راوي :همرزم شهيد
منبع :سايت ساجد
به سبب زياد بودن مواد مخدر در منطقه چابها ، متاسفانه يكي از پرسنل پايگاه به دام هروئين افتاده و معتاد شده بود . علي رغم اينكه هشدارهاي لازم از طريق مسئولان به وي داده شده بود ، اما همچنان ادامه مي داد و حتي روز به روز وضع او وخيم تر مي شد . طوري كه يكي از دختران او ، هم به استعمال مواد مخدر مي پرداخت و هم به خريد و فروش مبادرت مي ورزيد .
سال 1365 بود و شهيد ياسيني فرمانده پايگاه چابهار بود . سرانجام وقتي هشدارهاي مسئولان موثر نيفتاد ، با تشكيل كميسيون 5 نفره حكم به اخراج اين شخص داده شد . فرمانده پايگاه ( جناب ياسيني ) در مواردي كه دستور خاصي مي داد و لازم بود تا حصول نتيجه پي گيري شود ، به من و يا تعدادي ديگر از همكاران محول مي كرد . روزي جناب ياسيني مرا خواست و گفت : - آقاي شيخي ! طبق راي كميسيون 5 نفره سركار ... را اخراج كرده ايم . ولي با تحقيقي كه من در زندگي او كرده ام ، دخترش نيز به مواد مخدر معتاد است و در « كنارك » اقدام به خريد و فروش مي كند . فكر مي كنم اگر او را اخراج كنم ، زمينه براي آنها بهتر فراهم مي شود و ممكن است بيشتر به منجلاب كشيده شوند . گفتم : - جناب سرهنگ ! شما وظيفه تان را انجام داده ايد ، فكر نمي كنم كاري خلاف قانون و شرع باشد . در جوابم گفت : درست است ، ولي ما در قبلا پرسنل يك وظيفه قانوني داريم و يك تعهد وجداني و خدايي . وظيفه قانوني همين است كه انجام شده و ايشان طبق قانون بايد از جامعه نيروي هوايي طرد شود ، ولي فكر مي كنم نسبت به وظيفه دوم كوتاهي كرده ام .
- ببخشيد قربان ! فكر نمي كنم شما كوتاهي كرده باشيد ، اگر هم تصميم به اخراج اين شخص گرفته شده براي سلامت پرسنل پايگاه و محيط كار لازم است . - درسته ، ولي به نظرم اگر فرصت ديگري به او بدهيم شايد به خودش بيايد . معتقدم كه طرد كردن مهم نيست ، بلكه ساختن مهم است . گفتم : - هر طور شما صلاح مي دانيد ، عمل مي كنيم . حالا بفرماييد دستور چيست ؟ چه كار بايد كرد؟- شما برو اين شخص را پيدا كن و به دفتر بيار. چون كاملا آن شخص را مي شناختم و محل سكونتش را مي دانستم ، بي وقفه سراغش رفتم و او را نزد جناب ياسيني آوردم . شهيد ياسيني پس از اينكه او را خوب تحويل گرفت ، رو به او كرد و گفت : - مي دوني براي چي تو را خواسته ام ؟ - بله ، جناب سرهنگ ! حكم اخراج مرا صادر كرده ايد . من حرفي ندارم چون خودم اين بلا را سر خودم آوردم . حالا هم مستحق اين تنبيه هستم .- نه ، اشتباه مي كني ! درسته كه حكم اخراج تو صادر شده ، ولي مي خواهم براي آخرين بار فرصتي به تو بدهم تا خودت را اصلاح كني . - جناب سرهنگ ! كار من از اين حرفها گذشته ، من نه تنها خودم را بدبخت كرده ام ، بلكه خانواده ام را نيز گرفتار اين مواد افيوني كرده ام . فكر نمي كنم راه نجاتي برايم وجود داشته باشد . هزينه ترك اين مواد ( هروئين ) هم بالاست و از عهده من خارج است . در اين لحظه شهيد ياسيني به وي گفت : - اگر هزينه درمان را من بدهم و به مدت دو ماه علاوه بر حقوق خودت هزينه زندگي ات را بپردازم ، حاضري ترك كني ؟ - جناب سرهنگ ! از خدا مي خواهم كه ترك كنم . - خيلي خُب ! از همين فردا دست به كار شو، ولي مردانه قول بده كه اين كار را خواهي كرد . از امروز به بعد جناب شيخي از طرف من موظف است هر نيازي شما داريد بر طرف كند تا اينكه ترك كنيد . - چشم جناب سرهنگ ! قول مي دهم . فرداي آن روز من با چند تن از همكاران ، مامور اجراي دستور شهيد ياسيني شديم . هر روز داروهاي مورد نياز را كه در پايگاه موجود نبود ، از چابهار و كنارك تهيه مي كرديم و با نظر دكتر پايگاه به اين شخص معتاد مي داديم . مضاف بر اينكه هزينه زندگي او و هفت نفر عائله اش را كه يكي از آنها نيز معتاد بود ، با پولي كه جناب ياسيني از حقوق ماهانه خودش مي داد ، تامين مي كرديم . در اين مدت دو ماه ، با گروهي كه تشكيل داده بوديم ، كليه مايحتاج خانواده را خيداري كرده و به منزل آن شخص مي برديم تا مبادا براي خريد از خانه بيرون بيايند و دوباره به مواد رو بياورند ، خود و دخترش را در قرنطينه كامل قرار داده بوديم . تا اينكه پس از دو ماه به كلي مواد مخدر از بدنشان خارج شد و سلامتي شان را باز يافتند. پس از اينكه سلامت كامل به اين خانواده بازگشت ، به شهيد ياسيني اطلاع دادم كه با هم به منزل آنها برويم . روزي كه همراه ايشان به خانه آن شخص رفتيم ، با اصرار زياد مي خواست كه دست شهيد ياسيني را ببوسد و به اين طريق لطفي را كه در حق او و خانواده اش كرده بود ، جبران كند . ولي آن انسان والا و بزرگ ، دستي به سرش كشيد ، او را بوسيد و گفت : - احتياجي به اين كار نيست ، من كاري انجام نداده ام . خانواده تو ، خانواده من است و احساس مي كنم فرزندان خودم هستند . خدا را شكر كه سلامتتان را باز يافتيد . حالا قلبم آرام گرفت و فكر مي كنم ديني را كه به گردنم بود ادا كرده ام . در حالي كه آن شخص و اعضاي خانواده اش اشك مي ريختند ، مرتب به جان فرمانده ، دعا مي ردند . پس از اينكه ساعتي در منزل آن شخص نشستيم ، خداحخافظي كرده و باز گشتيم . شهيد ياسيني كه آرامشي خاص بر وجودش حاكم شده بود و كاملا راضي و خشنود به نظر مي رسيد . مرتب خدا را شكر مي كرد .
(سرهنگ مهدي رافعي شيخي ، شهيد عليرضا ياسيني)