زادگاه عشقم و يادگار حماسه ها،من سوسنگردم
شهري در غرب خوزستان سرافراز و حماسه آفرين
دستانم علمدار بيرق هاي رنگيني است که هر يک نشان از عشاير غيور و مرزدار عرب خوزستان دارد.
من سوسنگردم! سرشار از حماسه هاي 8 سال دفاع مقدس ، آکنده از ايستادگي مردان و زنان با غيرتي که سمبل آنان سرو هميشه سرفراز اين بوستان خونين ، سردار سرلشکر آسمان نشين، شهيد جاويد الاثر حاج علي هاشمي است.
افتخارم اين است که در 8 فصل عشق بازي با خدا مرا شهر عاشقان شهادت ناميدند .اگر بخواهم قصه سرخ روزهاي آغازين تجاوز دشمن بعثي را بسرايم و داستان مقاومت مردمم را در مقابل دشمن بگويم و از بمبارانهاي وحشيانه اي که فرزندانم را به خاک و خون کشيد ، ياد کنم و سرگذشت سرداران و شهيدان بخون خفته ام را به تعريف بنشينم ، بسيار سخت است، چرا که 8سال حضور در دفاع مقدس ، هر روزش نه که هر لحظه اش داستاني است . حيرانم که از کجا آغاز کنم ، ازبستان و تنگه چزابه چه بگويم، که نزديک به يک سال حضور بعثيان متجاوز را بر گرده زخمي خود تحمل کردند ، يا دهلاويه را چگونه به تصوير بکشم که نقطه رهائي ، سردار بي ادعاي سپاه اسلام شهيد دکتر چمران بود از زمين تا آسمان .هنوز زخم هاي عميق بمباران هاي هوايي دشمن مرا مي آزارد : اما وقتي به ياد آن لحظه اي که پيري خميده در ظهر خونين شکست محاصره ، با نان گرمي که خود به تنور زده بود از رزمندگان سلحشور مکتب خميني کبير (ره) استقبال کرد،ياوقتي از سقوط مظلومانه ام در مهر 1359 و رهاييام وباز محاصره سنگين و آزاديام در 26 آبان 1359 ياد مي کنم خود را از آن همه آتش در گلستاني مي بينم و فرياد هلهله ام تا آسمانها مي رسد . و چه زيبا و دلنشين بود آن روزگاران که گلهاي بوستان خميني (ره ) استوار و مقاوم ، گام بر پيکرم نهادند تا دشمن را بر سر سفره عزاي دلش بنشانند و من شادمان و با افتخار ، آنها را بردوش گرفتم تاآنها با اشک شوق مرا شتسشو دهند .و امروز از تپه هاي الله اکبر تا تنگه چزابه واز بستان تا گلدسته هاي مسجد جامع سوسنگرد گوش فلک پر شده ، از ولايتمداري فرزندان سرزمينم که تا هميشه تاريخ جاريست : تازنده ايم رزمنده ايم.
دشمن نقشه هاي شوم در سر مست از باده شيطاني اش مي پروريد. ما، اما بايد نقشه مي کشيديم تا نقشه هايش را نقش بر آب کنيم. او بردارهايش را روي نقشه از سوسنگرد به سمت اهواز عبور مي داد، ما، اما، بردارها را برعکس کشيديم از اهواز به سمت سوسنگرد و از سوسنگرد به سمت مرز ما نقشه هاي دشمن را با شهادت نقش بر خواب کرديم حتي نه بر آب خوابي بي تعبير!
خانه غيرت
خانه غيرت بود اينجا
خانه قدرت هم
غيرت ها اين جا به قدرت تبديل مي شدند
تا جلوي دشمن سدي پولادين شکل بگيرد
دست هايت
دست هايت را که برمي کشي، دست به دست فرشتگان مي شوي و چقدر خوشي کند فرشتگان که دستشان به دست هايي مي خورد که عطر بوسه حضرت روح ا... از آن جاري است که خود فرمود: من دست و بازوي شما را که دست خدا بالاي آن است مي بوسم...
چشم هايت
تا چشم هايت بر مدار ولايت بيدار است، تا دست هايت با يقين قبضه تفنگ را مي فشارد، هيچ دشمني را توان آمدن اين سوي خاکريز نيست.
تا تو هستي عزت هست، استقلال هست، آزادي هست، سرفرازي هم هست و ...تو بودي و اين همه بود. تو هستي و اين همه هست.
پرچم
به تاريخ شناسنامه ات نگاه نکن تاريخ تورا بزرگ مي داند تو را که ايستادي تا دشمن، با همه توانش، کوچک شود. ايستادي تا ايران بزرگ بماند و نسيم با عزت به پرچم اقتدار اين ملک بوزد.
بدون شرح!
اين عکس را نمي شود شرح کرد: نمي شود نوشت: نمي شود گفت: فقط بايد تجربه کرد وقتي از آسمان آتش و گلوله مي بارد عيار شجاعت هرکس چند است. امروز اما فقط بايد ديد و از خود پرسيد در باراني چنين چه مي کنيم ما؟
کوچه هاي سوسنگرد
جنگجو نبودند اينان، به دنبال زندگي هر روز کوچه هاي سوسنگرد را مي گشتند و اگر ديو آهنين دشمن نيامده بود، شايد هرگز پايشان به پشت تانک نمي رسيد اما وقتي دشمن آمد، بايد طعم خاک کف پوتين هامان را مي چشيد تا بداند پاي نهادن بر خاک ايران و کوچه هاي سوسنگرد مي تواند به معناي سرباختن هم باشد.
ايران سرفراز
جنگجو نبودند اينان، از جنگ پرهيز داشتند، تقوايشان عطر زندگي داشت و دستانشان با قلم، با گچ، با ابزار کار خويشاوند بود اما دشمن که آمد برمدار يزيد، عاشورا که شکل گرفت مگر مي شد، حسين را (ع) تنها گذاشت مگر مي شد، جلوي دشمن را خالي کرد؟ نه، نمي شد! ما هم ايستاديم تا ضربه دشمن را محکم تر جواب دهيم تا بداند دنيا، ايران سرفراز خواهد ماند.
سوار بر تانک
جنگجو نبودند اينان، اما وقتي دشمن با تانک آمد، بايد مرداني، تن هاي خود را سپر مي کردند تا دست دشمن به ناموس اين خاک نرسد، بايد عشق خود را به شهادت و ايستاده مردن نشان مي دادند تا دنيا بداند، سوسنگرد شهر عاشقان شهادت است و مردمانش را از تانک ها هيچ هراسي نيست.
سند حق خواهي
جنگجو نبودند اينان، اسم هايي که مي خوانيد، چه آناني که شهيد شدند ديروز و چه آناني که ماندند امروز بر صراط شهادت، همه آرامش جويان حق خواه بودند که زندگي را حق مسلم مردم مي دانستند و براي دفاع از آن به قيمت جان و جواني خويش در برابر دشمن مرگ آفرين قد مي کشيدند اين چهره ها سند ديگري است از حق خواهي ملت ايران.
زندگي خواهان
جنگجو نبودند اينان بل زندگي خواهان رزمنده اي بودند که در زير باران گلوله هم جلوه هاي زندگي را از ياد نمي بردند، ايستادن آنان برابر دوربين عکاسي، استشهادي بود از عاشقان زندگي که به انتخاب جهاد و شهادت رسيدند و حق انتخاب را هم خوب ادا کردند، سوسنگرد شاهد صادق اين ماجراست.
ماشين جنگي
جنگجو نبودند، اينان، نه جنگ را دوست داشتند و نه ماشين جنگي را اما دشمن که آمد به جنگ، مرداني بايد قد مي کشيدند در قامت کوه تا سد کنند راه دشمن را که به غارت آمده بود. بايد دشمن مي دانست وقتي با ماشين جنگي به بيشه شيران بيايد. ماشين جنگي خود را هم خواهد باخت و اگر نميرد، پياده بايد بگريزد از اين بيشه.
سرهاي پرشور
جنگجو نبودند، اينان، اما وقتي دشمن به جنگ آمد و آن را بر ما تحميل کرد، مرداني قد کشيدند که شانه هايشان در طول تاريخ زير بار هيچ ننگي نرفته است بلکه آنان را سري است پرشور که ايستادگي را به تاريخ مي آموزد. و شهادت مي دهد اين ايستادگي را که از موذنه مسجد عشق فرياد مي شد...
دست هاي خالي
جنگجو نبودند اينان، دست هايشان را هم خالي از تفنگ مي خواستند آن چه جامه رزم را بر قامتشان پوشاند حکم وجوب دفاع بود دفاع از ذره ذره خاک ايران، دفاع از لحظه لحظه زمان استقلال، دفاع از واژه به واژه مفاهيم مقدس انقلاب اسلامي، دفاع تمام قد در برابر دشمن سرتاپا مسلحي که «صلاح» را به رگبار «سلاح» مي بست.
لباس زندگي
جنگجو نبودند اينان. لباس جنگي هم نداشتند، اما وقتي گوش جانشان پر از اذان «هل من ناصرينصرني» شد، نام حسين (ع) آنان را دوباره به کربلا کشاند تا در برابر يزيديان تمام قد بايستند. بله، همه زمين ها براي ما کربلاست و مهم نيست سوسنگرد بخواني اش يا اسم ديگر، مهم اين است که از همين خاک عطر کربلا به مشام مي رسد و مردانش به حسين (ع) لبيک گفته اند.
قتلگاه
اينجا قتلگاه است، شعبه اي از قتلگاه کربلا.
اينجا هفتادوسومين ياور حسين (ع) به شهادت قامت کشيده است
پايت اگر به اين خاک باز شد مي تواني عطر صداقت لبيک يا حسين چمران را استشمام کني
اگر آن روز غيرت نمي کرديم و نمي رفتيم، اگر مثل بعضي ها سربه زير مي انداختيم و مي مانديم بايد اين تابلو در خيلي از شهرها و روستاها برپا مي شد.
دشمن آمده بود تا حيثيت تاريخي ايران را لکه دار کند اما ايستاديم به غيرت تا عزيز بماند ايران، تا دختران و زنان مظلومي که مزارشان اينجاست به غيرت برادران خود درود بفرستند
دفاع مقدس
جنگجو نبودند، اينان. به چهره هايشان نگاه کنيد! جنگجو نبودند، جنگ خواه نبودند بلکه صلح طلباني بودند که براي دفاع از صلح، براي دفاع از سوسنگرد، براي دفاع از خانه و کاشانه خود تفنگ برداشتند تا دفاع مقدس صفحات سبز تاريخ را سرخ رقم زنند.
نام همه اين زمين ها کربلاست
همان زماني که باور کرديم اين حقيقت روايت شده را که «کل يوم عاشورا و کل ارض کربلا» ديگر نه پي نام زمين بوديم و نه نشان زمان. هميشه مان عاشورا بود و همه زمين کربلا. مهم نبود که نام اين قطعه زمين سوسنگرد باشد، يا خرمشهر، مهران باشد يا نفت شهر و... . مهم اين بود که نشان همه اين مناطق کربلا باشد و ما عاشورايي زندگي کنيم.
يقين
گاهي چنان از زندگي سرشاري که مرگ از مقابلت مي گريزد. آن قدر قامت مي کشي که فاصله خاک تا افلاک را پر مي کني. آن قدر با يقين مي روي که شک از فرهنگنامه ذهنت پاک مي شود و... تو به مقام يقين مي رسي، يک رزمنده موقن!