0

خمس پنج پسرم را دادم

 
papeli
papeli
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1388 
تعداد پست ها : 12867
محل سکونت : قم

خمس پنج پسرم را دادم

 


همیشه کلنجار می‌روم با خودم که خدایا آیا روزی می‌رسد که غربت این مادران شهید تمام شود؟

خمس پنج پسرم را دادم

 مادرانی که وقتی بایگانی دلشان را می‌خوانی، تازه می‌فهمی چه فاصله‌ای با آن‌ها گرفته‌ای. راستی چه کسی جز مادر شهید می‌فهمد

آخرین وداع و سر بر بالین گذاشتن در انتظار فرزند جوان یعنی چه؟

از مادر شهید «محمد حسین دلدار» بگویم، «خانم خدیجه طائف». اسوه خانواده‌ای که نسب او از عراق است، اما این ملیت، هرگز سبب نشده که او حق را گم کند و باطل را بپسندد .او در جنگ با یزیدیان زمان، حسین 15ساله‌اش را به میدان فرستاد. حسینی که مرید اربابش آقاحسین(ع) شده بود و اکنون نیز مراد خیلی از عاشوراییان. حسینی که در محرم زاده شد و در محرم شهید و اکنون خط سرخش راهی طلایی است، برای کسانی که می‌خواهند « عند ربهم یرزقون»باشند.

همزمان با هفته بسیج به خدمت این مادر ایثارگر رسیدیم. همیشه وقتی به این هفته نزدیک می‌شوم جمله معروف امام (ره) در

 ذهنم تداعی می‌شود که فرمودند: م «ن به خلوص و صفای بسیجیان غبطه می‌خورم و از خدا می‌خواهم تا با بسیجیانم محشور گرداند.»

چرا که در این دنیا افتخارم این است که خود بسیجی‌ام...

مادر شهید «محمدحسین دلدار» دل پر دردی دارد، مادر مهاجری که سرگذشت او هم اکنون پیش روی شماست.

 اخراج از عراق

سال 1350 خورشیدی با 6 تا بچه از عراق اخراج و منتقل شدیم به جیرفت. خیلی سخت بود. آنجا خانواده‌های پرشماری در چادرها بدون هیچ امکاناتی زندگی می‌کردند. چهار ماهی در اردوگاه جیرفت بودیم خانواده‌ها را تقسیم کردند و هر کدام را به شهری فرستادند. سهم ما هم آمل شد.

در آمل مستقر شدیم. روزگارمان به سختی می‌گذشت. حاج آقا نقاشی و من خیاطی و گل دوزی می‌کردیم تا بتوانیم روزگار سپری کنیم.

 نوجوانی که مرد شد

 دو سال از جنگ گذشته. ندای «هل من ناصر ینصرنی» امام خمینی در گوش محمدحسین که اکنون 15 ساله است، پیچیده و مانند

خیلی‌ها جوان‌هایشان را در تصادف یا به خاطر بیماری از دست می‌دهند، اما پسر من شهید شده و من افتخار می‌کنم که پسرم شهید شده است. پنج پسر داشتم، «حسین» خمس آن‌ها بود که در راه حق هدیه کردم

دیگر حق طلبان، خواب و خوراک و آسایش خواهی را از او ربوده است.

 مادرش می‌گوید: یک روز حسین از مدرسه نیامد، رفتیم دنبالش. دوستانش گفتند به پادگان ساری رفته تا از آنجا به جبهه برود. پیش

از آن بارها به پدر اصرار می‌کرد و دستش را می‌بوسید تا موافقت او را بگیرد. به ساری رفتیم، حسین را در گوشه‌ای از

پادگان و در حالی که با خدایش خلوت کرده بود، پیدا کردیم. تا ما را دید زد زیر گریه و التماس که اجازه بدهیم تا بماند. گفتم:« امتحان‌هایت را بده و بعد برو». به حرفم گوش کرد، بازگشت امتحان‌هایش را داد و پس از آن دوباره التماس‌هایش شروع شد.

هر چه گفتیم، تو هنوز برای جنگ کوچکی و ... حریفش نشدیم. آنقدر گفت تا موافقتمان را جلب کرد و به جبهه رفت.

 می‌دانستیم کمترین آرزویش، شهادت است. یک بار برای مرخصی از جبهه آمد و با جهیزیه خواهرش راهی مشهد شد. می‌خواست به زیارت امام رضا (ع) برود. در راه ماشین چپ کرد و سه بار ملق زد. همه جهیزیه خواهرش خرد و خمیر شده بود. وقتی او را از میان آهن پاره‌ها بیرون می‌کشیدند، می‌گفته است: «خدایا نخواه این جور بمیرم، می‌خواهم شهید شوم.»

 عروج ستاره از دل شب

شهادت برای کسی که نماز اول وقت، نماز شب و قرآنش ترک نمی‌شود و حتی گاه در میدان مین و در هنگامه نبرد نماز اول وقت

 می‌خواند، کمترین پاداش است. برای ورود به باغ شهادت باید گل روزگار خود باشی. مادر شهید دلدار می‌گوید: یک‌بار حسین به هم‌رزمانش گفته بود که در پادگان حمیدیه نماز شب می‌خواندم. ناگهان احساس کردم که دستی نورانی روی شانه چپم گذاشته شد، همان جا احساس سبکی کردم، اما به خود گفتم، حسین! به هیچ وجه مغرور نشو، می‌خواهی از خدا دور شوی؟

 مادر دلداده آهی می‌کشد و می‌گوید: دست چپ حسین قطع می‌شود و به سبب خونریزی زیاد شهید می‌شود.

 از او می‌خواهم که بیشتر در مورد چگونگی شهادت توضیح دهد. صدایش حزین می‌شود و از این پس انگار که مرثیه می‌خواند. می‌گوید: عملیات والفجر 4، حسین صدایش به صدای دشمن می‌رسید. حسین همزمان با پیشروی صدایش را بلند می‌کند و با زبان عربی سربازان عراقی را نصیحت می‌کند. در همین حال به دست چپش ترکش می‌خورد و از مچ قطع می‌شود. به خاطر شدت آتش دشمن، دستور عقب نشینی می‌دهند.

 چند بسیجی، پیکر نیمه جان او را می‌بینند که ندای یا حسین و یا مهدی سر می‌دهد.

خمس پنج پسرم را دادم

می‌خواهند کمکش کنند که می‌گوید خودتان را نجات دهید، آتش دشمن سنگین است اگر بخواهید مرا با خودتان ببرید حرکتتان کند و

 همه شهید می‌شوید.

 پس از دو روز همان بسیجی‌ها بر می‌گردند و می‌بینند که حسین خودش را به سنگری کشانده و کیسه‌ای را دور دستش کشیده اما به

علت شدت خونریزی، شهید شده است.

«حسین» خمس پنج پسرم شد

 از خانم طائف می‌پرسم، خبر شهادتش را چگونه به شما دادند؟ می‌گوید: سال 62 به حج مشرف شدم، وقتی به آمل برگشتم، دخترم از مشهد به دیدنم آمد. خیلی زاری می‌کرد. فکر کردم دل‌تنگ من شده است. نزدیک‌تر که رفتم دیدم خانه‌مان خیلی شلوغ است و همهمه‌ای بر پاست. حاج آقا اشک می‌ریخت و از خدا می‌خواست همان‌طور که یوسف (ع) را به یعقوب (ع) رساند، پسرش را به او بازگرداند فهمیدم که حسینم شهید شده است. خیلی‌ها جوان‌هایشان را در تصادف یا به خاطر بیماری از دست می‌دهند، اما پسر من شهید شده و من افتخار می‌کنم که پسرم شهید شده است. پنج پسر داشتم، «حسین» خمس آن‌ها بود که در راه حق هدیه کردم.

 از کاظمین تا مشهد

مادر شهید دلدار در ادامه می‌گوید: پس از تحویل دادن پیکرش، او را با هفت شهید دیگر در آمل تشییع کردیم. برایشان نماز خواندیم اما هنگام دفن، خواهرش و پدرش گفتند: اینجا دفنش نکنید، او متولد کاظمین است اجازه دهید خانه ابدیش در مشهد باشد. شهید را به

مشهد بردیم و در مشهد دوباره تشییع شد و همان جا به خاک سپردیمش.

این پرسش در ذهنم است که این جابجایی برای چه بوده است تا این که پس از مدتی همرزم آملی‌اش که به مرخصی آمده بود، به

خانه ما آمد و چیزی را گفت که پاسخ مان را گرفتیم. او گفت: شما در انتخاب مکان دفن نقش نداشته‌اید. در جبهه یکی خواب دیده

بود که در ضریح امام رضا (ع) چهار تا عکس نصب شده است که یکی از آن‌ها عکس حسین بوده است. پرسیده: یا امام رضا! این همه شهید چرا فقط این چهار نفر و پاسخ شنیده که این‌ها را خودم طلبیده‌ام.

در پایان این دیدار، از مادر شهید می‌خواهم برای همه ما دعا کند شرمنده شهدا نباشیم.

 و او دست‌ها را به آسمان بلند می‌کند و برای همه دعا می‌کند تا عاقبت به خیر شویم.

kb9j_img_3241.jpg

شهر من یک گل به نام حضرت معصومه دارد.

پنج شنبه 7 آذر 1392  12:15 AM
تشکرات از این پست
ahmadfarm mehdi0014
دسترسی سریع به انجمن ها