0

كمك به ديگران 9

 
nazaninfatemeh
nazaninfatemeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 81124
محل سکونت : تهران

كمك به ديگران 9


راوي :همرزم شهيد
منبع :سايت ساجد
سال 1365 در شهر « كنارك » ، چند كيلومتري پايگاه هوايي چابهار، برق دچار نوسان شده بود . به همين علت ،«چيلر» بيمارستان پايگاه سوخت . چون در كُنارك و پايگاه تنها بيمارستان مورد استفاده همان بيمارستان پايگاه بود، در آن موقع تعدادي بيمار در آن بستري و تعدادي نيز همه روزه جهت مداواي سرپايي مراجعه مي كردند . از بيمارستان به دفتر فرمانده پايگاه (شهيد ياسيني ) اطلاع مي دهند كه به علت قطع شدن مكرر برق ، چيلر بيمارستان سوخته و سيستم هم قابل تعويض نيست ، لذا اگر راه اندازي و يا جايگزين نشود تا 24 ساعت ديگر كليه داروهاي مخصوصي كه بايد در دماي مناسب نگه داري شوند ، خراب خواهند شد . جناب سرهنگ ياسيني بلافاصله به بيمارستان مي رود تا از نزديك اوضاع را بررسي كند . پس از آن به من ماموريت داد و گفت :- جناب شيخي ! از همين الآن دست به كار شويد ، اول يك دستگاه چيلر از هر جا هست تهيه كنيد ، دوم اينكه بررسي كنيد هر جا كولر گازي بلا استفاده هست ، بياوريد. در آن وقت سال كه مرداد ماه بود و اصطلاحا فصل خرماپزان مي گويند ، گرماي هوا غير قابل تحمل بود . تمام گوشه و كنار پايگاه و اماكني كه كولر گازي داشتند سر زديم ، ولي كولري كه بتوان باز كرد و به بيمارستان منتقل كرد پيدا نكرديم . از منازل سازماني هم كه مورد استفاده خانواده ها بود نمي توانستيم بگيريم ، چرا كه گرما آنچنان طاقت فرسا بود كه تصور يك لحظه بدون كولر بودن ، وحشت به دل هر كسي مي انداخت . نزديكي هاي غروب آفتاب بود كه مايوس و نااميد خدمت شهيد ياسيني رسيديم و گفتيم : - ببخشيد جناب سرهنگ ! چيلر و كولر گازي مازادي كه بشود از آن استفاده كرد پيدا نكرديم ، مگر اينكه از شهر كولر گازي بخريم . آن هم قيمت بالايي دارد . حالا هر طور دستور مي فرماييد. - باشه خودم يه فكري مي كنم .به منزل برگشتم و در خانه مشغول استراحت شدم . ساعتي بعد زنگ تلفن به صدا در آمد . گوشي را كه برداشتم ، ديدم جناب سرهنگ ياسيني است . گفت :- آقاي شيخي ! خيلي زود برو تاسيسات و چند تا از پرسنل را بردار و با خودت بيار منزل ما . - ببخشيد قربان ! پرسنل تاسيسات از كدام تخصص باشند ؟ - مهم نيست ، چون جا به جايي چند تا كولر است ، لازم نيست كه از تخصص خاصي باشند . خوشحال و خندان به طرف تاسيسات پايگاه به راه افتادم و در دل خرسند بودم كه سرانجام جناب ياسيني تعدادي كولر گازي براي بيمارستان تهيه كرده اند تا از فاسد شدن داروها جلوگيري شود . وقتي با چند نفر از پرسنل تاسيسات به منزل شهيد ياسيني رسيديم ، در زدم . خودش جلوِ درآمد . با رويي گشاده و خندان ما را به داخل منزل دعوت كرد. گفتم :- بفرماييد كولرها كجا هستند ،سريع دست به كار بشويم . ان شاءالله بعدا خدمت مي رسيم . - بفرمائيد تو ! جايي قرار نيست برويد !- چطور جناب سرهنگ ؟ مگر شما نفرموديد كه تعدادي كولر بايد ببريم ؟! خنديد و گفت : - كولرها همين جاست - خب بفرماييد تا آنها را ببريم .
- بياييد داخل ، بايد كولرها را از مقرشان جدا كنيد . وقتي اين مطلب را گفت ، فهميدم كه منظورش كولر گازي هاي منزل خودشان است . با تعجب پرسيدم : - جناب سرهنگ ، شما خودتان بچه كوچك داريد، از گرما هلاك مي شود .
- اشكالي نداره ، كولرها را باز كنيد وسريع به بيمارستان ببريد . راستش هر كاري كردم نتوانستم طاقت بياورم . من اينجا زير كولر استراحت كنم و داروهايي كه ممكن است جان انساني را نجات بدهند ، بر اثر گرما خراب شوند . فكر ميكنم خنكي اين كولر( هر چند خنك ) ولي از حرارت جهنم بيشتر است .در حالي كه در دل به روح بلند آن مرد بزرگ آفرين مي گفتم ، با اكراه ، دست به كار شديم و كولرها را جدا كرده به بيمارستان منتقل كرديم .
(سرهنگ مهدي رافعي شيخي ، شهيد عليرضا ياسيني )

از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست

دوشنبه 20 آبان 1392  8:32 PM
تشکرات از این پست
ghkharazi mehdi0014
دسترسی سریع به انجمن ها