29 سال پیش درست در چنین روزهایی، لشکر 27 حضرت رسول در پادگان دوکوهه مستقر بود و آماده برای شرکت در عملیات بدر. گردان میثم در طبقه سوم ساختمان توپخانه مستقر بود. پلههای زیاد طبقه سوم جای خود، از دم ساختمان تا «چهارصد دستگاه» (نامی که بچهها روی دستشوییهای پادگان آن سوی حسینیه شهید همت گذاشته بودند) کلی فاصله بود. اگر نصفه شب قلقلکمان میآمد، میگذاشتیم برای دم اذان که همان جا وضو بگیریم و نماز صبح رو هم در حسینیه به خونیم.
«سعید طوقانی» سالهای قبل از انقلاب، در 6 سالگی 300 دور در 3 دقیقه چرخیده و بازوبند پهلوانی ورزش باستانی کشور بر بازویش نشسته بود. سعید از خانه جیم شده و بدون اطلاع خانواده که رفته بودند کاشان، آمده بود جبهه. «عباس دائم الحضور» که مرشد بود و در زورخانه برای سعید ضرب میگرفت، کمکش کرد تا با هم آمدند جبهه.
سعید، در گردان میثم بود. دم دمای عملیات گردان در اردوگاه عملیاتی «قلعه قاسم» در سینه کش کوههای روبه روی دوکوهه، مستقر شده بود. من که با سعید خیلی رفیق بودم، نمیدانستم اوضاع جسمیاش چطور است. ظاهراً خانوادهاش هم خبر نداشتند.
سعید به دلیل ناراحتی کلیه، گذشته از درد شدید، عطش میکرد و باید آب میخورد. به محض سر کشیدن یک لیوان آب، نمی تونست خودش رو کنترل کنه و باید سریع خود رو به دستشویی می رساند.
سرانجام با اصرار عباس و بقیه دوستان، سعید در بیمارستان شهید کلانتری اندیمشک بستری شد تا مداوا بشود.
چیزی به عملیات نمانده بود. سعید که این رو فهمید، توان خفتن در تخت بیمارستان نداشت. هر چه دکترها اصرار کردند که حالت اصلاً خوب نیست، قبول نکرد و با رضایت خود، از بیمارستان مرخص شد تا خودش رو به گردان میثم برساند که راهی منطقه جفیر در جاده خرمشهر برای شرکت در عملیات بود.
با وجود مریضی و عطش و نیاز شدید به دستشویی، سعید در عملیات حضور پیدا کرد.
سعید پیک گروهان بود؛ یعنی در اوج آتش باری تیربارها و دوشکاهای دشمن در دشت وسیع منتهی به شرق دجله در آن سوی جزایر مجنون، همه میتوانستند روی زمین دراز بکشند و خیز بروند.
آن روزها از موبایل و وایبر و وی چت و این حرفها خبری نبود! سعید که پیک بود، زیر آن آتش شدید بلند میشد و از انتهای ستون به سر ستون میدوید تا پیام فرمانده رو برساند.
نیمههای شب آخرین روزهای اسفند 63 که مردم شهرها در تب و تاب خرید شب عید 64 بودند، سعید از ستون نیروها جدا شد و به سمت چپ رفت. پشت سریهایش فکر کردند حتماً دوباره دستشوییاش گرفته است. همین طور که دور میشد، یکی از فرماندهان گروهان دوید پشت سرش. مدام پرسید:
- سعید ... چی شده؟
سعید چند قدمی جلو رفت و فرمانده پشت سرش. خوب که از نیروها دور شد، دوزانویش بر زمین بوسه زدند و ناگهان با صورت بر زمین افتاد
ولی سعید فقط سرش را به عقب تکان میداد و بدون اینکه چیزی به گه، فقط صدایش به گوش میرسید که:
- هوووم ... هووووم...
یعنی که هیچی نیست.
سعید چند قدمی جلو رفت و فرمانده پشت سرش. خوب که از نیروها دور شد، دوزانویش بر زمین بوسه زدن و ناگهان با صورت بر زمین افتاد. فرمانده دوید، رویش رو که برگرداند، متوجه شد گلوله دوشکا به زیر شکم سعید خورده و بدنش را متلاشی کرده،سعید با دستهای کوچکش جلوی زخم رو گرفته بود تا محتویات شکمش بیرون نزند.
نمی دونم سعید آن دقیقههای آخر، چه چیز فکر میکرد که این کار را انجام داد. یعنی بدون داد و فریاد، از ستون نیروها فاصله گرفت و تا صبح کسی نفهمید سعید شهید شده. سعید که همه بچهها عاشق اخلاص، صفا، مرام پهلوانی و همه چیزش بودند، رفت تا کسی چون عباس نفهمد چه بر سرش آمده.
صبح که عباس هراسان دنبال سعید میگشت، وقتی بردنش بالای سر سعید، همان جا نشست. به واقع کمرش شکست. همان جا زانو بر زمین کوفت. سر سعید رو به دامن گرفت و شروع کرد به نجوا و گریستن.
ده پانزده سال بعد، پیکر استخوانی عباس و سعید، هر دو با هم به آغوش خانوادهها بازگشتند.