0

لطیفه - محبت زیادی

 
mamad761
mamad761
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آبان 1389 
تعداد پست ها : 99
محل سکونت : بوشهر

لطیفه - محبت زیادی

یک جنتلمن انگلیسی صبح ميره خونه ي دوستش،

بعد از يه ساعت مياد كه بره دوستش ميگه نهار بمون، نهار ميمونه،

بعد نهار مياد بره دوستش ميگه: حالا بيا يه دست تخته بزنيم،

بازي تموم ميشه مياد بره دوستش

ميگه: بدون شام كه نميشه. شام ميخوره

مياد بره دوستش ميگه دير وقته! بخواب فردا برو، ميخوابه.

صبح مياد بره دوستش ميگه: با شيكم خالي؟ بمون بعد صبحونه برو،

يارو ميگه: نه ديگه، خانم بچه ها تو ماشين منتظرند !!!

m...m... m......

پنج شنبه 11 آذر 1389  2:22 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها