0

ناراحت بود و دمغ

 
ghkharazi
ghkharazi
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : اسفند 1391 
تعداد پست ها : 884
محل سکونت : تهران

ناراحت بود و دمغ

 

گفتم اینجا چه میکنی بیک زاده؟ ناراحت بود و دمغ.گفت:دو روز است که دارم می آیم ولی این اخوی بزرگوارت یک دقیقه هم به ما وقت نداده که برویم پیشش.به قول معروف حسابی جوش آوردم.یدون هماهنگی و این حرفارفتم توی اتاق علی،که آن وقت ها فرمانده اطلاعات عملیات قرارگاه خاتم الانبیا بود.سلام کردم.گفتم این بیک زاده هم دانشجوی خوبی است،هم اینکه بچه جبهه و جنگ است، ناسلامتی بچه محلمان که هست!جواب سلامم را داد .پرسید چطور؟گفتم چرا دوروزه معطلش کردی راهش ندادی تو اتاقت؟لبخند معنی داری زد و گفتکمن دارم بیک زاده را محک میزنم که ببینم صبور است یا مثل تو زود از کوره در میرود،مهندس!جا خوردم.گفتم که چی بشود؟گفت:میخواهم مسؤولیت سنگینی را بسپارم دستش،اگز آدم صبوری نباشد،از پسش برنمی آید...!

ساکنان ملک اعظم3، ص21، شهید سید علی حسینی

فقط لبخند های خاکی زیباست

 

شنبه 23 آذر 1392  3:43 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014 SHHOSSEIN
دسترسی سریع به انجمن ها