0

آخریشی رفیق

 
rasool3e3
rasool3e3
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آبان 1392 
تعداد پست ها : 84

آخریشی رفیق


زانوهامو بغل كرده بودمو نشته بودم كنار ديوار 

ديدم يه سايه افتاد روم 

سرم رو آوردم بالا 

نگاه كرد تو چشمام، از خجالت آب شدم 

تمام صورتم عرق شرمندگي پر كرد 

گفت:تنهايي 

گفتم:آره 

گفت:دوستات كوشن؟ 

گفتم: همشون گذاشتن رفتن 

گفت: تو كه مي گفتي بهترين هستن! 

گفتم:اشتباه كردم 

گفت: منو واسه اونا تنها گذاشتي 

گفتم :نه 

گفت:اگه نه،پس چرا ياد من نبودي؟ 

گفتم:بودم 

گفت:اگه بودي،پس چرا اسمم رو نبردي ؟ 

گفتم:بردم، همين الان بردم 

گفت:آره،الان كه تنهايي،وقت سختي 

گفتم:.....(گر گرفتم از شرم-حرفي واسه جواب نداشتم) 

-سرمو اينداختم پايين-گفتم:آره 

گفتم:تو رفاقتت كم آوردم،منو بخش 

گفت:ببخشم؟ 

گفتم:اينقدر ناراحتي كه نمي بخشي منو؟ حق داري 

گفت:نه! ازت ناراحت نبودم! چيو بايد مي بخشيدم؟ 

تو عزيز تريني واسم،تو تنهام گذاشتي اما تنهات نذاشته بودمو نمي ذارم 

گفتم:فقط شرمندتم 

گفت:حالا چرا تنها نشستي؟ 

گفتم:آخه تنهام 

گفت:پس من چي رفيق؟ 

من كه گفتم فقط كافيه صدا بزنی منو تا بيام پيشت 

من كه گفتم داري منو به خاطر كسايي تنها مي ذاري كه تنهات مي ذارن 

اما هر موقع تنها شدي غصه نخور،فقط كافيه صدا بزني 

من هميشه دوست دارم،حتي اگه منو تنها بزاري، 

هميشه مواظبت بودم،تو با اونا خوش بودي،منو فراموش كردي تو اين خوشي 

اما من مواظبت بودم،آخه رفيقتم،دوست دارم 

ديگه طاقت نياوردم،بغض كردمو خودمو اينداختم بغلت،زار زدم،گفتم غلط كردم 

گفتم شرمنده ام،گفتم دوست دارم،گفتم دستمو رها نكن كه تو خودم گم بشم 

گفتم دوست دارم... 

گفتم: داد مي زنم تو بهترين رفيقيييييييييييييييي 

بغلش كردم گفتم:تو بن بست رفيقي 

يك كلام،خدا تو بهتريني...

 

جمعه 1 آذر 1392  9:24 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها