در ادامه چه بگویم. آیا می توانستم بکویم تخصص من در کشتن است؟ من صدها نفر را کشته و گیر نیفتاده بودم. این ها به من چه می گویند؟ "جوجه"
با تعجب گفت:
- چیزی گفتی؟
گفتم:
- جوجه. من یه عالمه جوجه تو مزرعم کشتم. یه عالمه جوجه رو به موت. شما باید بدونین نقطه ضعف هر کس کجاست. البته دستای منم خیلی قوی ان.
می خواستم بگویم این دست ها صدها قفسه سینه را شکافته و قلب های تپنده را از درون آن ها بیرون آورده اند.
برایم وثیقه 50 هزار پوندی بریدند و شوهرم آمد مرا با خود برد. گفت که دفعه بعد که می خواهم به شهر بیایم، او به همراهم خواهد آمد:
- تنهایی سفر کردن برات خطرناکه. خیلی خطرناک!
حالا دیگر این عبارت به یک اصطلاح تبدیل شده است. 

مایکل مک پارتلن

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 27 دی 1392  2:03 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها