0

كمك به ديگران 10

 
nazaninfatemeh
nazaninfatemeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 81124
محل سکونت : تهران

كمك به ديگران 10

همرزم شهيد
منبع :سايت ساجد
چند سالي بود كه در دفتر جناب ياسيني انجام وظيفه مي كردم . ايشان خانواده را در تهران گذاشته بود و مجردي در پايگاه بوشهر سكونت داشت . به همين سبب اوقات بيشتري را در كنار ايشان بوديم و علاوه بر رابطه اداري و كاري ، رابطه دوستانه اي بين ما نيز ايجاد شده بود . روزي جناب سرهنگ ياسيني به سبب بي انضباطي يكي از پرسنل ، علي رغم ميل باطني اش او را به بازداشتگاه فرستاده بود . شب از نيمه گذشته بود كه زنگ تلفن به صدا در آمد . خيلي خسته بودم ، با اكراه از رختخواب برخاستم و گوشي را برداشتم . - الو ، بفرماييد! - سلام اكبر آقا ، ياسيني هستم ، ببخشيد كه در اين موقع شب بيدارت كردم . - سلام جنابسرهنگ ! خواهش مي كنم ، درخدمتم . و آنگاه مكثي كرد و گفت : - اكبر ! آن بنده خدايي را كه صبح بازداشت كرديم ظاهرا مثل ما بي كس و كار است ، از صبح تا كنون هيچ كس نيامده ضمانتش را بكند تا آزادش كنم . بيا با هم به اتاق افسر نگهبان برويم . شما در حالي كه من به ظاهر مشغول رسيدگي و بازديد هستم از افسر نگهبان بخواه تا وساطت آن شخص را بكند تا دستور آزادي اش را صادر كنم . همين كار را كرديم و افسر نگهبان رو به جناب سرهنگ ياسيني كرد و گفت : - ببخشيد ! جناب سرهنگ مي خواستم از شما خواهش بكنم اگر ممكنه اين شخص بازداشتي را آزاد كنيد . تاملي كرد و گفت : - چون شما ضمانتش را مي كنيد ، اشكالي نداره ، ولي به او بگوييد كه تكرار نشود . - متشكرم قربان ! در حالي كه احساس خوشي ناشي از اين گذشت در وجودش موج مي زد ، نگاهش را در نگاه من انداخت . با تبسمي مبني بر موفقيت آميز بودن شگردمان در آزادي آن شخص ، پا در ركاب ماشين گذاشتيم و به خانه بر گشتيم .

(اكبر رودكي ، شهيد عليرضا يا سيني)

از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست

جمعه 24 آبان 1392  5:49 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
دسترسی سریع به انجمن ها