
گفتم اینجا چه میکنی بیک زاده؟ ناراحت بود و دمغ.گفت:دو روز است که دارم می آیم ولی این اخوی بزرگوارت یک دقیقه هم به ما وقت نداده که برویم پیشش.به قول معروف حسابی جوش آوردم.یدون هماهنگی و این حرفارفتم توی اتاق علی،که آن وقت ها فرمانده اطلاعات عملیات قرارگاه خاتم الانبیا بود.سلام کردم.گفتم این بیک زاده هم دانشجوی خوبی است،هم اینکه بچه جبهه و جنگ است، ناسلامتی بچه محلمان که هست!جواب سلامم را داد .پرسید چطور؟گفتم چرا دوروزه معطلش کردی راهش ندادی تو اتاقت؟لبخند معنی داری زد و گفتکمن دارم بیک زاده را محک میزنم که ببینم صبور است یا مثل تو زود از کوره در میرود،مهندس!جا خوردم.گفتم که چی بشود؟گفت:میخواهم مسؤولیت سنگینی را بسپارم دستش،اگز آدم صبوری نباشد،از پسش برنمی آید...!
ساکنان ملک اعظم3، ص21، شهید سید علی حسینی