0

دوست

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

دوست

پلیس محلی با ابهت و جذبه در خیابان گشت می زد و این حالت شکوه مندانه را نه از روی خودنمایی، بلکه کاملا عادی و طبیعی از خود بروز می داد. چرا که تماشاگر چندانی در آن اطراف نبود تا به تماشای رفتار او بنشیند. با وجودی که هنوز دقایقی به ساعت ده شب باقی مانده بود، اما تند بادهای سرد و ناگهانی و طعم باران همراه آن، تقریبا همه رهگذران را از خیابان ها فراری داده بود. 
مامور پلیس در حال عبور از خیابان، قفل در خانه ها و مغازه ها را آزمایش می کرد تا از بسته بودن آن ها مطمئن شود. در همین حال باتومش را هم با حرکاتی عجیب و ماهرانه در دست تکان می داد. گاهی نیز با آن چشمان هوشیار و نافذش به خیابان اصلی نگاهی می انداخت. سینه های ستبر و گام های تا اندازه ای متکبرانه، از او تصویر یک محافظ به تمام معنای صلح و آرامش به نمایش گذاشته بود. در این محدوده، همه کار خود را از صبح زود آغاز می کردند و به همین دلیل، کمتر فروشگاهی در ساعات میانی شب باز بود. تنها بعضی وقت ها می شد چراغ های روشن یک سیگارفروشی یا بساط غذاخوری شبانه را دید، اما چندین ساعت از بسته شدن اکثر فروشگاه ها می گذشت.
مامور در حین عبور از مقابل یک ساختمان بزرگ، ناگهان گام هایش را آهسته تر کرد. جلوی در یک مغازه ابزار آلات فروشی، مردی با یک سیگار خاموش بر گوشه لب ایستاده بود و همین که مامور پلیس را در چند قدمی خود دید، شروع کرد به حرف زدن:
- سلام قربان، من این جا منتظر یکی از دوستام هستم. برای به جا آوردن عهدی که من و اون بیست سال پیش با هم بستیم. شاید به نظرتون جالب بیاد، مگه نه؟ اما اگه بهم اجازه بدین، براتون توضیح میدم.اون سال ها جای این مغازه، یه رستوران بود، رستوران بیگ جو بردی.
پلیس گفت:
- تا پنج سال پیش بود. اما بعد خرابش کردن.
مرد جلوی در کبریتی آتش زد و سیگارش را با آن روشن کرد. در روشنایی آتش کبریت، یک چهره رنگ پریده، فک چهارگوش، چشمانی تیزبین و البته یک زخم کوچک سفید رنگ درست نزدیک ابروی سمت راست دیده می شد. گیره دستمال گردن او هم که یک تکه الماس بزرگ با شکل و شمایلی عجیب بود، خودنمایی می کرد:
- بیست سال پیش تو یه همچین شبی، من تو رستوران بیگ جو بردی با بهترین دوستم و بزرگ ترین مرد روی زمین یعنی جیمی ولز شام خوردم. من و اون همین جا تو نیویورک با هم بزرگ شدیم. درست مثل دو تا برادر. من 18 سالم بود و جیمی 20 سال داشت. صبح روز بعد، من سفرم رو به غرب برای رفتن به دنبال تقدیر و سرنوشت خودم شروع کردم. ولی هیچ کس نمی تونست جیمی رو از نیویورک دور کنه. فکر می کرد نیویورک تنها جای روی زمینه. آره، ما اون شب توافق کردیم که درست بیست سال بعد از اون تاریخ و ساعت، هم دیگرو دوباره همین جا ببینیم. فرقی هم نمی کنه که شرایط هر کدوممون چی باشه و مجبور باشیم از چه فاصله ای به این جا بیاییم، به هم دیگه گفتیم که سرنوشت هر کدوم از ما در عرض بیست سال رقم خورده و حالا خوب یا بد، حتما به بخت و اقبال خودمون رسیدیم.
مامور پلیس پاسخ داد:
- خیلی جالبه، البته به نظرم فاصله بین دو ملاقات شما نسبتا زیاده، خب، بعد از این که از هم جدا شدین، دیگه هیچ خبری از دوستت نشنیدی؟
مرد گفت:
- راستش چرا، برای یه مدت با هم در ارتباط بودیم. اما بعد از یکی دو سال، رد هم رو رو گم کردیم. می دونی، برای من رفتن به غرب یک موضوع کاملا جدی و مهم بود و من با عشق و علاقه همه جای اونو زیر پا گذاشتم. ولی مطمئنم که اگه جیمی زنده باشه، حتما میاد این جا و منو می بینه، چون که جیمی راستگو ترین و باوفا ترین مرد روی زمینه، محاله یادش بره. من از هزاران مایل اونورتر اومدم این جا و اگه سر و کله دوستم پیدا بشه، ارزشش رو داره.
مرد منتظر، ساعتی زیبا از جیبش بیرون کشید که قاب آن با الماس های کوچک تزیین شده بود:
- الان سه دقیقه مونده به ده. وقتی ما از جلوی در رستوران از هم خداحافظی کردیم، ساعت دقیقا ده بود.
مامور پلیس پرسید:
- زندگی تو غرب حسابی به مزاجت ساخته، مگه نه؟
- شرط می بندم که جیمی به اندازه نصف منم موفق نبوده. اون یه مرد زحمتکش و البته قابل احترامه. من اون جا مجبور بودم با اونایی که می خواستند دخلم رو بیارن رقابت کنم. یه مرد تو نیویورک دچار روزمرگی می شه. اما تو غرب باید با احتیاط با همه چیز برخورد کنی.
مرد پاسبان باتوم را در دستش چرخاند و یکی دو قدم برداشت:
- من دیگه باید برم. امیدوارم دوستت صحیح و سالم از راه برسه. نمی خوای بهش هیچ مهلتی بدی؟
مرد غریبه پاسخ داد:
- نه، فقط نیم ساعت بهش وقت میدم. اگه جیمی یه جایی روی این کره خاکی زنده باشه، حتما تو این مدت پیداش می شه.شب بخیر قربان!
مامور پلیس در حالی که در حال رفتن درها را امتحان می کرد، گفت:
- شب بخیر، آقا. 
حالا دیگر بارش نم نم باران سردی هم آغاز شده و بادهای ناگهانی جای خود را به وزش های مداوم داده بود. چند نفر عابر پیاده در آن حوالی آرام و خاموش یقه کت های خود را بالا کشیده و دست در جیب با عجله دور می شدند. در جلوی در مغازه ابزارآلات فروشی، مردی که از هزاران مایل دورتر برای وفای به عهد با دوستش آمده بود، با حالتی تقریبا مردد از بیهودگی کارش، سیگار بر لب، انتظار می کشید. حدود بیست دقیقه منتظر ماند تا اینکه مردی بلند قد با پالتویی بلند و یقه ای که تا نزدیک گوش هایش بالا کشیده بود، با عجله از گوشه مقابل خیابان نزدیک شد و مستقیما به سمت او رفت.با تردید پرسید:
- این تویی باب؟
و مرد جلوی در مغازه فریاد زد:
- جیمی ولز؟!
مرد تازه از راه رسیده شگفتی خود را با صدایی بلند نشان داد و با دستانش دو دست مرد دیگر را گرفت و گفت:
- این خود بابه! من مطمئنم. می دونستم که اگر هنوز اثری از وجودت باقی باشه، می تونم این جا پیدات کنم. بیست سال زمان خیلی زیادیه. رستوران قدیمی از بین رفته باب. کاشکی هنوز پا برجا بود تا ما می تونستیم بازم یه شام با هم بخوریم.خب رفیق، از غرب برام بگو.
- خیلی خشن و پوست کلفت. البته من هر چی ازش خواستم، بهم داد.تو خیلی عوض شدی جیمی. اصلا فکر نمی کردم که قدت دو سه اینچ بزرگ تر شده باشه.
- خب، من بعد از 20 سالگی هم یه کم رشد کردم.
- کار و بارت حسابی تو نیویورک گرفته؟
- هی، بد نیست. یه شغلی تو یکی از اداره های شهر برا خودم دست و پا کردم. بیا باب. بیا با هم دیگه به یکی از این جاهایی که من می شناسم بریم و یه گپ طولانی درباره روزای گذشته با هم بزنیم.
هر دو نفر شانه به شانه هم در خیابان به راه افتادند. مرد غریبی که مغرورانه به موفقیت خود می اندیشید، شروع به گفتن خلاصه ای از گذشته اش کرد. دیگری هم که در پالتوش فرو رفته بود، با علاقه فقط گوش می داد. در گوشه ای از خیابان، نور یک داروخانه فضای اطراف را روشن کرده بود. وقتی آن دو به این نقطه رسیدند، همزمان به طرف یکدیگر برگشتند و به صورت هم خیره شدند. مردی که از غرب آمده بود، ناگهان ایستاد و دستش را از دست مرد دیگر رها کردو شتاب زده گفت:
- تو جیمی ولز نیستی. بیست سال زمان خیلی درازیه. ولی نه اون قدر که بتونه حالت و شکل دماغ یه مرد رو عوض کنه.
مرد قد بلند گفت:
- اما این زمان دراز گاهی یه مرد رو به یه آدم شرور تبدیل می کنه. تو الان ده دقیقه است که تحت بازداشتی آقای سیلکی باب. پلیس شیکاگو می دونست که تو احتمالا این طرفا پیدات می شهو به ما هم خبر داده بود. حالا خیلی آروم با من بیا. منطقی باش. قبل از این که به مرکز پلیس بریم، باید یاد داشتی رو که ازم خواستن بهت بدم. همین جا جلوی نور پنجره بخونش. یه نامه از طرف مامور گشت، ولز.
مرد از غرب آمده تکه کاغذی را گرفته بود، گشود و با دستانی استوار خواندن آن را آغاز کرد. اما لحظاتی پس از به پایان رسیدن نامه، میشد لرزش دستانش را دید. متن نامه خیلی کوتاه بود:
- باب، من در زمان مقرر در محل تعیین شده بودم. وقتی کبریت زدی تا سیگارت را باهاش روشن کنی، من تو صورت تو چهره مردی رو دیدم که در شیکاگو تحت تعقیبه و چون خودم نمی تونستم دستگیرت کنم، یه نفر با لباس معمولی رو پیدا کردم تا این کارو برام انجام بده، جیمی!

 

اوهنری

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 27 دی 1392  2:03 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها