
غروب بود ، غروبي زيبا اما حزن انگيز جنوب ، صورتهاي نوراني بودند و لبخندي صميمي، واشك زينت بخش، هر روز كه مي گذشت رفاقتها و صميميت ها بيشتر مي شد نزديك هاي غروب بود آفتاب به آرامي از ديدها پنهان مي شد و آخرين نگاهها را بر رزمنده ها مي انداخت ، گرچه غروب غم انگيزي بود و بچه ها با حالتي روحاني دست به دعا ، سر به سجده و گونه بر خاك داشتند ، اما مجلسي بود با صفا همه يكرنگ و يكدل از درگاه حضرت حق طلب مغفرت مي كردند و خود را مهياي وداع آخر مي نمودند ، پير و جوان و دوست و آشنا همديگر را در آغوش مي گرفتند و مي گريستند ، بچه هاي گردان در آن شب به ياد ماندني حالات خاصي داشتند ، صورت بر خاك مي ساييدند، سربه سجده مي بردند و در حالي كه اشك مي ريختند ، از خداي شان ياري و كمك مي طلبيدند .
به ياد ميعادگاه ققنوس در خون تپيده ، سينه سرخان غروب شلمچه .
شهادت مرگ در راه ارزشها ست و هر شهيد مشعلي است كه در بلنداي عزت و سر افرازي يك ملت جاودانه مي درخشد ، شهيد زيباترين زخم بر پيكر هستي و شهادت زيباترين غزلي است كه از لبهاي سرخ حقيقت مي تراود ، شهادت بيداري را معنا مي كند و بينايي را شفاف مي سازد .
شهادت مشعلي است كه خداوند در جان برگزيدگانش بر مي افروزد ، تا تاريكي از شانه هاي زندگي بگريزد ، چشمه آتشي است كه خرمن ظلم مي سوزد و آب رواني است كه بر كوير تشنه عدالت جاري شود .
و هر شهيد سپيده اي است كه در افق آسمانها طلوع مي كند و پيام آور صبح مي شود.
ناصر ملكي