0

داستان نذر عبدالمطلب

 
mfathi
mfathi
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 915

داستان نذر عبدالمطلب

از جمله مطالبي که در مورد اجداد رسول خدا(ص)بايد دراينجا مورد بحث قرار گيرد،داستان نذر عبد المطلب و ذبح عبد الله و حديث «انا ابن الذبيحين »است که از نظر ثبوت و اثبات و نيزکيفيت ماجرا مورد بحث قرار گرفته،و ما در اينجا نيز بطوراجمال مي گوئيم.

اصل حديث «انا ابن الذبيحين »که از رسول خدا(ص)نقل شده در کتابهاي محدثين شيعه و اهل سنت آمده است. مانندکتاب عيون الاخبار و خصال صدوق «ره »و تفسير علي بن ابراهيم و تفسير مفاتيح الغيب فخر رازي (1) و منظور از ذبيح اول،عموما گفته اند حضرت اسماعيل عليه السلام بوده،و منظور از«ذبيح »دوم نيز را گفته اند«عبد الله »پدر رسول خدا«ص »بوده است.
و داستان ذبح عبد الله را نيز بسياري از اهل حديث و تاريخ وسيره نويسان با مختصر اختلافي در کتابهاي خود آورده اند (2) وداستان-که خود در کتاب زندگاني پيغمبر اسلام برشته تحريردر آورده ايم-از اينجا شروع مي شود که سالها قبل از رياست اجداد رسول خدا در مکه دو قبيله بنام جرهم و خزاعه در آنجاحکومت داشتند که نخست جرهميان بودند و سپس قبيله خزاعه آنها را بيرون کرده و خود در مکه بحکومت رسيدند.
و آخرين کسي که از طايفه جرهم در مکه حکومت داشت ودر جنگ با خزاعه شکست خورد شخصي بود بنام عمرو بن حارث که چون ديد نمي تواند در برابر خزاعه مقاومت کند وبزودي شکست خواهند خورد بمنظور حفظ اموال کعبه از دستبردديگران بدرون خانه کعبه رفت و جواهرات و هداياي نفيسي راکه براي کعبه آورده بودند و از آنجمله دو آهوي طلائي و مقداري شمشير و زره و غيره بود همه را بيرون آورد و بدرون چاه زمزم ريخت و چاه را با خاک پر کرده و مسدود نمود و برخي گفته اند:حجر الاسود را نيز از جاي خود برکند و با همان هدايادر چاه زمزم دفن کرد،و سپس بسوي يمن گريخت و بقيه عمر خود را با تاسف بسيار در يمن سپري کرد.اين جريان گذشت ودر زمان حکومت خزاعه و پس از آن نيز در حکومت اجدادرسولخدا«ص »کسي از جاي زمزم و محل دفن هدايا اطلاعي نداشت و با اينکه افراد زيادي از بزرگان قريش و ديگران درصدد پيدا کردن جاي آن و محل دفن هدايا بر آمدند اما بدان دست نيافتند و بناچار چاههاي زيادي در شهر مکه و خارج آن براي سقايت حاجيان و مردم ديگر حفر کردند و مورد استفاده آنان بود.
عبد المطلب نيز پيوسته در فکر بود تا بوسيله اي بلکه بتواندجاي چاه را پيدا کند و آنرا حفر نموده اين افتخار را نصيب خودگرداند،تا اينکه روزي در کنار خانه کعبه خوابيده بود که درخواب دستور حفر چاه زمزم را بدو دادند،و اين خواب همچنان دو بار و سه بار تکرار شد تا از مکان چاه نيز مطلع گرديد و تصميم به حفر آن گرفت.
روزي که مي خواست اقدام به اين کار کند تنها پسر خود راکه در آنوقت داشت و نامش «حارث »بود همراه خود برداشته وکلنگي بدست گرفت و بکنار خانه آمده شروع بکندن چاه کرد.
قريش که از جريان مطلع شدند پيش او آمده و بدو گفتند:
اين چاهي است که نخست مخصوص به اسماعيل بوده و ما همگي نسب بدو مي رسانيم و فرزندان اوئيم،از اينرو ما را نيز دراين کار شريک گردان،عبد المطلب پيشنهاد آنانرا نپذيرفته وگفت:اين ماموريتي است که تنها بمن داده شده و من کسي رادر آن شريک نمي کنم،قريش به اين سخن قانع نشده و درگفتار خود پافشاري کردند تا بر طبق روايتي طرفين، حکميت زن کاهنه اي را که از قبيله بني سعد بود و در کوههاي شام مسکن داشت،پذيرفتند و قرار شد بنزد او بروند و هر چه او حکم کردگردن نهند،و بهمين منظور روز ديگر بسوي شام حرکت کردند ودر راه به بياباني برخوردند که آب نبود و آبي هم که همراه داشتند تمام شد و نزديک بود بهلاکت برسند که خداوند از زيرپاي عبد المطلب يا زير پاي شتر او چشمه آبي ظاهر کرد و همي از آن آب خوردند و همين سبب شد که همراهان قرشي او مقام عبد المطلب را گرامي داشته و در موضوع حفر زمزم از مخالفت باوي دست بردارند و از رفتن بنزد زن کاهنه نيز منصرف گشته،بمکه باز گردند.
و در روايت ديگري است که عبد المطلب چون مخالفت قريش را ديد بفرزندش حارث گفت:اينان را از من دور کن و خود بکارحفر چاه ادامه داد،قريش که تصميم عبد المطلب را در کار خودقطعي ديدند دست از مخالفت با او برداشته و عبد المطلب زمزم را حفر کرد تا وقتي که بسنگ روي چاه رسيد تکبير گفت،وهمچنان پائين رفت تا وقتي آن دو آهوي طلائي و شمشير و زره وساير هدايا را از ميان چاه بيرون آورد و همه را براي ساختن درهاي کعبه و تزئينات آن صرف کرد،و از آن پس مردم مکه وحاجيان نيز از آب سرشار زمزم بهره مند گشتند.
گويند:عبد المطلب در جريان حفر چاه زمزم وقتي مخالفت قريش و اعتراضهاي ايشان را نسبت بخود ديد و مشاهده کرد که براي دفاع خود تنها يک پسر بيش ندارد با خود نذر کرد که اگرخداوند ده پسر بدو عنايت کرد يکي از آنها را در راه خدا-و درکنار خانه کعبه-قرباني کند،و خداي تعالي اين حاجت او رابرآورد و با گذشت چند سال ده پسر پيدا کرد که يکي از آنهاهمان حارث بن عبد المطلب بود و نام نه پسر ديگر بدين شرح بود:
حمزه،عبد الله،عباس،ابو طالب-که بگفته ابن هشام نامش عبد مناف بود-زبير،حجل-که او را غيداق نيز مي گفتندمقوم، ضرار،ابو لهب.

با تولد يافتن حمزه و عباس عدد پسران عبد المطلب به ده تن رسيد،و در اينوقت عبد المطلب به ياد نذري که کرده بود افتاد،و از اينرو آنها را جمع کرده و داستان نذر خود را به اطلاع ايشان رسانيد.

فرزندان اظهار کردند:ما در اختيار تو و تحت فرمان توهستيم.عبد المطلب که آمادگي آنها را براي انجام نذر خودمشاهده کرد آنانرا بکنار خانه کعبه آورد،و براي انتخاب يکي از ايشان قرعه زد،و قرعه بنام عبد الله در آمد،که گويند:
عبد الله از همه نزد او محبوبتر بود.
در اين هنگام عبد المطلب دست عبد الله را گرفته و با دست ديگر کاردي بران برداشت و عبد الله را بجايگاه قرباني آورد تا درراه خدا قرباني نموده بنذر خود عمل کند.
مردم مکه و قريش و فرزندان ديگر عبد المطلب پيش آمده وخواستند بوسيله اي جلوي عبد المطلب را از اينکار بگيرند ولي مشاهده کردند که وي تصميم انجام آنرا دارد،و از ميان برادران عبد الله،ابو طالب بخاطر علاقه زيادي که به برادر داشت بيش ازديگران متاثر و نگران حال عبد الله بود تا جائي که نزديک آمد ودست پدر را گرفت و گفت:
پدر جان!مرا بجاي عبد الله بکش و او را رها کن!
در اينهنگام دائيهاي عبد الله و ساير خويشان مادري او نيزپيش آمده و مانع قتل عبد الله شدند،جمعي از بزرگان قريش نيز که چنان ديدند نزد عبد المطلب آمده و بدو گفتند:
تو اکنون بزرگ قريش و مهتر مردم مکه هستي و اگر دست بچنين کاري بزني ديگران نيز از تو پيروي خواهند کرد و اين بصورت سنتي در ميان مردم در خواهد آمد.
پاسخ عبد المطلب نيز در برابر همگان اين بود که نذري کرده ام و بايد به نذر خود عمل نمايم.
تا بالاخره پس از گفتگوي زياد قرار بر اين شد (3) که شتران چندي از شتران بسياري که عبد المطلب داشت بياورند و براي تعيين قرباني ميان عبد الله و آنها قرعه بزنند و اگر قرعه بنام شتران در آمد آنها را بجاي عبد الله قرباني کنند و اگر باز بنام عبد الله در آمد به عدد شتران بيافزايند و قرعه را تجديد کنند وهمچنان به عدد آنها بيفزايند تا وقتي که بنام شتران در آيد،عبد المطلب قبول کرد و دستور داد ده شتر آوردند و قرعه زدند بازديدند بنام عبد الله درآمد ده شتر ديگر افزودند و قرعه زدند بازديدند قرعه بنام عبد الله در آمد ده شتر ديگر افزودند و قرعه زدند باز هم بنام عبد الله در آمد و همچنان هر بار ده شتر اضافه کردند وقرعه زدند و همچنان عبد الله در مي آمد تا وقتي که عدد شتران به صد شتر رسيد قرعه بنام شتران در آمد که در آنهنگام بانگ تکبيرو صداي هلهله زنان و مردان مکه بشادي بلند شد و همگي خوشحال شدند،اما عبد المطلب قبول نکرده گفت:من دو بارديگر قرعه مي زنم و چون دو بار ديگر نيز قرعه زدند بنام شتران در آمدو عبد المطلب يقين کرد که خداوند به اين فديه راضي شده وعبد الله را رها کرد و سپس دستور داد شتران را قرباني کرده گوشت آنها را ميان مردم مکه تقسيم کنند.
و شيخ صدوق «ره »گذشته از اينکه اين داستان را در کتاب عيون و خصال به تفصيل از امام صادق عليه السلام روايت کرده، در کتاب من لا يحضره الفقيه نيز از امام باقر عليه السلام اجمال آنرا در باب احکام قرعه روايت کرده است (4).
ولي در پاورقي همان کتاب من لا يحضره الفقيه فاضل ارجمند و صديق گرانقدر آقاي غفاري حديث مزبور را سخت مخدوش دانسته و از نظر سند،ضعيف و بي اعتبار خوانده،و اين داستان را ساخته و پرداخته دست داستان سرايان و محدثان عامه ذکر کرده که در مقابل عقيده شيعيان که معتقد به ايمان اجدادبزرگوار رسول خدا«ص »بوده اند،خواسته اند با جعل اين حديث جناب عبد المطلب را در زمره مشرکاني قلمداد کنند که براي خدايان خود فرزندانشان را قرباني مي کرده و يا نذر مي نموده اندو خداوند تعالي اين عمل آنها را در قرآن کريم يک عمل زشت و شيطاني معرفي کرده و مي فرمايد:
و کذلک زين لکثير من المشرکين قتل اولادهم شرکاؤهم ليردوهم و ليلبسوا عليهم دينهم... (5)
و ملخص آنکه اين عمل عبد المطلب،با آن شخصيت روحاني و مقام و عظمتي که از وي نقل شده و رسول خدا بدوافتخار مي کند سازگار نيست زيرا در روايات آمده که وي سنتهائي را بنا نهاد که اسلام نيز آنها را تاييد نمود،مانند:
حرمت خمر،و زنا،و قطع دست دزد،و جلوگيري از کشتن دختران و نکاح محارم و طواف خانه کعبه عريان،و وجوب وفاءبنذر و امثال آن...
ولي در مقابل ايشان برخي ديگر از دانشمندان معاصر،همين سنتها را که ايشان دليل بر ضعف داستان گرفته با توجه به آغاز حال عبد المطلب،دليل بر سير تکاملي ايمان عبد المطلب دانسته و نشانه قوت آن گرفته و در تصحيح همين روايت «انا ابن الذبيحين »و داستان ذبح عبد الله اينگونه قلمفرسائي کرده اند:
...ما ملاحظه مي کنيم که عبد المطلب در آغاز زندگي در حدي بوده که حتي فرزندان خود را به نامهائي چون عبد مناف وعبد العزي (6) نامگذاري کرده،ولي تدريجا بحدي از تسليم و ايمان بخداي تعالي مي رسد که ايمان وي ابرهه-صاحب فيل-را مرعوب خود مي سازد،و بدانجا مي رسد که سنتهائي را مانند قطع دست دزد،و حرمت خمر و زنا و حرمت طواف عريان،و وجوب وفاءبنذر...بنا مي نهد،و مردم را به مکارم اخلاق ترغيب نموده و ازاشتغال به امور پست دنيائي باز مي دارد،.. .
و بالاخره بمقامي مي رسد که مستجاب الدعوه شده و بتها را يکسره رها مي کند...
و بخصوص پس از ولادت نوه عزيز و مورد علاقه اش حضرت محمد«ص »،بدان حد از ايمان مي رسد که بسياري از نشانه هاي نبوت آنحضرت را به چشم ديده و بسياري از کرامات و نشانه هاي قطعي نبوت آنحضرت را مشاهده مي کند...
و بنابر اين چه مانعي دارد که گفته شود:اعتقاد اوليه وي آن بودکه چنين تصرفي در باره فرزند خود و چنين نذري را مي تواندبکند...
و اين مطلب را هم به گفته بالا اضافه کنيد که در شرايع گذشته حرمت و جايز نبودن چنين نذري ثابت نشده بود،چنانچه در قرآن کريم آمده که مادر عمران در مورد فرزندي که در شکم دارد نذرمي کند که او را به خدمت خانه خدا بسپارد تا خدمتکاري خانه خدا را انجام دهد،يا آنکه خداي تعالي پيامبر خود ابراهيم عليه السلام را به ذبح فرزندش اسماعيل دستور داده و امرمي فرمايد...! (7)
و دوست ديگرمان دانشمند گرانمايه جناب آقاي سبحاني نيزدر کتاب فروغ ابديت بدون دغدغه و خدشه و بصورت يک داستان مسلم و قطعي،داستان مزبور را نقل کرده،و در پاورقي آنرا نشانه عظمت و قاطعيت جناب عبد المطلب دانسته و گويد:
اين داستان فقط از اين جهت قابل تقدير است که بزرگي روح ورسوخ عزم و اراده عبد المطلب را مجسم مي سازد،و درست مي رساند که تا چه اندازه اين مرد پاي بند به عقايد و پيمان خودبوده است...! (8)
و ما در امثال اينگونه روايات که نظيرش را در آينده نيزخواهيم خواند-مانند داستان شق صدر-مي گوئيم:اگر روايت صحيحي در اينباره بدست ما برسد،و اصل داستان و يا اجمال آن در حديث معتبري نقل شده باشد ما آنرا مي پذيريم،و استبعادو بعيد دانستن داستان با ذکر شواهد و دليلهائي نظير آنچه شنيديدنمي تواند جلوي اعتقاد و پذيرفتن حديث و روايت معتبر را بگيرد،و خلاصه استبعاد نمي تواند بجنگ حديث معتبر برود،زيرا اگربناي قلمفرسائي و ذکر شاهد و دليل باشد طرفين مي توانند براي مدعاي خود قلمفرسائي کرده و دليل بياورند،و بلکه همانگونه که خوانديد،همان دليلهائي را که يک طرف دليل بر ضعف وبطلان داستان دانسته،طرف ديگر همان ها را شاهد و دليل برصحت و تقويت داستان مي داند،و از اينرو بايد بسراغ سند اين روايت برويم و براي ما بي اعتباري اين روايات و احاديث درحدي که برادر ارجمندمان آقاي غفاري گفته اند هنوز ثابت نشده است.
و بلکه مي توانيم بگوئيم اگر ما اين داستان را از بعد ديگري بنگريم،همانگونه که ذکر شد مي توانيم دليل بر کمال ايمان عبد المطلب بگيريم نه دليل بر ضعف ايمان او بخداي تعالي و ياخداي نکرده نشانه بي ايماني او،زيرا عبد المطلب اينکار را براي تقرب هر چه بيشتر بخداي تعالي انجام داد نه براي هدفهاي ديگرکه برخي عمدا يا اشتباها فهميده اند چنانچه در گفته هاي برادر محترم ما بود،و از اينرو مي بينيم محدث خبير و متتبع بزرگوارشيعه مرحوم ابن شهر آشوب داستان را با همين بعد مورد بحث قرارداده و از روي همين ديد مي نگرد،و بدون ذکر سند و بعنوان يک داستان مسلم در کتاب نفيس خود«مناقب آل ابيطالب »اينگونه عنوان مي کند:
و تصور لعبد المطلب ان ذبح الولد افضل قربة لما علم من حال اسماعيل عليه السلام فنذر انه متي رزق عشرة اولاد ذکور ان ينحراحدهم للکعبة شکرا لربه،فلما وجدهم عشرة قال لهم،يا بني ماتقولون في نذري؟فقالوا:الامر اليک،و نحن بين يديک فقال:
لينطلق کل واحد منکم الي قدحه و ليکتب عليه اسمه ففعلوا و اتوه بالقداح فاخذها و قال:
عاهدته و الان او في عهده اذ کان مولاي و کنت عبده نذرت نذرا لا احب رده و لا احب ان اعيش بعده
فقدمهم ثم تعلق باستار الکعبة و نادي:«اللهم رب البلد الحرام،و الرکن و المقام،و رب المشاعر العظام،و الملائکة الکرام، اللهم انت خلقت الخلق لطاعتک،و امرتهم بعبادتک،لا حاجة منک في کلام له »ثم امر بضرب القداح و قال:«اللهم اليک اسلمتهم و لک اعطيتهم،فخذ من احببت منهم فاني راض بما حکمت،و هب لي اصغرهم سنا فانه اضعفهم رکنا»ثم انشا يقول:
يا رب لا تخرج عليه قدحي و اجعل له واقية من ذبحي
فخرج السهم علي عبد الله فاخذ الشفرة و اتي عبد الله حتي اضجعه في الکعبة،و قال:
هذا بني قد اريد نحره و الله لا يقدر شي ء قدره فان يؤخره يقبل عذره
و هم بذبحه فامسک ابو طالب يده و قال:
کلا و رب البيت ذي الانصاب ما ذبح عبد الله بالتلعاب
ثم قال:«اللهم اجعلني فديته،وهب لي ذبحته »،ثم قال:
خذها اليک هدية يا خالقي روحي و انت مليک هذا الخافق
و عاونه اخواله من بني مخزوم و قال بعضهم:
يا عجبا من فعل عبد المطلب و ذبحه ابنا کتمثال الذهب
فاشاروا عليه بکاهنة بني سعد فخرج في ثمان ماة رجل و هو يقول:
تعاورني امر فضقت به ذرعا و لم استطع مما تجللني دفعا نذرت و نذر المرء دين ملازم و ما للفتي مما قضي ربه منعا و عاهدته عشرا اذا ما تکملوا اقرب منهم واحدا ما له رجعا فاکملهم عشرا فلما هممت ان افي ء بذاک النذر ثار له جمعا يصدونني عن امر ربي و انني سارضيه مشکورا ليلبسني نفعا
فلما دخلوا عليها قال:
يا رب اني فاعل لما ترد ان شئت الهمت الصواب و الرشد
فقالت:کم دية الرجل عندکم؟قالوا:عشرة من الابل،قالت:واضربوا علي الغلام و علي الابل القداح،فان خرج القداح علي الابل فانحروها،و ان خرج عليه فزيدوا في الابل عشرة عشرة حتي يرضي ربکم،و کانوا يضربون القداح علي عبد الله و علي عشرة فيخرج السهم علي عبد الله الي ان جعلها ماة،و ضرب فخرج القداح علي الابل فکبر عبد المطلب و کبرت قريش، و وقع عبد المطلب مغشيا عليه،و تواثبت بنو مخزوم فحملوه علي اکتفاهم،فلما افاق من غشيته قالوا:قد قبل الله منک فداء ولدک،فبينا هم کذلک فاذا بهاتف يهتف في داخل البيت و هو يقول:قبل الفداء.ونفذ القضاء،و آن ظهور محمد المصطفي، فقال عبد المطلب:
القداح تخطي ء و تصيب حتي اضرب ثلاثا،فلما ضربها خرج علي الابل فارتجز يقول:
دعوت ربي مخلصا و جهرا يا رب لا تنحر بني نحرا
فنحرها کلها فجرت السنة في الدية بماة من الابل (9) که چون تقريبا ترجمه آن بجز اشعار جالب آن قبلا در نقل داستان گذشته،از ترجمه آن خودداري مي کنيم.اما روايت رابتمامي براي دوستان متتبعي که بخصوص با تاريخ و ادبيات عرب آشنا هستند نقل کرديم تا معلوم شود که هدف عبد المطلب از آغاز تا بانجام و در همه فصلها و فرصت ها يک هدف الهي بوده و بمنظور تقرب بخداي تعالي اينکار انجام گرفته،و همه جاسخن از خدا و ايثار و فداکاري در راه او و دعا و نيايش بدرگاه اوبوده،و مي توان اين داستان را به گونه اي که ابن شهر آشوب «ره »نقل کرده نمونه اي از عالي ترين تجليات روحي و ايثار و گذشت و فداکاري عبد المطلب دانست،و بهترين پاسخ براي امثال فخر رازي بشمار آورد،و اين شبهه را نيز با اين روايت بگونه اي که نقل شد برطرف کرد،اگر چه نقل مزبور در برخي ازجاها خالي از نقل اجتهادي نيست ولي از مثل ابن شهر آشوب که خود خريت اين فن و امين در نقل مي باشد،پذيرفته است.
آمنه در جد چهارم (کلاب بن مره) با عبدالله همسر خود شريک بود برادران و کسان او در شهر مدينه مي زيستند ولي پدر آمنه با خانواده اش مدتي بود که در مکه اقامت داشتند.


منابع مقاله:
درسهايي از تاريخ تحليلي اسلام ج1، رسولي محلاتي، سيد هاشم؛

1-عيون الاخبار ص 1170 و خصال صدوق ص 56 و 58.تفسير قمي ص 559 و مفاتيح الغيب ج 7 ص 155.

2-مصادر گذشته و سيره ابن هشام ج 1 ص.151-155.
3-و در پاره اي از تواريخ است که قرار شد بنزد زن «کاهنه »قبيله بني سعد که نامش «سجام »و يا«قطبه »بود و در خيبر سکونت داشت بروند و هر چه او گفت بهمان گفته اوعمل کنند،و پس از آنکه بنزد وي آمدند او اين راه را بآنها نشان داد،و در روايت صدوق است که اين پيشنهاد را عاتکه دختر عبد المطلب کرد و عبد المطلب نيز آنرا پسنديد.
4-من لا يحضره الفقيه چاپ مکتبه صدوق ج 3 ص 89.
5-سوره انعام آيه 137.
6-در بحث قبلي گفتيم که عبد مناف نام ابو طالب و عبد العزي نام ابو لهب بوده.
7-الصحيح من السيرة ج 1 ص 70-69.
8-فروغ ابديت ج 1 ص 94.
9-مناقب آل ابيطالب ج/1 ص 15 و 16

 

سه شنبه 24 دی 1392  9:23 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها