من مرده ای هستم که دستم از شما کوتاه
اما نخی بسته میان قلب من تا ... آه
دست مرا با خود ببر اینجا ملالی نیست
جز دوری از دیدارتان ... در سایه ی این چاه
هرشب میان تور و پولک شعرهایم را
تا باغهای بی مترسک بوده ام همراه
طوفان نمیخواهد نسیمی نیز کافی هست
شاید همان کاهی که کوهی میشود ناگاه ...
شاید همان دردی که میسوزاندم ، شاید ...
من هم پلنگی سالخورده بوده ام .... تا ماه .....