0

داستان کوتاه

 
hadikousha
hadikousha
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : شهریور 1388 
تعداد پست ها : 1358
محل سکونت : خراسان رضوی

داستان کوتاه

مسافر تاکسی آهسته روی شانة راننده زد و گفت همین بغل پیاده می شوم. راننده جیغ زد، کنترل ماشین را از دست داد و نزدیک بود که بزنه به یک اتوبوس. از جدول کنار خیابان

رفت بالا. نزدیک بود که چپ کنه. اما کنار یک مغازه توی پیاده رو متوقف شد. برای چند ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد. سکوت سنگینی حکم فرما شد تا این که

راننده رو به مسافر کرد و گفت: \"هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن. من را تا سر حد مرگ ترساندی! مسافر عذرخواهی کرد و گفت: \"من نمی‌دونستم که یک ضربه


کوچولو آنقدر تو را می‌ترساند !\"... راننده جواب داد: \"واقعآ تقصیر تو نیست. امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده تاکسی دارم کار می‌کنم. آخه من 25 سال راننده ماشین

بهشت زهرا بودم !!!!!!!!!!!!!!!!

اللهم عجل لولیک الفرج

چهارشنبه 10 آذر 1389  8:20 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها