از این تاب خسته شده ام
که کسی برایم نمی خواند
خدا منو نندازی
بعد با هیجان
بالا ببردم
بیفتم
بیتا بترسد.
فرار نکرده
برگردد و خراش هایش را ببیند.
آنکه تابم می دهد حالا
نمی داند گاهی دلم
هری می ریزد
به کنج خانه پناه می برم
اینترنت، کتاب، تی وی
اما انگار
همه جا
همه چیز
تاب است
و هی
هری می ریزم.