0

از بحرین‏ تا کنار صحن امیرالمۆمنین(علیه السلام)

 
yasbagheri
yasbagheri
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 6297
محل سکونت : تهران

از بحرین‏ تا کنار صحن امیرالمۆمنین(علیه السلام)

از بحرین‏ تا کنار صحن امیرالمۆمنین(علیه السلام)

 

امام صادق(علیه السلام) مى فرماید: «هیچ معجزه اى از معجزات انبیا نیست مگر این كه خداوند آن را به دست حضرت قائم (عجل الله تعالی فرجه الشریف) براى اتمام حجّت، بر دشمنان ظاهر خواهد كرد.». (منتخب الأثر فی الإمام الثانی عشر، لطف الله صافى، ص 312)

در این مقاله دو کرامت حضرت امام زمان علیه السلام را مطرح می کنیم:

ماجرای انار در کشور بحرین

شهرهاى کشور بحرین، همیشه محل زندگى شیعیان اهل‏بیت‏علیهم السلام بوده است؛ والى بحرین در قرن هفتم هجرى، ناصبى و دشمن سرسخت شیعه بود و وزیرش از او خبیث‏تر و بغضش نسبت به شیعیان بیشتر بود.

روزى از روزها، وزیر براى والى، انارى مى‏آورد که روى آن نوشته شده بود: «لااله‏الاالله، محمد رسول الله، ابوبکر، عمر، عثمان و على، خلفاء رسول الله».

والى به نوشته روى انار نظر کرد و گمان کرد که این خطوط به قلم قدرت الهى، روى انار نوشته شده است و ساخته بشر نیست.

وزیر گفت: این نشانه آشکار و حجتى قوى براى باطل کردن مذهب رافضه است (مقصودشان شیعه است).

وزیر، ابتکار عمل به خرج داد که والى، علما و شخصیت‏هاى شیعه را جمع کند و انار را به آنها نشان دهد؛ اگر دست از مذهب شیعه کشیدند و به مذهب اهل سنت گرویدند به آنها کارى نداشته باشد؛ ولى اگر از این کار روى برگرداندند و به مذهب خودشان باقى ماندند، انتخاب یکى از این سه چیز را به عهده آنها بگذارد:

اول اینکه، جزیه بپردازند، همان‏طور که یهودیان، مسیحیان و مجوسیان مى‏پردازند.

دوم، جوابى را در رد ادعاى ما و از بین بردن نوشته روى انار بیاورند.

سوم، مردان آنها را بکشد، زنان و کودکانشان را اسیر بگیرد و اموالشان را به غنیمت بردارد.

والى به دنبال شخصیت‏هاى شیعه فرستاد، آنها را احضار کرد، انار را نشان داد و انتخاب یکى از این سه کار را بر گردن آنها نهاد؛ شیعیان 3 روز از او مهلت خواستند.

«الان فریاد رس بیچارگان حضرت صاحب الزمان ـ علیه السّلام ـ این جا بود. كنار بسترم آمد و به من فرمود: ای حسین مدمل! برخیز. » عرض كردم نمی‌توانم. پس در كمال محبت و مهربانی دستم را گرفتند و مرا بلند كردند. دیدم هیچ گونه درد و مرضی ندارم

پس بزرگان و دانشمندان شیعه، دور هم جمع شدند و درباره چگونگى کیفیت رهایى از این مشکل با هم به مذاکره پرداختند و بعد از مذاکرات زیاد از بین صلحاى خود، 10 نفر را انتخاب کردند و از بین 10 نفر، سه نفر را برگزیدند و مقرر شد در هر شبى از این سه شب، یکى از آنها به صحرا برود و به درگاه امام زمان ‏علیه السلام براى رهایى از این امتحان سخت، استغاثه کند.

یکى از آن سه، در شب اول به صحرا رفت؛ ولى به دیدار امام‏علیه السلام مشرف نشد و مشکل حل نگشت؛ همین اتفاق براى نفر دوم نیز افتاد و در شب سوم، شیخ محمد بن عیسى دمستانى که فاضل پرهیزکار بود با سر برهنه به صحرا رفت و ساعاتى از شب را به گریه، توسل و استغاثه به امام زمان ‏علیه السلام گذارند.

امام زمان‏ علیه السلام، حاضر شد و به او خطاب قرار داد: «اى محمد بن عیسى! چه شده که تو را به این حال مى‏بینم؟ براى چه به این صحرا آمده‏اى؟»

او که امام زمان‏ علیه السلام را نشناخته بود از گفتن خواسته‏اش ابا کرد؛ پس امام ‏علیه السلام به او فرمود: «من صاحب الامر هستم، حاجتت را بگو.»

محمد بن عیسى گفت: اگر تو صاحب الامر هستى؛ پس قصه مرا مى‏دانى و احتیاجى به بیان و شرح من نیست.

امام ‏علیه السلام، فرمود: «بله، به سبب آن انار و آنچه روى آن نوشته شده، به این جا آمده‏اى.»

چون محمد بن عیسى این را شنید، گفت: بله، اى سرور من! از آنچه رخ داده، خبر دارى و حال آنکه تو امام و پناه مایى و مى‏توانى این مشکل را حل کنى.

امام‏ علیه السلام فرمود: «وزیر (لعنه الله‏) در خانه‏اش درخت انارى دارد؛ پس هنگامى که آن درخت، باردار مى‏شود؛ وزیر قالبى از گل و به شکل انار درست مى‏کند و آن را به دو نیم تقسیم مى‏کند و کلمات یاد شده را در داخل آن مى‏سازد؛ سپس انارى از درخت را در آن قالب قرار مى‏دهد و آن قالب را محکم بر انار مى‏بندد؛ پس زمانى که انار رشد مى‏کند و بزرگ مى‏شود؛ انار، داخل آن نوشته ساختگى قرار مى‏گیرد.

امام زمان

هنگامى که فردا پیش والى رفتید به او بگو، جوابت را آورده‏ام و آن را فقط در خانه وزیر مى‏گویم و هنگامى که به خانه‏اش رفتید به سمت راستت نگاه کن که اتاقى را مى‏بینى به والى بگو، جوابت را فقط داخل این اتاق مى‏دهم؛ وزیر از این کار ممانعت خواهد کرد؛ ولى تو اصرار کن و نگذار که وزیر قبل از تو، وارد اتاق شود! بلکه با او داخل شو؛ آن گاه که وارد اتاق شدى، طاقچه‏اى را مى‏بینى که بر روى آن کیسه سفیدى است به طرف آن برو و آن را بردار؛ پس همان قالب را در آن خواهى دید بعد آن را در برابر وزیر بگیر و انار را درون آن بگذار تا اینکه معلوم شود، انار، اندازه قالب است.»

سپس امام زمان‏ علیه السلام فرمود: «اى محمد بن عیسى! به والى بگو، ما براى تو معجزه دیگرى داریم و آن معجزه، این است که در آن انار، جز خاکستر و دود نیست! پس اگر مى‏خواهى، درستى این خبر را بدانى، دستور بده وزیر، انار را بشکند؛ آن گاه که آن را شکست، خاکستر و دود بر صورت و ریش او مى‏پاشد.»

ملاقات با امام ‏علیه السلام به پایان رسید و محمد بن عیسى در حالى که شادمانى و خوشحالى او را فرا گرفته بود، برگشت تا شیعیان را به رفع این مشکل بشارت دهد.

صبح شد و آنها پیش والى رفتند؛ محمد بن عیسى، همه آن مواردى که امام ‏علیه السلام به او فرموده بود، انجام داد.

سپس والى از او پرسید: چه کسى این خبرها را به تو داده است؟

گفت: امام زمان ما و حجت خداوند بر ما.

والى گفت: امام شما کیست؟

محمد بن عیسى درباره ائمه دوازده‏گانه براى والى توضیح داد تا اینکه به امام زمان ‏علیه السلام رسید.

آن گاه والى گفت: دستت را جلو بیاور؛ من شهادت مى‏دهم که معبودى، جز خداوند نیست و محمد صلى الله علیه وآله بنده‏ و فرستاده اوست و جانشین بعد از او، امیرالمومنین على‏علیه السلام است... .

امام‏ علیه السلام فرمود: «وزیر (لعنه الله‏) در خانه‏اش درخت انارى دارد؛ پس هنگامى که آن درخت، باردار مى‏شود؛ وزیر قالبى از گل و به شکل انار درست مى‏کند و آن را به دو نیم تقسیم مى‏کند و کلمات یاد شده را در داخل آن مى‏سازد؛ سپس انارى از درخت را در آن قالب قرار مى‏دهد و آن قالب را محکم بر انار مى‏بندد؛ پس زمانى که انار رشد مى‏کند و بزرگ مى‏شود؛ انار، داخل آن نوشته ساختگى قرار مى‏گیرد

بعد به امامت تمامى ائمه‏علیه السلام اقرار کرد و دستور داد، وزیر را بکشند و از مردم متدین، عذرخواهى کرد. (بحار؛ مجلسى؛ ج‏52، صص‏178 – 180)

این داستان نزد مومنین به خصوص بحرینى‏ها معروف است و قبر محمدبن عیسى در بحرین، زیارتگاه مردم است.

 

شفای مریض و رهایی از غم و اندوه

خانه‌ حسین مدمل، دیوار به دیوار صحن حضرت امیرالمۆمنین ـ علیه السّلام ـ بود. او به ناگاه مریض شد و بعد از مدتی هر دو پایش مثل چوب خشكید و خانه‌نشین شد. چون نمی‌توانست كار بكند، دچار فقر و نیازمند مردم شد و زن و بچه‌هایش روزگار سختی را می گذرانیدند.

در یكی از شب‌ها به خاطرش آمد كه خداوند در قرآن مجید فرموده: وَ نَحْنُ اَقْرَبُ اِلَیْهِ ‌مِنْ حَبْلِ الْوَرید. (سوره‌ی ق، آیه‌ی 16) ما از شاهرگ گردن به آدمی نزدیكتریم.

وضو گرفت و دو ركعت نماز خواند و گفت: «خدایا این دنیا صاحبی دارد. از تو می‌خواهم كه مرا به وسلیه‌ی او شفا دهی. »

در همان شب، وقتی همسر و فرزندانش از خواب بیدار شدند، دیدند كه نوری فضای منزل را روشن و زمین و آسمان را منور كرده است، به حدی كه چشم‌ها را خیره می‌كند. از حسین پرسیدند: «چه خبر است؟»

گفت: «الان فریاد رس بیچارگان حضرت صاحب الزمان ـ علیه السّلام ـ این جا بود. كنار بسترم آمد و به من فرمود: ای حسین مدمل! برخیز. »

عرض كردم نمی‌توانم. پس در كمال محبت و مهربانی دستم را گرفتند و مرا بلند كردند. دیدم هیچ گونه درد و مرضی ندارم.

آری، خداوند متعال به بركت آن حضرت مرا شفا داده و از غم و اندوه رهانیده بود. » (بحار الانوار، ج52، ص31، منتخب الاثر، ص361، و 92 تن از نجات یافتگان، ص73)

پنج شنبه 5 دی 1392  10:12 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها