0

میخواستی کور بشی...

 
ghkharazi
ghkharazi
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : اسفند 1391 
تعداد پست ها : 884
محل سکونت : تهران

میخواستی کور بشی...

در یکی از عملیات ها، دو برادر شرکت کرده بودند که یکی از آن دو به شهادت رسید و برادر دیگر ناراحت و غصه دار، کناری نشسته بود و گریه می کرد. موقع شام، آن برادر شهید خیلی بیتابی می کرد. تلاش دوستان برای آرام کردنش بی فایده بود. آقا رضا در حالی که از جلوی او عبور می کرد گفت: میخواستی کور بشی قبل از اینکه گوشت تموم بشه بیای بخوری! حالا که گوشت تموم شده گریه می کنی؟ ٱن بنده خدا به خنده افتاد و آمد کنار سفره شروع کرد به غذا خوردن.
 
 بر سر پیمان، ص139، شهید رضا قندالی

فقط لبخند های خاکی زیباست

 

شنبه 4 آبان 1392  11:35 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
دسترسی سریع به انجمن ها