راوي :همرزم شهيد
منبع :سايت ساجد
در پايگاه بوشهر خدمت مي كردم و افتخار انجام وظيفه در دفتر شهيد ياسيني را داشتم . صبح شنبه در دفتر فرمانده پايگاه مشغول انجام كاري بودم . پيرمردي قد خميده با عينكي ته استكاني وارد اتاق شد . پس از سلام و احوالپرسي دستانم را محكم گرفت تا ببوسد . گفتم : - پدر جان چرا چنين مي كنيد ؟! او در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود ، نگاهش را به زمين دوخت و گفت : - اتاقي دارم در ساختمان «اچ» كه كولرش سوخته و هيچ گون وسيله خنك كننده ديگري ندارم ، مانده ام چه كنم . به هر دري زده ام ، تا كنون هيچ نتيجه اي نگرفته ام . به هر حال بعد از خدا تنها اميدم به شماست . خيلي متاثر شدم . گر چه جناب سرهنگ ياسيني روزهاي پنج شنبه را براي رسيدگي به اين گونه مشكلات پرسنل تعيين كرده بود و آن روز در اتاق ايشان چند نفر از مسئولان حضور داشتند ، ولي تصميم گرفتم مسئله را با او در ميان بگذارم شايد گره اي از كار آن پير مرد باز شود . ممكن بود جلسه به طول انجامد و آن پير مرد معطل شود . لذا داخل رفتم و با عذرخواهي از جمع حاضر ، نزديك ميز جناب ياسيني رفتم و آهسته گفتم:- ببخشيد جناب سرهنگ ! پيرمردي است از خدمات ، اصرار دارد شما را ببيند. - نمي داني چه كار دارد؟ - اين طور كه مي گه كولر منزلش سوخته و مشكل مالي داره . - مي بيني كه جلسه داريم ، ممكن است طول بكشد، ببين با چه مقدارپول كارش راه مي افتد . شما بدهيد بعدا من مي پردازم از اتاق بيرون آمدم . مبلغ 1500 تومان فراهم كردم و در اختيارش گذاشتم . چون قبلا درخواست چند روز مرخصي كرده بود و با مرخصي ام موافقت شده بود ، ساعتي بعد براي تقويت روحيه و سركشي به خانواده راه شيراز را در پيش گرفتم و در پايان آن جلسه جناب سرهنگ ياسيني مرا نديد . يكي از همكارانم ( جناب جهاد پور ) نقل مي كرد .« پير مرد كه با آن پول موفق به خريد پنكه اي براي منزل شده بود ، يك روز عصر در نمازخانه پايگاه ، شهيد ياسيني را مي بيند. او مسرور و شادمان خود را به وي مي رساند و سعي مي كند با بوسيدن دست هاي ايشان به نحوي از او تشكر كند . سپس رو به شهيد ياسيني كرده مي گويد: - از اينكه مشكلم را حل كرديد خيلي ممنونم . از پولي كه داده بوديد پنكه اي خريدم . بچه ها را از گرماي طاقت فرسا به نحوي نجات دادم . بين نماز ظهر و عصر خيلي دعايتان كردم .ان شاءالله كه خداوند خير دنيا و آخرت به شما عطا فرمايد . چون چند روز از اين ماجرا گذشته بود ، شهيد ياسيني ابتدا موضوع را به خاطر نمي اورد و مي پرسد : - پدر جان چه مقدار پول به شما دادم ، كي ؟ - جناب سرهنگ مگر يادتان نيست ، 1500 تومان توسط آقاي رودكي به من داديد ، 1300 تومانش را پنكه اي خريدم و اين هم 200 تومان مابقي . جناب سرهنگ كه تازه متوجه موضوع شده مي گويد:- نيازي نيست ، قابل شما را ندارد ، ما پول را نداده بوديم كه پس بگيريم . پس از چند روز مرخصي به پايگاه بازگشتم . وقتي به دفتر فرماندهي رفتم . در اولين فرصت جناب ياسيني مرا به اتاقش فراخواند و مبلغ 1500 توماني كه به آن پيرمرد داده بودم باز گرداند و گفت : - جناب رودكي ! از اين پس موارد مشابهي را كه با مبالغي پايين كارشان راه مي افتد ، ليست كن و اسامي را به دارايي بده تا كارشان سريعتر انجام شود . بقيه كه مبالغ بالايي نياز دارند درخواستشان را پيش مي بيار تا خود تصميمي در مورد آنها بگيرم . مهم اين است كه از حال اين افراد غافل نباشيم .
(اكبر رودكي ، شهيد عليرضا ياسيني)