فرزندش را میهمان خانهشان میدانست. این حس همیشه با او بود؛ از بدو تولدش. گاهی در اثنای خلوتهایش به خود نهیب میزد؛ که چرا او را بیشتر از دیگر فرزندانش دوست دارد، اما جواب همیشه همانی بود که بر قلبش حکمرانی میکرد.
او برایش عزیزتر بود؛ چون خدا برای فرزندش بیشتر از هر چیزی عزیز بود. خدا همه زندگی پسرش بود. همه زندگی 17 سالهاش.
میهمان لاجرم یک روز بار و بندیل میبندد و ترک میکند صحنه میزبان مهمانیش را و آنچه که میماند مرور خاطرات روزهای باهم بودن است؛ که میشود سهم مشترک میزبانها میهمانها. مادر شهید امیر حسین سیفی، 30 سال است که هر روز؛ خاطرات میهمان خانهشان را با خود مرور میکند. خاطرات بودن با فرزندی که حس نداشتنش سالهاست که همنشین و همراه مادر است. سالهایی که او افتخار کرده به روزهای میزبانیش و صبر کرده است بر فراق روزهای بدون مهمانش.
خیلی کم سن و سال بود که پا به خانه همسرش گذاشت. آنقدر کوچک؛ که صبر کردند تا به سن قانونی برسد و عقدشان را محضری کنند. ماحصل زندگی مشترکش؛ سه پسر و دو دختر است که امیر حسین از میانشان زودتر خود را به خدا رسانیده است.
امیر حسین با دیگر فرزندانش فرق داشت. رفتارش، حرکاتش همهشان جور دیگری بودند. خدا از همان ابتدا او را برای خودش خلق کرده بود. برای یاری دینش. آنقدر او را دوست داشت که حتی زمانی هم که در خانه بود دلش برایش تنگ میشد. کارهایش را با سرعت انجام میداد تا بتواند با او هم صحبت شود و در کنارش باشد.
خدا مهمترین بخش زندگی امیر حسین بود؛ آنقدر خدا در زندگیاش پر رنگ بود که کارش، تحصیلش، حتی نفس کشیدنش هم در مسیر رضایت خدا انجام میگرفت. همین تقوا و اخلاصش بود که او را در نظر مادر بزرگ جلوه میداد
خدا مهمترین بخش زندگی امیر حسین بود؛ آنقدر خدا در زندگیاش پر رنگ بود که کارش، تحصیلش، حتی نفس کشیدنش هم در مسیر رضایت خدا انجام میگرفت. همین تقوا و اخلاصش بود که او را در نظر مادر بزرگ جلوه میداد. آنقدر بزرگ که نبودنش را هیچ گاه باور نکرد.
تابستان سال 62 که از راه رسید؛ بعد از تعطیلی مدارس، دورههای آموزشی را که گذراند؛ به عنوان نیروی امدادگر عازم منطقه شد. امدادگری که فقط 4 ماه میهمان زمینهای مرد پرور منطقه جنوب بود. پاییز که از راه رسید؛ آبانش نوید وصل او با خدا بود.
میگوید: شهید زنده است و من هنوز هم با امیر زندهای، زندگی میکنم که همه وجودم را پرکرده است. آنقدر به این گفتهاش ایمان دارد؛ که روزی امیرحسین را در حین نماز خواندن دیده و دلتنگترش شده است. امیر میآید و میرود؛ اصلاً صفای خانهاش به همین آمدن و رفتنهای امیر است.
مادر آنقدر بی تابی میکند و در فراق فرزندش گریه سر میدهد که امیر روزی به خواب مادرش میآید و باب گلایه را میگشاید. امیر امتحان مادر بود؛ امتحان سختی که او سر افرازانه آن را پشت سر گذاشته و هم اینک به امید یاری و شفاعت فرزندش در آن هنگامه سختی که چشمها گریان میشود و دلها پریشان، روزگار میگذراند...