0

حکایت های گلستان

 
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:حکایت های گلستان

درجات شايستگى براى تربيت

پادشاهى پسر خود را در اختيار يك نفر مربى قرار داد و گفت : اين پسر را همان گونه كه پسران خودت را پرورش مى دهى ، تربيت كن .
مربى با كمال احترام ، دستور شاه را پذيرفت ، و به تربيت پسر پرداخت ، چند سال گذشت آن پسر به جايى نرسيد، ولى پسران خودش ، رشد و ترقى كردند و به مقام عالى علمى نايل شدند.
پادشاه مربى را طلبيد و او زا سرزنش كرد و به او گفت : بر خلاف پيمان رفتار كردى ، پسرانت را خوب پروردى كه به مقام رسيدند، ولى پسر من به جايى نرسيد.
مربى گفت : بر پادشاه زمين مخفى نيست كه تربيت يكسان است ، ولى خويهاى افراد گوناگون مى باشد.

گرچه سيم و زر سنگ آيد همى

 

در همه سنگى نباشد رز و سيم

 

بر همه علم همى تابد سهيل

 

جايى انبان مى كند جايى اديم

 

سه شنبه 9 آذر 1389  4:52 PM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:حکایت های گلستان

دروغ مصلحت آميز به ز راست فتنه برانگيز

در يكى از جنگها، عده اى را اسير كردند و نزد شاه آوردند. شاه فرمان داد تا يكى از اسيران را اعدام كنند. اسير كه از زندگى نااميد شده بود، خشمگين شد و شاه را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد كه گفته اند: ((هر كه دست از جان بشويد، هر چه در دل دارد بگويد.))

وقت ضرورت چو نماند گريز

 

دست بگيرد سر شمشير تيز

شاه از وزيران حاضر پرسيد: ((اين اسير چه مى گويد؟))
يكى از وزيران پاكنهاد گفت : اى آيه را مى خواند:
((والكاظمين الغيظ و العافين عن الناس ))
((پرهيزكاران آنان هستند كه هنگام خشم ، خشم هود را فرو برند و لغزش ‍ مردم را عفو كنند و آنها را ببخشند.))
(آل عمران / 134)
شاه با شنيدن اين آيه ، به آن اسير رحم كرد و او را بخشيد، ولى يكى از وزيرانى كه مخالف او بود (و سرشتى ناپاك داشت ) نزد شاه گفت :
((نبايد دولتمردانى چون ما نزد سخن دروغ بگويند. آن اسير به شاه دشنام داد و او را به باد سرزنش و بدگويى گرفت .
شاه از سخن آن وزير زشتخوى خشمگين شد و گفت : دروغ آن وزير براى من پسنديده تر از راستگويى تو بود، زيرا دروغ او از روى مصلحت بود، و تو از باطن پليدت برخاست . چنانكه خردمندان گفته اند:
((دروغ مصلحت آميز به ز راست فتنه انگيز))

هر كه شاه آن كند كه او گويد

 

حيف باشد كه جز نكو گويد

و بر پيشانى ايوان كاخ فريدون شاه ، نوشته شده بود:

جهان اى برادر نماند به كس

 

دل اندر جهان آفرين بند و بس

 

مكن تكيه بر ملك دنيا و پشت

 

كه بسيار كس چون تو پرورد و كشت

 

چو آهنگ رفتن كند جان پاك

 

چه بر تخت مردن چه بر روى خاك

(به اين ترتيب با يادآورى اين اشعار غرورشكن و توجه به خدا و عظمت خدا، بايد از خواسته هاى غرورزاى باطن پليد چشم پوشيد و به ارزشهاى معنوى روى آورد و با سر پنجه گذشت و بخشش ، از فتنه و بروز حوادث تلخ ، جلوگيرى كرد، تا خداوند خشنود گردد.)

سه شنبه 9 آذر 1389  4:53 PM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:حکایت های گلستان

دستور براى رفع مزاحمت مردم

يكى از مريدان نزد پير مرشد خود آمد و گفت : ((چه كنم كه از دست مردم در رنج مى باشم ؟! آنها زياد نزد من مى آيند و وقت عزيز مرا مى گيرند ))
پير مرشد به او گفت :
((به اين دستور عمل كن تا از دور تو پراكنده گردند و آن اينكه : به فقيران آنها قرض بده و از ثروتمندان آنها چيزى را بخواه )) (در اين صورت فقيران بر اثر نداشتن پول براى اداى قرض و ثروتمندان از ترس پول دادن ، نزد تو نيايند و اطرافيان خلوت گردد.)

گر گدا پيشرو لشگر اسلام بود

 

كافر از بيم توقع برود تا در چين

 

سه شنبه 9 آذر 1389  4:53 PM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:حکایت های گلستان

دو عامل پيروزى اسكندر

از اسكندر رومى (شاه معروف يونانى كه در سالهاى 323 تا 336 قبل از ميلاد بر جهان حكومت مى كرد و بسيارى از كشورها را فتح نمود)پرسيدند: ((چگونه كشورهاى شرق و غرب را گرفتى و فتح كردى ؟ با اينكه شاهان پيشين نسبت به تو ثروت و عمر و لشگر بيشترى داشتند، ولى نتوانستند مانند تو پيشروى كنند؟ ))
اسكندر در پاسخ گفت :
((به يارى خداوند متعال به هر كشورى كه دست يافتم ، به مردمش ستم نكردم و نام بزرگان را به بدى ياد ننمودم .))

بزرگش نخوانند اهل خرد

 

كه نام بزرگان به زشتى برد

 

سه شنبه 9 آذر 1389  4:55 PM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:حکایت های گلستان

دو چشم بد انديش ، بركنده باد

به يكى از دوستان گفتم : خاموشى را از اين رو برگزيده ام كه : در سخن گفتن ، زشت و زيبا بر زبان مى آيد، و چشم بدانديشان فقط بر سخن زشت مى افتد.
دوستم پاسخ داد: آن خوشتر كه دشمن بد انديش يكباره كور گردد، تا چشمانش را نتواند باز كند  (زيرا نيكى را نيز بدى جلوه مى دهد.)

هنر به چشم عداوت ، بزرگتر عيب است

 

گل است سعدى و در چشم دشمنان خار است

 

نور گيتى فروز چشمه هور

 

زشت باشد به چشم موشك كور

 

سه شنبه 9 آذر 1389  4:55 PM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:حکایت های گلستان

دورى از پرچانگى

گروهى از حكيمان فرزانه به درگاه انوشيروان آمدند و درباره موضوع مهمى به گفتگو پرداختند، ولى بوذرجمهر(بزرگمهر)كه برجسته ترين فرد حكيمان بود، خاموشى نشسته بود حرفى نمى زد.
حاضران به او گفتند:
((چرا در اين بحث و گفتگو با ما سخن نمى گويى ؟ ))
بوذرجمهر پاسخ داد: وزيران همانند پزشكان هستند، پزشك جز به بيمار دارو ندهد وقتى كه من مى بينم راءى شما درست است ، سخن گفتن درباره آن ، از حكمت و راستكارى دور است :

چو كارى بى فضول من بر آيد

 

مرا در وى سخن گفتن نشايد

 

و گر بينم كه نابينا و چاه است

 

اگر خاموش بنشينم گناه است

 

سه شنبه 9 آذر 1389  4:56 PM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:حکایت های گلستان

دورى از دراز كردن دست سؤ ال به سوى فقير

جوانمردى در جنگ با سپاه تاتار (در زمينى از تركمنستان ) به زخمى شديد مبتلا شد، شخصى به او گفت : ((فلان بازرگان ، نوشداروى شفابخش دارد، اگر از او اين دارو را بخواهى ، از دادن آن دارو، مضايقه نمى نمايد.))
نظر به اينكه آن بازرگان بخل معروف بود بطورى كه :

گر بجاى نانش اندر سفره بودى آفتاب

 

تا قيامت روز روشن ، كس نديدى در جهان

جوانمرد گفت : اگر من آن نوشدارو را از آن بازرگان بخواهم ، چند صورت دارد، يا مى دهد، يا نمى دهد، و اگر داد، يا در فروختن دارو منفعت كند و يا منفعت نكند، به هر حال (يا آنهمه احتمال )نوشداروى او كه بخيل است ، زهر كشنده خواهد بود:

هرچه از دو نان به منت خواستى

 

در تن افزودى و از جان كاستى

حكيمان فرزانه گفته اند: اگر آب حيات (زندگى جاودان ) را به بهاى آبرو و شرف بدهند، حكيم آن را نخرد، چرا كه بيمارى مرگ از زندگى ذليلانه ، خوشتر است

اگر حنظل خورى از دست خوشخو

 

به از شيرينى از دست ترشروى

 

سه شنبه 9 آذر 1389  4:56 PM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:حکایت های گلستان

دوستى اهل صفا و انسانهاى پاكدل

سارقى براى دزدى به خانه يكى از پارسايان رفت ، هر چه جستجو كرد چيزى در آنجا نيافت . دلتنگ و رنجيده خاطر شد. پارسا از آمدن دزد و دلتنگى او باخبر شد. گليمى را كه بر روى آن خوابيده بود بر سر راه دزد انداخت تا محروم نشود.

شنيدم كه مردان راه خداى

 

دل دشمنان را نكردند تنگ

 

تو را كى ميسر شود اين مقام

 

كه با دوستانت خلافست و جنگ

دوستى آنان كه با صفا هستند، خواه در برابر و خواه در پشت سر، يكسان است ، نه آن چنان كه در پشت سرت عيبجويى كنند و در پيش رويت قربانت گردند.

هر كه عيب دگران پيش تو آورد و شمرد

 

بى گمان عيب تو پيش دگران خواهد برد

 

سه شنبه 9 آذر 1389  4:58 PM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:حکایت های گلستان

ديدار به اندازه موجب محبت بيشتر است

ابوهريره (يكى از اصحاب پيامبر اسلام ) هر روز به محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله مى رسيد. پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود:
يا ابا هريرة زرنى غبا، تزدد حبا:
اى ابو هريره ! يك روز در ميان به ديدار من بيا، تا بر دستى تو بيفزايد.
هر روز ميا تا محبت زياد گردد.
از صاحبدلى پرسيدند:
((خورشيد با اينكه آن همه خوب است ، نشنيده ام كه كسى او را به دوستى گرفته باشد و عاشق و شيفته او گردد، چرا؟
صاحبدل در پاسخ گفت : براى اينكه خورشيد را هر روز مى توان ديد مگر در زمستان كه بر اثر غيبت در پشت ابرها محبوب است .

به ديدار مردم شدن عيب نيست

 

وليكن نه چندان كه گويند: بس

 

اگر خويشتن را ملامت كنى

 

ملامت نبايد شنيدن ز كس

 

سه شنبه 9 آذر 1389  4:59 PM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:حکایت های گلستان

ديده مجنون بين

ماجراى ليلى و مجنون و عشق شديد و سوزان مجنون به ليلى را براى يكى از شاهان عرب تعريف كردند، كه مجنون با آنهمه فضل و سخنورى و مقام علمى ، دست از عقل كشيده و سر به بيابان نهاده و ديوانه وار دم از ليلى مى زند.
شاه دستور داد تا مجنون را نزد او حاضر سازند، هنگامى كه مجنون حاضر شد، شاه او را مورد سرزنش قرار داد كه از كرامت نفس و شرافت انسانى چه بدى ديده اى كه آن را رها كرده ، از زندگى با مردم ، رهيده و همچون حيوانات به بيابان گردى پرداخته اى ؟...
مجنون در برابر اين عيبجوييها، با ياد ليلى مى گفت :

كاش آنانكه عيب من جستند

 

رويت اى دلستان ، بديدنى

 

تا به جاى ترنج در نظرت

 

بى خبر دستها بريدندى

مجنون با توصيف ليلى ، مى خواست حقيقت آشكار گردد و بر صداقتش ‍ گواه شود، همچون زليخا در مورد يوسف عليه السلام هنگامى كه مورد سرزنش قرار گرفت ، زنهاى سرزنشگر را دعوت كرد، و به هر كدام كارد و نارنجى داد و يوسف را به آنها نشان داد، آنها با ديدن يوسف ، بجاى پاره كردن نارنج ، دست خود را بريدند، آنگاه چ آنها را مورد سرزنش قرار داد و گفت :
فذلكن الذى لمتننى فيه
اين همان كسى است كه بخاطر (عشق ) او مرا سرزنش كرديد.
(يوسف / 31 )
شاه مشتاق ديدار ليلى شد، تصميم گرفت تا از نزديك او را ببيند، مگر ليلى كيست كه مجنون آنهمه شيفته او شده است .
به فرمان شاه ، ماءموران به جستجوى ليلى در ميان طوايف عرب پرداختند، تا او را پيدا كرده و نزد شاه آوردند، شاه به قيافه او نگاه كرد، او را سياه چرده باريك اندام ديد، در نظرش حقير و ناچيز آمد، از اين رو كه كمترين كنيزكان حرمسراى او زيباتر از ليلى بودند.
مجنون كه در آنجا حاضر بود از روى هوش ، بى توجهى شاه به ليلى را دريافت ، به شاه گفت : بايد از روزنه چشم مجنون به زيبايى ليلى نگاه كرد، تا راز بينش درست مجنون بر تو آشكار شود.

تندر ستانرا نباشد درد ريش

 

جز به هم دردى نگويم درد خويش

 

گفتن از زنبور بى حاصل بود

 

با يكى در عمر خود ناخورده نيش

 

تا تو را حالى نباشد همچو ما

 

حال ما باشد تو را افسانه پيش

 

سوز من با ديگرى نسبت نكن

 

او نمك بر دست و من بر عضو ريش

(ناگفته نماند كه منظور سعدى از نقل اين قصه هاى پرسوز عشق ، آن است كه حقيقت و شناخت عرفانى عشق به معشوق كامل (خدا) را كه مايه آرامش است به ما بياموز، كه خود در شعر ديگرى مى گويد:

ز عقل انديشه ها زايد كه مردم را بفرسايد

 

گرت آسودگى بايد برو مجنون شو اى عاقل !)

 

سه شنبه 9 آذر 1389  5:00 PM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:حکایت های گلستان

راز واژگونى تخت و تاج شاه ظالم

پادشاهى نسبت به ملت خود ظلم مى كرد، دست چپاول بر مال و ثروت آنها دراز كرده ، و آنچنان به آنان ستم نموده كه آنها به ستوه آمدند و گروه گروه از كشورشان به جاى ديگر هجرت مى كردند، و و غربت را بر حضور در كشور خود ترجيح دادند. همين موضوع موجب شد كه از جمعيت بسيار كاسته شد و محصولات كشاورزى كم شد و به دنبال آن ماليات دولتى اندك ، و اقتصاد كشور فلج ، و خزانه مملكت خالى گرديد.
ضعف دولت او موجب جراءت دشمن شد، دشمن از فرصت بهره گرفت و تصميم گرفت به كشور حمله كند و با زور وارد مملكت شود:

هر كه فريادرس روز مصيبت خواهد

 

گو در ايام سلامت به جوانمردى كوش

 

بنده حلقه به گوش از ننوازى برود

 

لطف كن كه بيگانه شود حلقه به گوش

در مجلس شاه ، (چند نفر از خيرخواهان ) صفحه اى از شاهنامه فردوسى را براى شاه خواندند، كه در آن آمده بود:
((تاج و تخت ضحاك پادشاه بيدادگر (با قيام كاوه آهنگر) به دست فريدون واژگون شد. )) (تو نيز اگر همانند ضحاك باشى ، نابود مى شوى .)
وزير شاه از شاه پرسيد: آيا مى دانى كه فريدون با اينكه مال و حشم نداشت ، چگونه اختياردار كشور گرديد؟
شاه گفت : چنانكه (از شاهنامه ) شنيدى ، جمعيتى متعصب دور او را گرفتند، و او زا تقويت كرده و در نتيجه او به پادشاهى رسيد.
وزير گفت : اى شاه ! اكنون كه گرد آمدن جمعيت ، موجب پادشاهى است ، چرا مردم را پريشان مى كنى ؟ مگر قصد ادامه پادشاهى را در سر ندارى ؟

همان به كه لشكر به جان پرورى

 

كه سلطان به لشكر كند سرورى

شاه گفت : چه چيز باعث گرد آمدن مردم است ؟
وزير گفت : دو چيز؛ 1- كرم و بخشش ، تا به گرد او آيند. 2- رحمت و محبت ، تا مردم در پناه او ايمن كردند، ولى تو هيچ يك از اين دو خصلت را ندارى :

نكند جور پيشه سلطانى

 

كه نيايد ز گرگ چوپانى

 

پادشاهى كه طرح ظلم افكند

 

پاى ديوار ملك خويش بكند

شاه از نصيحت وزير خشمگين و ناراحت شد، و او را زندانى كرد. طولى نكشيد پسر عموهاى شاه از فرصت استفاده كرده و خود را صاحب سلطنت خواندند و با شه جنگيدند، مردم كه دل پرى از شاه داشتند، به كمك پسر عموهاى او شتافتند و آنها تقويت شدند و براحتى تخت و تاج شاه را واژگون كرده و خود به جاى او نشستند، آرى :

پادشاهى كو روا دارد ستم بر زير دست

 

دوستدارش روز سختى دشمن زورآور است

 

با رعيت صلح كن وز جنگ ايمن نشين

 

زانكه شاهنشاه عادل را رعيت لشكر است

 

سه شنبه 9 آذر 1389  5:00 PM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:حکایت های گلستان

رزق و روزى به زرنگى نيست

هنگامى كه هارون الرشيد (پنجمين خليفه عباسى ) بر سرزمين مصر، مسلط گرديد گفت : ((بر خلاف آن طاغوت (فرعون ) كه بر اثر غرور تسلط بر سرزمين مصر، ادعاى خدايى كرد، من اين كشور را جز به خسيس ترين غلامان نبخشم .))
از اين رو هارون غلام سياهى به نام خصيب داشت كه بسيار نادان بود، او را طلبيد و فرمانروايى كشور مصر را به او بخشيد.
گويند: آن غلام سياه به قدرى كودن بود كه گروهى از كشاورزان مصر نزد او آمدند و گفتند:
((پنبه كاشته بوديم ، باران بى وقت آمد و همه آن پنبه ها تلف و نابود شدند.))
غلام سياه در پاسخ گفت :
((مى خواستيد پشم بكاريد!))

اگر دانش به روزى در فزودى

 

ز نادان تنگ روزى تر نبودى

 

به نادانان چنان روزى رساند

 

كه دانا اندر آن عاجز بماند

 

بخت و دولت به كاردانى نيست

 

جز بتاءييد آسمانى نيست

 

او فتاده است در جهان بسيار

 

بى تميز ارجمند و عاقل خوار

 

كيمياگر به غصه مرده و رنج

 

ابله اندر خرابه يافته گنج

 

سه شنبه 9 آذر 1389  5:01 PM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:حکایت های گلستان

رنج شديد بيمارى حسادت براى حسود


سرهنگى پسرى داشت ، كه در كاخ برادر سلطان ، مشغول خدمت بود. با او ملاقات كردم ، ديدن هوش و عقل نيرومند و سرشارى دارد، و در همان زمان خردسالى ، آثار بزرگى در چهره اش ديده مى شود:

بالاى سرش ز هوشمندى

 

مى تافت ستاره بلندى

اين پسر هوشمند مورد توجه سلطان قرار گرفت ، زيرا داراى جمال و كمال بود كه خردمندان گفته اند: توانگرى به هنر است نه به مال ، بزرگى به عقل است نه به سال
مقام او در نزد شاه ، موجب شد، آشنايان و اطرافيان ، نسبت به او حسادت ورزيدند، و او را به خيانتكارى تهمت زدند، و در كشتن او تلاش بى فايده نمودند، ولى آنجا كه يار، مهربان است ، سخن چينى دشمن چه اثرى دارد؟
شاه از آن سرهنگ زاده پرسيد: چرا با تو آن همه دشمنى مى كنند؟
سرهنگ زاده گفت : زيرا من در سايه دولت تو همه را خشنود كردن مگر حسودان را كه راضى نمى شوند مگر اينكه نعمتى كه در من است نابود گردد:

توانم آن كه نيازارم اندرون كسى

 

حسود را چه كنم كو ز خود به رنج در است

 

بمير تا برهى اى حسود كين رنجى است

 

كه از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست

 

شوربختان به آرزو خواهند

 

مقبلان را زوال نعمت و جاه

 

گر نبيند به روز شب پره چشم

 

چشمه آفتاب را چه گناه ؟

 

راست خواهى هزار چشم چنان

 

كور، بهتر كه آفتاب سياه

بنابراين نبايد از گزند حسودان هراس داشت ، زيرا اگر شب پره لياقت ديدار خورشيد ندارد، از رونق بازار خورشيد كاسته نخواهد شد

سه شنبه 9 آذر 1389  5:01 PM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:حکایت های گلستان

رازدارى

يك روز چند نفر از اطرافيان سلطان محمود غزنوى به حسن ميمندى (وزير دانشمند سلطان محمود ) گفتند:امروز پادشاه هنگام مشورت در مورد فلان موضوع ، به تو چه گفت ؟
حسن ميمندى جواب داد:آنچه گفته ، از شما نيز پوشيده نيست
گفتند:شاه آنچه را با تو گويد، روا نداند كه به امثال ما بگويد
حسن ميمندى گفت : سلطان به اتكاى اينكه مى داند من راز او را فاش ‍ نمى كنم با من مشورت مى كند، بنابراين شما هم آن را از من نپرسيد و افشاى آن را از من نخواهيد

نه سخن كه برآيد بگويد اهل شناخت

 

به سر شاه سر خويشتن نبايد باخت

 

سه شنبه 9 آذر 1389  5:02 PM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:حکایت های گلستان

رنج همسايگى با مادرزن فرتوت

همسر زيباروى و جوان شخصى درگذشت ، مادرزنش كه سالخورده اى فرتوت شده بود، به عنوان سهميه خود از مهريه دخترش ، در خانه آن شخص سكونت نمود، آن شخص از همسايگى با مادرزن فرتوتش ، بسيار در رنج و زحمت بود، و چاره اى جز اين نداشت كه دندان روى جگر بگذارد و تحمل كند، تا اينكه روزى گروهى از آشنايان به ديدار او آمدند، يكى از ديداركنندگان از او پرسيد: حالت در مورد جدايى همسر عزيزت ، چگونه است ؟!
او در پاسخ گفت : فراق زن آنقدر بر من سخت نيست كه ديدن مادرزن آنقدر سخت و رنج آور است .

گل به تاراج رفت و خار بماند

 

گنج برداشتند و مار بماند

 

ديده بر تارك سنان ديدن

 

خوشتر از روى دشمنان ديدن

 

واجب است از هزار دوست بريد

 

تا يكى دشمنت نبايد ديد

 

سه شنبه 9 آذر 1389  5:02 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها