0

حضرت داوود و.....

 
j341far_2010
j341far_2010
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : آبان 1389 
تعداد پست ها : 39
محل سکونت : اذر بایجان شرقی

حضرت داوود و.....

زنى به حضور حضرت داوود (علیه السلام ) آمد و گفت : اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل ؟!.

داوود (علیه السلام ) فرمود: خداوند عادلى است كه هرگز ظلم نمى كند.

سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است كه این سؤ ال را مى كنى ؟

زن گفت : من بیوه زن هستم و سه دختر دارم ، با دستم ، ریسندگى مى كنم ، دیروز شال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم ، تا بفروشم ، و با پول آن غذاى كودكانم را تهیه سازم ، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد، و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم كه معاش كودكانم را تامین نمایم .


هنوز سخن زن تمام نشده بود، در خانه داوود را زدند، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد، ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود (علیه السلام ) آمدند، و هر كدام صد دینار (جمعا هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض كردند: این پولها را به مستحقش بدهید.


حضرت داوود (علیه السلام ) از آن ها پرسید: علت این كه شما دستجمعى این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست ؟


عرض كردند: ما سوار كشتى بودیم ، طوفانى برخاست ، كشتى آسیب دید، و نزدیك بود غرق گردد و همه ما به هلاكت برسیم ، ناگهان پرنده اى دیدیم ، پارچه سرخ بسته اى به سوى ما انداخت ، آن را گشودیم ، در آن شال بافته دیدیم ، به وسیله آن ، مورد آسیب دیده كشتى را محكم بستیم و كشتى بى خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم ، و ما هنگام خطر نذر كردیم كه اگر نجات یابیم هر كدام صد دینار، بپردازیم ، و اكنون این مبلغ را كه هزار دینار از ده نفر ما است به حضورت آورده ایم ، تا هر كه را بخواهى ، به او صدقه بدهى .


حضرت داوود (علیه السلام ) به زن متوجه شد و به او فرمود: پروردگار تو در دریا براى تو هدیه مى فرستد، ولى تو او را ظالم مى خوانى ؟، سپس ‍ هزار دینار را به آن زن داد، و فرمود: این پول را در تامین معاش كودكانت مصرف كن ، خداوند به حال و روزگار تو، آگاهتر از دیگران است

جمعه 12 آذر 1389  10:28 PM
تشکرات از این پست
zeinab_p azadeh_69
j341far_2010
j341far_2010
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : آبان 1389 
تعداد پست ها : 39
محل سکونت : اذر بایجان شرقی

معجزه



وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادر
کوچکترش صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای
مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست
هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر
گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.



سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را درآورد.
قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.





بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.
جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش
شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم
می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سر
رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.




داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟
دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!!



دختـرک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم می گویـد
که فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم،
قیمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است،
بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم
معجزه بخرم؟



مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید:
چقدر پول داری؟
دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی زد و گفت:
آه چه جالب، فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می خواهم برادر و والدینت را
ببینم، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد.
آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.



فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.
پس از جراحی، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم یک
معجـزه واقعـی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید
پرداخت کنم؟



دکتر لبخندی زد و گفت: پنج دلار بود که پرداخت شد

جمعه 12 آذر 1389  10:30 PM
تشکرات از این پست
zeinab_p azadeh_69
دسترسی سریع به انجمن ها