0

جنک جهانی ادبیات

 
rafael
rafael
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 24
محل سکونت : بوشهر

جنک جهانی ادبیات

در عالمِ امكانِ جنگی وجود دارد حی و قیوم، زنده و پای‌دار. اتفاقا عالم‌گیر هم هست. فقط به كشورهای صاحبِ نفت و صاحبِ انرژی هم مربوط نمی‌شود. بل اگر انسان را حیوانِ ناطق بدانیم، همه‌ی حیواناتِ صاحبانِ زبان با آن درگیرند. پایانی هم برایش متصور نیست. با قطع‌نامه و صلح‌نامه هم تمامی نمی‌پذیرد. چه‌جور جنگی است این؟ واقعیت آن است كه غالب و مغلوب هم دارد. آن هم در هر لحظه. و مهم‌تر این كه رابطه‌ی غالب و مغلوب و سنتِ غلبه هم خیلی وحشت‌ناك‌تر و دهشت‌ناك‌تر از آن چیزی است كه در عالمِ واقع اتفاق می‌افتد. وحشت‌ناك‌تر از حمله‌ی چنگیز، دهشت‌ناك‌تر از غلبه‌ی هیتلر، نفرت‌بارتر از سلطه‌ی امریكا...

چه جنگی است این؟ من اسمِ آن را می‌گذارم جنگِ جهانیِ ادبیات، اما مجازید آن را جنگِ جهانیِ هنر نیز بنامید، یا حتا جنگِ جهانیِ علومِ انسانی... چرا وحشت‌ناك و چرا دهشت‌ناك؟ غالب كیست؟ حافظ، سعدی، فردوسی، جلال، شكسپیر، ماركز... و مغلوب؟ باز خدا را شكر لااقل امروز ما نامی از شاه سلطان حسینِ صفوی می‌شنویم. نامی از صدام، نامی از ویتنام، نامی از... شاید غالبان به وحشیانه‌ترین شكل مغلوبان را غارت كنند، اما دستِ كم وجودِ ایشان را منكر نمی‌توانند شد. اما حافظِ شیرازیِ خوش‌سخنِ اهلِ دلِ عارفِ مسلمان، چنان با مغلوبانش تا می‌كند كه حتا هیتلر و صدام و بوش هم به گردش نمی‌رسند! یعنی چه؟ یعنی اگر نبود حقوقِ چندرغازِ آخرِ ماهِ اساتیدِ فسیلِ دانش‌كده‌های ادبیات، شما هرگز نامی از خواجو نمی‌شنیدید. چنان كه نامی از محیی دیگر شاگردِ میر سیدشریفِ گرگانی(جرجانی) هم نشنیده‌اید... كجا غالبانِ عالمِ واقع این گونه با مغلوبان تا كرده‌اند؟ تازه هر غالب و فاتحی عمری دارد. شكمش سیری‌پذیر است. عاقبت جایی خسته می‌شود. كم می‌آورد به تعبیرِ ما... نادر هم كه باشد، یك جنگ‌آوری پیدا می‌شود، ولو به خدعه، سرش را می‌گذارد روی سینه‌اش... اما چه كسی حافظ را این‌گونه می‌تواند نفله كند؟ حالا من و تو التماسش می‌كنیم كه آقا بس است! جوان‌ها فضا می‌خواهند كه نفس بكشند، كمی مدارا، كمی مراعات. اصلا یارو گوشش بده‌كار نیست... انگار نه انگار كه با او حرف می‌زنیم...

صدایش را در نیاورید، تنها جایی كه جاه‌طلبی مجاز است، بل ممدوح است، بل كه اصالتا واجب است، آن هم نه كفایی كه عینی، همین عرصه‌ی هنر و علومِ انسانی است. در سایرِ علوم، اصلا این‌جوری نیست. ما هم پیكان می‌سازیم، هم زانتیا. برای جفتش هم توجیه داریم. اما در ادبیات، فقط بایستی كارِ خوب تولید كرد، حتا مونتاژ هم نه. تو اگر یك كپیِ خوب بزنی از فلان سایتِ كامپیوتری و یا فلان دست‌گاهِ مكانیكی، همه ازت تعریف می‌كنند، جایزه هم به‌ات می‌دهند. اما اگر در كمالِ خلاقیت شعری بگویی نزدیك به شعرِ حافظ، اگر به‌ات نگویند دزد، می‌گویند كارش خلاق نیست، ابداع ندارد. آقا! عالمِ هنر عرصه‌ی فردیت است. عرصه‌ی جاه‌طلبی است. تواضع در خلقِ ادبی بی‌معناست. بگویی من این بیت را نمی‌گویم كه فلانی بگوید. این بی‌معنا است. اصلا مرامی هم در كارش نیست. این تفاوتِ علومِ انسانی است با علومِ تجربی. تفاوتِ مبنای فردیت با مبنای تكرار.

بگذریم. من در این مجال می‌خواهم دلیلی پیدا كنم برای غلبه‌ی حافظ. چرا حافظ می‌ماند؟ چرا دیوانش را كنارِ قرآن روی تاق‌چه پیدا می‌كنیم؟ همان‌گونه كه قرآن در خانه‌ی غیرِمذهبی هم پیدا می‌شود، حافظ هم فارغ از مذهب به هر سوراخ و سنبه‌ای سرك كشیده است. چه‌گونه؟ این ضریبِ نفوذ چه‌گونه به دست می‌آید؟

علمای علمِ ادبیات، همان فسیل‌های دانش‌كده‌ای، فورا با معاییرِ ظاهری‌شان شروع می‌كنند به بررسی... شستاد در صدِ غزلیاتِ حافظ در وزنِ مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلات سروده شده است. زكی! تو برو سفارش بده به همین شاعرهایی كه مثلِ دست‌گاهِ نان‌ماشینی شعر بیرون می‌دهند، دیوان برایت صادر می‌كنند، با صد و بیست درصد وزنِ مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلات.

می‌گوید نه، حافظ در صنایعِ ادبی، صورِ خیال، مجاز، استعاره... ابداعاتِ كثیری داشته است. خیر آقا، بنده خدا خواجو هم به قاعده‌ی یك وزارتِ صنایعِ سنگین توی شعرش صنعت دارد. اگر قرار به ابداعات بود، سبكِ هندی‌ها هم كلِ دیوانِ نازكِ حافظ را تا به حال دوهزار دفعه به رسمِ آدم‌خوارانِ زونی، ایلا اولا كرده بودند. قضیه به این كشكی هم جواب نمی‌گیرد. هیچ‌كدامِ این‌ها دلیل نمی‌شود كه حضرتِ حافظ بقا پیدا كند. ماندنی شود... آهان. مثلِ این كه یك عبارتِ جدید به كار بردیم. بقا. مانده‌گاری... من در جنگِ جهانیِ ادبیات بقا را نه علتِ پیروزی، كه معادلِ پیروزی می‌دانم. نمی‌دانم موافقید یا نه؟

حافظِ شیرازی امروز از متفكرانِ جرگه‌ی سوسیالیست‌ها زنده‌تر است. ای بابا، هنوز بدنِ تروتسكی گرم است، كفنِ ماركوزه خیس است، صدای گراس بلند است، چه‌گونه این حرف را می‌زنی؟ هزار سال است كه استخوان‌های این حضرتِ حافظ هم پوسیده است... خیر آقا. زنده است ناجور. از منوچهرِ آتشی برنده‌ی كتابِ سالِ جمهوریِ اسلامیِ ایران زنده‌تر است. یعنی چی؟ یعنی این كه وقتی من امروز قصه می‌نویسم، مدام چهره‌ی حافظ را از آن بالاها می‌بینم كه پوزخند می‌زند و می‌گوید شات‌آپ! نه با من كه مثلا كارِ حرفه‌ای می‌كنم در عالمِ ادبیات، تو هم وقتی انشا می‌نویسی زیرِ سایه‌ی او هستی. اگر می‌بینی احساسش نمی‌كنی، برای این كه نخواسته‌ای گردن فراز كنی. اگر خواستی روی پایت بایستی، ولو این كه انشا خواندنی باشد در یك كلاس، آن وقت است كه ناگهان برقِ شمشیرِ حافظ را می‌بینی كه موهایت را به هم می‌ریزد. كمی اگر بیش‌تر قد كشیدی، می‌بینی همان عارفی كه فریاد می‌كشد، منم كه شهره‌ی شهرم به عشق ورزیدن، چنان از كمر به دو نیمت می‌كند كه دیگر تا عمر داری، قد راست نكنی.

این زنده بودن چیست؟ زنده بودنی كه ما را به یادِ صفتِ حی و قیوم ذاتِ ربوبی می‌اندازد؟

دیده‌ای حتما، بعضی اوقات كتاب‌های دیگری كنارِ آینه و شمع‌دان‌های ما را پر می‌كند. كتابِ فلان متفكرِ پوپری یا بهمان اندیش‌مند هایدگری. با یك حماقتِ بوش، یا جسارتِ هیتلر، كتاب از تاق‌چه، تالاپ می‌افتد در زباله‌دانیِ تاریخ. بوش كه گند می‌زند، پوپر و پوپری شروع می‌كنند لرزیدن، هیتلر كه حمله می‌كند، هایدگر و هایدگری عزا می‌گیرند. امروز در میانه‌ی هجمه‌ی امریكا كجا شدند اندیش‌مندانِ پایانِ تاریخی از جنس فوكویاما؟ همین مترجمانِ وطنیِ مدافعِ لیبرال دموكراسی؟ لالمانی گرفته‌اند آقا! خفقان!!! اما چه‌گونه است كه این دیوانِ لاغر باقی می‌ماند؟ چه دارد این دیوان كه با این بادها نمی‌لرزد؟ صدایش را در نیاورید، چیزی شبیه به كتاب‌الله در او هست...

من بر آنم كه امروز بگویم ماناییِ حافظ، ماناییِ سعدی، ماناییِ هر هنرمندِ دیگری، به هیچ عنوان با تكنیكِ هنریِ وی نسبتی ندارد. مانایی به چیزِ دیگری باید متصل باشد. و یبقی وجه ربك، ذوالجلالِ و الاكرام. كه اگر قمی‌ها جفر را ممنوع نكرده بودند، برای‌تان راحت‌تر می‌گفتم كه وجه هم به حسابِ عدد معادلِ 14 است و قلبِ وجه هم... بگذریم... من برآنم كه بگویم هر صفتِ ممتازه‌ای نسبتِ وثیق دارد با یكی از اسمائ الله. یعنی ماناییِ حافظ وصل است به ماناییِ ذاتِ ربوبی... هان پس بگو، وقتِ ما را گرفتی كه بیانیه صادر كنی، شعار بدهی، ایدئولوژی بِجَوی... نه آقا. من این گونه نمی‌گویم. شعرِ جاهلی هم مانده‌گار است. اما شعری كه نسبتش را با ذاتِ ربوبی مشخص كرده باشد. چه مومن چه كافر، در هیچ دوره‌ای از تاریخ، متاعِ كفر و دین بی‌مشتری نیست. یا كافر باش، یا متدین، اگر به طلبِ مانایی هستی به حاقِ حقیقت ایمان یا كفر مومن باش. مذبذب نباش...

بگذریم. زیاد گفتیم. حالا این‌ها كه گفتی فرضیه بود. فرضیه یعنی یك مدلی از عالمِ واقع. باید آزمایش شود. چه‌گونه می‌گویی كه حافظ به چنین صفتی متصف است؟ باز هم می‌خواهی از حافظِ قرآن بودنش بگویی؟ از فقیه بودنش بگویی؟ خب با آن‌ها كه از می‌خواره بودنش گفته‌اند چه خواهی كرد؟

خیر. من چنین خبطی مرتكب نمی‌شوم. واقعِ امر آن است كه اصالتا رابطه‌ی شرقی با اثر دم‌خور است و نسبتِ روحِ موثر حینِ خلقِ اثر با حقیقتِ مطلق، نه زنده‌گی‌نامه‌ی كرونولوژیكالِ موثر. از موثر به اثر رسیدن یك فهمِ غربی است. غربی است كه خیال می‌كند با چاقوی جراحی و اتاقِ روان‌كاوی همه‌ی رازها را می‌گشاید. ما اصالتا دیوانه‌ی همان تحیر و رازیم. رب زد نی حیرتی! غربی می‌آید و شكسپیر این لاو را می‌سازد. دیده‌اید یقینا. شكسپیر عاشقِ هالیوود را. زنده‌گیِ شكسپیر را باز می‌كند. اما شرقی وقتی می‌آید، مثلِ حافظِ اسماعیلِ فصیح، زنده‌گی خصوصیِ حافظ را تخیل می‌كند، "پناه بر حافظ" تولیدات می‌كند، دختر رز می‌سازد و زیرزمینی پر از خم، خودی و غیرِ خودی دشنامش می‌دهیم. حتا اگر ما هم یك فقیهِ شاگردِ میر سید شریفِ جرجانی را تصویر كنیم، باز هم شما جوش می‌آورید. این یعنی نگاهِ شرقی...

برای اثبات چه می‌گوییم؟ نحن ابنائ الدلیل! من برای آوردنِ ادله از شعرِ حافظ استفاده می‌كنم، نه از خودِ حافظ. آن هم از گوشه‌ای به فراخورِ بضاعتم. چیزی كه احساس می‌كنم مغفول مانده است. اتفاقا از دیدِ شهید مطهری هم در تماشاگهِ راز پنهان مانده است...

من فقط به یك لغت در شعرِ حافظ استناد می‌كنم تا گوشه‌ای از چارچوبِ فكریِ محكم و استوارِ حافظ را نمایان كنم. قطعا شما نیز می‌تواند با كمی تدبر و تعمق گوشه‌های دیگری را كشف كنید، كه بفهمید بابا حافظ را شستاد در صد مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلات نگه نداشته است...


من در جهان‌بینیِ عرفانی-فلسفیِ حافظ شكی داشتم، آن هم در موردِ ایمان‌باوریِ وی. به قولِ غربی‌ها احتمالِ فیدئیست بودنش. با خواندنِ یكی دو بیت جرقه‌ای به كله‌مان زد و افتادیم دنبالش. به مددِ سرچ‌ها (جست‌جوهای كامپیوتری) كه با تنبلیِ ما جور در می‌آید، نشستیم به جست‌جو. پیرامونِ یك لغت. فقط یك لغت. من به ذهنم رسید كه حافظ از "مدعی" مفهومِ عمیق و فكریِ خاصی را دنبال می‌كند. تمامِ غزلیاتِ حاویِ این لغت را ردیف كردم. (البته این كار را آشوری نیز انجام داده است.)

مدعی كیست؟

به رغمِ مدعیانی كه منعِ عشق كنند، جمالِ چهره‌ی تو حجتِ موجهِ ماست.

منعِ عشق می‌كند.

با مدعی مگویید اسرارِ عشق و مستی، تا بی‌خبر بمیرد در رنجِ خودپرستی.

خودپرست است. چرا؟

تو با خدای خود انداز كار و دل خوش دار

كه رحم اگر نكند مدعی، خدا بكند

اهلِ رحم نیست. انگار یك كمی هم خشك است. دگم است.

دردم نهفته به ز طبیبانِ مدعی، آن به كه از خزانه‌ی غیبش دوا كنند...

اِ! پنداری اهلِ طبابت هم هست. دعویِ طبابت هم دارد. پس اصالتا ما برای همین با او كار داریم.

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم

جور از حبیب خوش‌تر كز مدعی رعایت

روبه‌روی حبیب است، اما اهلِ رعایت هم هست این بابا.

شاهِ تركان سخنِ مدعیان می‌شنود

شرمی از مظلمه‌ی خونِ سیاووشش باد

مریدباز هم هست. مرید هم دارد.

حدیثِ مدعیان و خیالِ هم‌كاران

همان حكایت زردوز و بوریاباف است

كارش هم شبیه به ماست. مرید باز، اهلِ طبابت، اهلِ هدایت، اهلِ حرف... اما به اندازه‌ی زردوز و بوریاباف با هم تفاوت داریم، اگر چه هر دو اهلِ بخیه‌ایم...

چو حافظ گنجِ او در سینه دارم

اگر چه مدعی بیند حقیرم

یعنی با این همه ما را تحویل هم نمی‌گیرد...

مدعی گو لغز و نكته به حافظ مفروش

كلكِ ما نیز و زبانی و بیانی دارد

ای بابا! سخن‌دان هم هست. حرف هم می‌زند.

حافظ ببر تو گوی فصاحت كه مدعی

هیچش هنر نبود و خبر نیز هم نداشت.

پس هنر ندارد، اما حرف می‌زند... شبیهِ آن شاعرانی كه مغلوب شده‌اند. راستی این خبر چیست؟ در عالمِ احادیث خبر یعنی آن چه كه از غیب به ما رسیده است... با مدعی مگویید... تا بی‌خبر بمیرد

اما كیست این مدعی؟

در ازل پرتوِ حسنت ز تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه‌ای كرد رخت دید ملك عشق نداشت

عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

عقل می‌خواست كزین شعله چراغ افروزد

برقِ غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد

مدعی خواست كه آید به تماشاگهِ راز

دستِ غیب آمد و بر سینه‌ی نامحرم زد

حالا شد. حالا می‌فهمی كه مدعی كیست. مدعی كسی است كه در عالمِ غیب نامحرم است. خب! ما همه نامحرمیم، آینه در كربلاست. جز ذاتِ ربوبی كسی از عالمِ غیب چیزی نمی‌داند. لا یعلمه الا هو. به رسولش هم فرمود كه بگو انی ما اعلم الغیب. درست كه به غیب علم نداریم، علمِ غیب پارادوكسیكال است، اما شارعِ مقدس چیزِ دیگری از ما خواسته است، الذین یومنون بالغیب. ایمان بیاورید به غیب... ایمان یعنی چه؟ علم را می‌دانیم، اما ایمان یعنی چه؟...

به رغمِ مدعیانی كه منعِ عشق كنند، جمالِ چهره‌ی تو حجتِ موجهِ ماست. این حجتِ موجه اصطلاحِ منطقیون است. حجت یا نقلی است، یا عقلی. حجتِ عقلی وثیق‌تر است. اگر قابلِ توجیه هم باشد، می‌شود بالاترینِ حجت‌ها، می‌شود حجتِ موجه. حافظ جمالِ چهره‌ی او را گفته حجتِ موجه... نگاه كن ببین چه كار كرده است؟ چه بازی‌ای در آورده است با این لغت...

دعوای داخلیِ دین‌داران همیشه سرِ این قضیه بوده است. یعنی نگاهِ به غیب...

مدعی خواست كه آید به تماشاگهِ راز

دستِ غیب آمد و بر سینه‌ی نامحرم زد

یا

دردم نهفته به زطبیبانِ مدعی

آن به كه از خزانه‌ی غیبم دوا كنند

یا

رازِ درونِ پرده چه داند فلك خموش

ای مدعی نزاع تو با پرده‌دار چیست

مدعی را كم كم می‌شناسیم. دور و بر خودمان هم می‌توانیم نشانش بدهیم. كسی كه خیال می‌كند با عقلِ جزئ‌نگرش همه‌ی رازهای عالم را در یافته است. زیاد داریم دور و بر...

ما چه داریم جلوِ مدعی؟

گر من از سرزنشِ مدعیان اندیشم، شیوه‌ی مستی و رندی نرود از پیشم

سر تسلیمِ من و خاكِ در می‌كده‌ها

مدعی گر نكند فهم، سخن گو سر و خشت

اصلا فهم نمی‌كند حرفِ ما را. كاری با كارش نداریم. اصلا چیزی قابلِ بحث نداریم با او. یعنی جایی برای مجادله نداریم. قوانینِ بازی‌مان یك‌سان نیست. مثلِ این است كه بخواهیم خداداد عزیزی را بیاندازیم با رضازاده كه نه فوتبال بل شطرنج بازی كنند. ما اصلا ربطی به هم نداریم.

حافظ تو ختم كن كه هنر خود عیان شود

با مدعی نزاع و محاكا چه حاجت است

از همان غزلی كه اولش با خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است. همان كه اولش به سخره می‌گیرد برهانِ نظم را، آخرش هم كه برهانِ علیت را ایلا اولا می‌كند...

هم‌چو حافظ به رغمِ مدعیان، شعرِ رندانه گفتنم هوس است

یعنی كارِ خودت را بكن تو. بی‌خیال...

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی، تا بی‌خبر بمیرد در رنجِ خودپرستی.

مدعی چیزی نیست بر وزنِ فاعلن كه در مفاعلن فعلاتن جایی داشته باشد. مدعی یك حقیقت است، یك شخصیت است. با پرسونیفیكشنِ دقیق و عمیق. این چارچوبِ فكری است، این چارچوب داشتن است كه حافظ را مانده‌گار می‌كند... ببینید من تفسیر كردم شعرِ حافظ را با حافظ. رابطه‌ی غیب را با مدعی در شعرِ حافظ. دقیقا ماننده‌ی قرآن كه با قرآن قابلِ تفسیر است، همان‌‌گونه كه علامه طباطبایی می‌گفت.

حالا جرات می‌كنم بگویم كه ساقی هم در شعرِ حافظ یعنی امیرالمومنین، بلبل هم یعنی ابی‌عبدلله. بلبلی برگ گلی خوش‌رنگ و قصه‌ی علی اصغر، صوفی هم در بسیاری مواردِ حقیقتِ محمدی است... آن تلخ‌وش كه صوفی ام‌الخبائثش خواند... این ظاهرش، باطنش هم جایش این‌جا نیست..

بروید به دنبالِ مفهومِ ستاره در شعرِ فروغ باشید، تا برسید به ستاره‌های مقوایی... ببینید فروغ چه‌قدر زیبا نسبتش را با ایمان كه در ستاره جلوه می‌كند، روشن می‌كند. برای همین شعرِ فروغ هم می‌ماند...

بروید دنبالِ چارچوبِ فكری. تكنیك فرع است. بروید دنبالِ شناختِ حقیقتِ عالم، معرفت به اسمائ خداوند، بقیه پوچ است. دو روز هم مانده‌گارتان نمی‌كند. به ضرب و زورِ بنیاد و موسسه و جایزه‌ی مرحوم و شادروان كه آدم ماندنی نمی‌شود. به ضرب و زورِ نقد و معرفی و مصاحبه‌ی بر و بچه‌های پسرخاله‌ی مطبوعاتی هم ایضاً. فقط دست‌گاهِ فكری و حقیقتی كه شاید كشف كرده باشد... مخاطب شاید نفهمد، اما آگاه یا نیاگاه گرفتارِ دست‌گاهِ فكریِ آفریننده می‌شود. وقتی هنر عمیق شود، نه مخاطب، كه آفریننده نیز، نیاگاه، گرفتارِ دست‌گاهِ فكریِ خودش می‌شود... پس در پایانِ مقال، به سلامتی نه پست‌مدرن داریم، نه ساختارشكنی، نه اصلاحات، نه حفظِ ارزش‌ها... هیچ نداریم مگر مجاهده در كشفِ حقیقت. كه فرمود الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا‍!



منبع:کتاب جنگ جهانی ادبیات وفرهنگ

r.ok

شنبه 13 آذر 1389  12:13 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها