شهید ارشد قربی بیرق، به سال 1336 در تبریز به دنیا آمد. اگر چه خانواده پر جمعیت بیرق 7 فرزند داشت اما رفتار ارشد به گونهای مۆدبانه و خوش اخلاق بود که نمود خودش را داشت.
به علت کمبود مالی خانواده او در کنار درسش قالی بافی میکرد و مادرش را در امور خانه هم یاری میکرد.
در خانه هر وقت میخواستیم چیزی را قسمت کنیم این کار را به عهده او میگذاشتیم چون با دقت تقسیم میکرد تا به همه به یک اندازه برسد.
مادر شهید ارشد قربی بیرق روایت میکند:
با شروع انقلاب «ارشد» به سن جوانی رسیده و در راهپیماییهای علیه رژیم شاه به طور مستمر شرکت میکرد. در همان سالها به عنوان کارمند در بخش مهندسی کشتی در نیروی دریایی ارتش در بندرعباس مشغول به کار شد؛ و توانست تحصیلات خود را در هنرستان به اتمام رساند و قبل از رفتن به سربازی، در کلاسهای پیکار با بی سوادی تدریس میکرد و به همسایهها درس یاد میداد و حتی تابستانها به صورت داوطلبانه به روستاها اعزام میشد.
بعد از شهادتش مطلع شدیم به برخی از همسایگان نیازمند به طور مرتب و ماهانه کمک میکرد. مثلا مردی بود که برای زایمان همسرش پول نداشت و ارشد کمک کرده بود و فهمیدیم حقوق خود را بین کپرنشینان تقسیم میکرد.
برای تشکر و ابراز محبت حتی یک شاخه گل هم که شده بود برای من میخرید و هر مسافرتی که میرفت بدون سوغات بر نمیگشت.
بعد از پیروز انقلاب به مسجد شالچیلار که در محل خودمان بود رفت و در بسیج فعالیت میکرد. رفتار او طوری بود که گروهک فرقان در بندرعباس در پی کشتنش برآمده بودند.
جنگ که آغاز شد در آبان سال 59 رفت به منطقه و تا شهادتش 4 مرتبه اعزام شده بود. با اینکه او عضو نیروی دریایی بود اما در جنگ مرخصی گرفته و به عنوان بسیجی در جبههها حضور مییافت.
سه ماه قبل از شهادتش با هیئت عزاداری به مشهد و سپس به تهران سر مزار 72 تن رفته بود و دوستانش تعریف کردند که گفته بود انشالله خدا اینجا را قسمت من کند و سه ماه بعد در جوار مزار 72 تن به خاک سپرده شد.
با مراجعه به وصیت نامه پسرم به درخواست خودش که گفته بود مرا در کنار معلمم شهیدم چمران دفن کنید، پیکر شهید به بهشت زهرا منتقل شده و در بین مزار شهید چمران و 72 تن دفن شد
پسرم ارشد اولین شهید محلهمان بود که در تاریخ 9/9/60 در منطقه بستان به شهادت رسید. مدتی قبل از شهادت به یکی از خواهرانش که معلم بود نواری که حاوی وصیت نامهاش بود را داده و ابراز داشت در شرایطی که ناموس مردم زیر پا مانده باید در جبهه تا پای جان حضور داشت، ما میرویم کار حسینی انجام دهیم و شما هم کار زینبی کنید.
در آخرین اعزام که در شهریور سال 1360 بود، با لباسی که در غم شهادت شهید مدنی، دومین شهید محراب پوشیده بود به عنوان بسیجی به جبهه اعزام شد و در هنگام شهادت نیز همین پیراهن بر تنش بود و با همان لباس دفن شد.
نحوه شهادت پسرم را اینگونه تعریف میکنند: زمانی که در منطقه بستان به عنوان عضو گروه جنگهای نامنظم دکتر چمران حضور داشت، محل آنها توسط عراقیها شناسایی شده و در هجوم آنها به محل قایقشان، رزمنده همراه ایشان به لای نیزارها رفت و شهید «ارشد بیرق» برای محفوظ ماندن نقشهها و مدارک عملیاتی موجود در قایق از دسترس عراقیها، اقدام به حرکت دادن قایق میکند که گلوله آر-چی-جی به سمت قایقش شلیک میشود. با برخورد گلوله آر-پی-جی سر ارشد از بدن جدا شده و به روی زمین یا نیزار میافتد و بدن در قایق میماند.
همسایگان از شهادتش توسط روزنامه مطلع شده و به ما اطلاع دادند. پسر بزرگم که افسر نیروی هوایی در بندرعباس بود، حدود 21 روز در منطقه به همراه گروهی به دنبال سر او بودند و بالأخره موفق به یافتنش شدند و جسد به تبریز منتقل شد. با مراجعه به وصیت نامه پسرم به درخواست خودش که گفته بود مرا در کنار معلمم شهیدم چمران دفن کنید، پیکر شهید به بهشت زهرا منتقل شده و در بین مزار شهید چمران و 72 تن دفن شد.