راوي :همرزم شهيد
منبع :سايت ساجد
آن سالها ما معلم ديني نداشتيم. فقط دو نفر از تهران مي آمدند و به ما درس ديني و مسائل اخلاقي را ياد مي دادند. در روستاي ما «بهائي ها» زياد بودند و بيشتر وقت ها با ما بحث مي كردند و ما متأسفانه چون روحاني نداشتيم، نمي توانستيم خوب از پس آنان برآييم و از اين بابت، رنج مي كشيديم. اما كم كم با آمدن آن دو روحاني، ما آمادگي بيشتري پيدا كرديم. در ميان ما، يدالله در اين مورد، از همه زرنگتر بود. او قدرت و آرامش عجيبي در بحث كردن با بهائي ها داشت. با چنان قدرت و پختگي به بحث و جدل مي پرداخت كه يك روز آنان گفتند: «اگر مي خواهيد بحث كنيد، بياييد با پدر و مادر ما بحث كنيد يا با معلم دينيمان.» خلاصه كم كم بحثهاي ما با بهائي ها بالا گرفت. البته در ميان ما يدالله با متانت و آرامش بيشتري برخورد مي كرد و عقيده داشت چون بچه محل هستند، بايد با خونسردي، آرامش و استدلال ديني، آنان را به راه اسلامي آوريم و همين طور هم شد. بعدها چند نفر از آنان به دين مبين اسلام ايمان آوردند.
يك روز، در ميان يكي از همان بحث هاي پر سر و صداي هميشگي، يكي از بهائي ها، كتابي آورد و با يدالله بحث را شروع كرد. آن پسر، از شدت ناراحتي، سرخ شده بود و با سر و صدا حرف مي زد. در مقابل، يدالله با آرامش، در حالي كه لبخندي بر لب داشت، با او صحبت مي كرد. بالاخره توانست با حرف هايش آن پسر را مجاب كند. پس از آن، آنان كمتر بحث و سر و صدا مي كردند و ما اين را مديون يدالله و قدرت او در بحث هاي ديني بوديم. او مي گفت: «بايد با آرامش و صبوري و از راه دوستي، آنان را به طرف خودمان جذب كنيم.»
(ميثم محمودي ، شهيد يد الله كلهر )