
عجب دنيايي داشت جبهه ، دوستي ها زود پا مي گرفت ، صميمي و يك رنگ و چه زود تمام شد ، به دنبالش يك دنيا حسرت و غم جاي خالي آن ها را پر كرد.آن هم وقتي زندگي شهر برايت رنگ باخته بود و همه زندگي را بين اين جوانان خاكي پوش مي يافتي ، آن جا فضا رقيق بود و ما آن همه با آن مانوس بوديم كه باور پايان اين روزها برايمان سخت بود ، اما باور مي كرديم جنگ خاتمه يافته بود.
به همين سادگي . امام جام زهر را سر كشيده بود و ما نيز بايد چنين مي كرديم با همه تلخي و ناگواري اش ، ياد روزهاي پرخاطره از دوستاني كه ديگر نيستند .
شب عمليات هميشه بوي جدايي ميداد . از همان لحظه اي كه براي خدا حافظي در آغوش هم فرو مي رفتند ، دلتنگ هم بودند ، ميدانستند اگر فردا روزي هم باشد همه را باهم نخواهد ديد و دانست مرگ هم به سادگي زندگي به استقبال آدمي مي آيد ، به سادگي همين لبخند ها خنده هايي كه سعي مي كرد در خاطر خود بسپارد، براي روز مبادا ...
ناصر ملكي