راوي :همرزم شهيد
منبع :سايت ساجد
همسر يكي از برادران پاسدار، در پايگاه شيراز معلم بود . روزي آن برادر پاسدار به همراه خانمش نزد من آمد و گفت :« حاجي ! ما يك خانواده سراغ داريم كه دو تا از بچه هاي آنها شاگرد خانم من هستند ، وضع معيشتي خوبي ندارند ، اگر كمك مردمي جمع آوري شد ، بدهيد تا به آنها كمك كنيم . در همين اثنا، بنده خدايي مقداري خوراكي و مبلغي پول براي كمك نزد من آورد .
همه را به آن برادر پاسدار دادم تا براي آن خانواده ببرد. روزي ديگر همسر آن پاسدار نزد من آمد و گفت : - حاجي آقا! وضع آن خانواده خيلي بدتر از آن است كه ما فكر مي كرديم ، اگر ممكن است كمك بيشتري بكنيد . مي توانيد خودتان از نزديك وضع زندگي آنها را ببينيد . گفتم :- خواهرم ! اگر آدرس آنها رابدهيد ، خودمان سري به آنها مي زنيم . آدرس را داد و رفت . بلافاصله با دفتر تيمسار ياسيني تماس گرفتم . از آجا كه همواره در اين امور پيشقدم بود و خود سفارش مي كرد كه اين گونه خانوارها شناسايي شوند تا كمكي به آنها بكند ، از اين رو زنگ زدم تا به او اطلاع بدهم . وقتي تيمسار گوشي را برداشت ، گفتم :- يك سوژه خوب پيدا كرده ام . مي آييد امشب برويم . بدون معطلي گفت :- حاجي ! خدا خيرت بدهد . چرا كه نه ، حتما مي آيم . عصر همان روز ، تيمسار خودرو را برداشته و به شهر رفته بود . مقداري ميوه ، گوشت ، سبزي ، برنج و روغن خريده و در صندوق عقب خودرو گذاشته بود . من از اين موضوع هيچ اطلاعي نداشتم . فكر كردم چون دفعه اول است و تنها جهت شناسايي آن خانواده مي رويم ، ممكن است جعبه اي شيريني بگيرد و بياورد.
شب بود كه راه منزل آن خانواده را كه در يكي از روستاهاي جاده «كفترك» بود ، در پيش گرفتيم . در آن تاريكي شب ، به زحمت توانستيم منزل را پيدا كنيم . وقتي در زديم ، دختركي در را به رويمان گشود. داخل منزل شديم . دو برادر و يك خواهر با پدري مريض اعضاي خانواده را تشكيل مي دادند . بچه ها مادر را چند صباحي پيش از دست داده بودند و پدر نيز به علت داشتم « تومور» مغزي تحت مداوا بود و وضع مطلوبي از نظر جسمي نداشت . شهيد ياسيني وقتي اين خانواده را در آن وضع ديد ، به يك باره منقلب شد و اشك در چشمانش حلقه بست . كمي ، با آنها صحبت كرد و از وضع زندگي شان پرسيد . سپس رو كرد و به من گفت :- حاجي ! اگر زحمت نيست ، لطفا بياييد كمك كنيد . مقداري خوراكي در صندوق عقب ماشين است با هم بياوريم .به همراهش رفتم و آذوقه ها را از داخل ماشين آورديم . تيمسار ياسيني مبلغي پول نيز به آنها داد . ضمنا به آنه اطمينان داد كه نگران نباشند . تا جايي كه از دستش بر آيد نخواهد گذاشت به آنها سخت بگذرد. فرداي آن روز ، چند دست لباس آورد و گفت :- آقاي معصومي ! من وقت ندارم ، شما لطف كنيد و اين لباسها را به آن خانواده كه ديشب به ديدنشان رفتيم ، بدهيد .
من با كمال ميل پذيرفتم و از آن پس نيز اين خانواده از كمكهاي نقدي و غير نقدي تيمسار برخوردار بود . حتي زماني كه ايشان از شيراز به تهران منتقل شد ، مرتب توسط افرادي كه به شيراز مي آمدند ، بسته هايي را مي فرستاد و من نيز آنها را به همين خانواده تحويل مي دادم .
(محمد معصومي ، شهيد عليرضا ياسيني )