0

داستان شطرنج

 
gpdman2010
gpdman2010
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : اسفند 1387 
تعداد پست ها : 1
محل سکونت : کرمان

داستان شطرنج

مددکار بين نگاه پيرمرد و پنجره فاصله انداخت. پيرمرد چشم هايش را بست!
مددکار: ببين پيرمرد! براي آخرين بار مي گم، خوب گوش كن تا ياد بگيري. آخه تا كي مي خواي به اين پنجره زل بزني؟ اگه اين بازي را ياد بگيري، هم از شر اين پنجره راحت مي شي، هم مي توني با اين هم سن و سال هاي خودت بازي كني. مثل اون دوتا. مي بيني؟ آهاي! با توام! مي شنوي؟
پيرمرد به اجبار پلك هايش را بالا كشيد.
مددکار: اين يكي كه از همه بزرگ تره شاهه، فقط يه خونه مي تونه حركت كنه. اين بغليش هم وزيره. همه جور مي تونه حركت كنه، راست، چپ، ضربدري... خلاصه مهره اصلي همينه. فهميدي؟
پيرمرد گفت: ش ش شااا ه… و و وزيـ ـ ـ ـررر
مددکار: آفرين..اين دوتا هم كه از شكلش معلومه، قلعه هستن. فقط مستقيم ميرن. اينا هم دو تا اسب جنگي. چطوره؟؟ فقط موند اين دو تا فيل كه ضربدري حركت مي كنن. و اين رديف جلويي هم كه سربازها هستن، هشت تا! مي بيني! درست مثل يك ارتش واقعي! هم مي توني به دشمن حمله كني، هم از خودت دفاع كني، ديدي چقدر ساده بود. حالا اسماشونو بگو ببينم ياد گرفتي يا نه؟؟
پيرمرد نيم سرفه اش را قورت داد و گفت: پس مردم چي؟؟؟ اونا تو بازي نيستن؟؟

 

پنج شنبه 5 شهریور 1388  11:50 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها