0

ساختار حکومت در نهج‌البلاغه 2

 
arseyfi
arseyfi
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1392 
تعداد پست ها : 6672
محل سکونت : مرکزی

ساختار حکومت در نهج‌البلاغه 2

بخش دوم و پایانی

منشأ مشروعیت در نهج‌البلاغه

1. کفایت، اهلیت و صلاحیت ذاتی حاکم

در نهج‌البلاغه از حاکم، تصویری بدیع، همه‌جانبه، عقلانی، منطقی و بایسته ارائه شده است. مهم‌ترین مبحث در این زمینه‌ مقوله اهلیت و صلاحیت حاکم است، که به‌عنوان پیش درآمد، می‌توان به آن پرداخت.

آن حضرت، درباره جایگاه حاکم می‌فرماید:و مکان القیم بالامر مکان النظام من الخرز یجمعه و یضمه، فان انقطع النظام تفرق الخزر و ذهب ثم لم یجتمع بحذافیره ابدا. (صبحی صالح، 1395: 203 / خ 146)و مکان و جایگاه قیام‌کننده به امر حکومت (حاکم)، جایگاه بند تسبیح نسبت‌به دانه‌هاست که آنها را جمع می‌کند و با یکدیگر ضمیمه‌شان می‌نماید و پیوند می‌دهد؛ پس هنگامی‌که بند تسبیح بگسلد، دانه‌ها متفرق می‌شوند و هریک به گوشه‌ای پراکنده می‌شوند و دیگر هرگز نمی‌توان آنها را با یکدیگر جمع نمود و نظامشان داد.

در ادامه همین کلام، در پاسخ به مشورت‌خواهی خلیفه دوم، با تأکید بر جایگاه مهم حاکم، او را به‌منزله قطب و اصل معرفی نموده است که باید فوق‌العاده مراقب باشد، تا فرو نپاشد.ان الاعاجم ان ینظروا الیک غدا یقولوا: هذا اصل العرب فاذا اقتطعتموه استرحتم، فیکون ذلک اشد لکبهم علیک ... . (همان: 203)

عجم‌ها (ایرانیان) اگر فردا به تو بنگرند، خواهند گفت، که این، اصل عرب است، اگر این اصل و ریشه را قطع کنید راحت خواهید شد و همین موجب آن خواهد شد که بر تو هجوم برده و بتازند.امام با توجه به این دیدگاه که حاکم، قطب، محور، مرکز، اصل، ریشه و بنیاد شمرده می‌شود، معتقد است، حاکم و امیر بر مسلمین، باید واجد صلاحیت و صفاتی مناسب با آن باشد.

امام در بخش کلمات قصار نهج‌البلاغه، با عباراتی بدیع و زیبا می‌فرماید: لا یقیم امر الله سبحانه الا من لا یصانع و لا یضارع و لا یتبع المطامع. (همان: 488 / حکمت 110)بر پا نمی‌دارد امر الهی را (حکومت و حاکمیت و زعامت را) مگر کسی که سازش‌کاری، معامله‌گری، ملاحظه‌کاری نداشته باشد.

معنای مصانعه، بسیار گسترده و عمیق بوده، مفاهیم بلندی را در خود نهفته است؛ مفاهیمی مانند: نپذیرفتن تملق و سالوس دیگران، خویشاوندباز نبودن، همچون گردنکشان حرکت نکردن ... و مضارعه، نشانه ضعف روحی شدید است و حاکم نباید خود را همرنگ مردم نماید، (مضارعه به مفهوم همسانی و همرنگی در امور دانی و پست با مردم است) و از طمع‌های خود پیروی کند (از طمع‌هایی که در درون می‌پروراند تبعیت ننماید).

فلا تکلمونی بما تکلم به الجبابرة و لا تتحفظوا منی بما یتحفظ عند اهل البادرة و لا تخالطونی بالمصانعة و لا تظنوا بی استثقالا فی حق قیل لی و لاالتماس اعظام لنفسی فانه من استثقل الحق ان یقال له او العدل ان یعرض علیه کان العمل بهما اثقل علیه فلا تکفوا عن مقالة بحق او مشورة بعدل. (همان: 335 / خ 216)

با من، به ‌گونه‌ای که با جباران سخن می‌گویید، سخن مگویید. لقب‌ها و کلمات پر طنطنه بیان نکنید. ملاحظه‌کاری‌های متملقان را درباره من روا مدارید، که همچون جبارانم بپندارید مصلحت‌سنجی‌ها درباره من به‌کار مبرید، با من به شیوه سازش‌کاری و معامله‌گری و ... برخورد نکنید. گمان مبرید که اگر به حق به من سخنی گفته شود بر من سنگین آید. یا از کسی بخواهم مرا تجلیل و تعظیم نماید که هرآن‌کس شنیدن حق یا عرضه شدن حق بر او گران آید، عمل به حق و عدالت برای او سنگین‌تر باشد. پس از گفتن سخن حق به من، خودداری ننمایید.

با چنین دیدگاهی درباره حاکم و فرمانروایی بر مسلمین، می‌فرماید: ایها الناس ان احق الناس بهذا الامر اقواهم علیه و اعلمهم بامر الله فیه. (همان: 247، خ 173)ای مردمان، بی‌گمان برای تصدی مقام مدیریت و رهبری اجتماع، سزاوارترین فرد کسی است که در اجرای «حق و حکومت» از دیگران نیرومندتر و در آشنایی با فرمان خدا (در این زمینه) از همه داناتر باشد.

در اواخر دوره خلافت عثمان، که به‌جهت سوء مدیریتی وی، ناهنجاری‌ها در جامعه نمودار شده بود، مردم خدمت علی(ع) رسیدند و از حضرت خواستند با عثمان سخن گوید، تا او از در عدل و داد درآید و با مردم بیدادگری نکرده، ظلم و بی‌عدالتی روا ندارد. حضرت با عثمان وارد سخن ‌شد و جملات راهگشایی را به او یادآور ‌شد. امام در بخشی از سخنانش چنین می‌فرماید:

فالله الله فی نفسک فانک والله ما تبصر من عمی، و لا تعلم من جهل، و ان الطرق لواضحة و ان اعلام الدین لقائمة فاعلم ان افضل عبادالله عند الله امام عادل، هدی و هدی، فاقام سنة معلومة، و امات بدعة مجهولة، و ان السنن لنیرة، لها اعلام، و ان البدع لظاهرة، لها اعلام، و ان شر الناس عند الله امام جائر ضل و ضل فامات سنة مأخوذة و احیا بدعة متروکة، و انی سمعت رسول الله صل الله علیه و آله یقول یؤتی یوم القیامة بالامام الجائر و لیس معه نصیر و لا عاذر، فیلقی فی نار جهنم فیدور کما تدور الرحی، ثم یرتبط فی قعرها و انی انشدک الله الا تکون امام هذه الامة المقتول. (همان: 234 و 235 / خ 164)

خدا را خدا را درباره خودت، که تو، به خدا قسم، چنان نیستی که احتیاج به بصیرت دهی از روی کوری داشته باشی (یعنی مسائل را می‌دانی) و نیاز به آموزش از روی جهل نداری (که به همه امور واقفی) همانا راه‌ها روشن‌اند و نشانه‌های دین بر پا و نمودارند.

پس بدان که برترین بنده در نزد خداوند (رهبر عادلی است که خود هدایت یافته و هدایت می‌کند، سنت معلومه‌ای را بر پا می‌دارد و بدعتی را می‌میراند، همانا سنت‌ها و سیره‌ها روشن‌اند، بدعت‌ها نمودارند، و هرکدام رأیات و علاماتی دارند، همانا بدترین مردم در نزد خداوند رهبر گمراه و گمراه‌کننده است که سنتی صالح را می‌میراند و بدعتی گمراهگر را احیا می‌کند. من از رسول اکرم(ص) شنیدم که می‌فرمود: روز قیامت، رهبر ستمگر را می‌آورند درحالی‌که یار و نگهبانی ندارد، پس در آتش جهنم افکنده می‌شود و همچون سنگ آسیا می‌چرخد و به قعر جهنم فرو می‌افتد. تو را به خدا سوگند، عملی کن که رهبر مقتول و کشته شده این امت نباشی.

و قد علمتم انه لا ینبغی ان یکون الوالی علی الفروج والدماء والمغانم والاحکام و امامة المسلمین البخیل، فتکون فی اموالهم نهمته، ولاالجاهل فیضلهم بجهله و لاالجانی فیقطعهم بجفائه و لاالحائف للدول، فیتخذ قوما دون قوم، و لاالمرتشی فی الحکم فیذهب بالحقوق، و یقف بهادون المقاطع، و لاالمعطل للسنة فیهلک الامة. (همان: 189، خ 131)

و به‌درستی که می‌دانید، که سزوار نیست که حاکم و فرمانروای بر زنان و خون‌ها و اموال و غنیمت‌ها و احکام و امامت بر مسلمین، بخیل باشد، تا با حرص و ولعی افزون، اموالشان را بچاپد. و نیز نباید جاهل باشد تا با جهلش مردم را به گمراهی کشد و نباید جفاپیشه باشد تا با جفاگری حقوقشان را قطع کند، و نه در تقسیم اموال، به جور و ستم عمل کند، تا در نتیجه، گروهی را بر گروهی ترجیح دهد و نیز نباید رشوه گیرنده باشد تا در پرتو رشوه‌خواری حقوق را زیر پا نهد، و حدود الهی را متوقف کند و نباید سنت را تعطیل نموده تا امت به هلاکت رسد.

تأکید بر مقام ممتاز خویش

علی(ع) در این راستا با اشاره به صفات عالی رهبری و مقام ممتاز، اهلیت و اولویت خویش برای حکومت، خود را سزاوارتر از دیگران برای رهبری اجتماع معرفی می‌نماید. در خطبه شقشقیه، درباره اولویت خویش، به‌دلیل داشتن امتیازات رهبری، فرموده است: اما والله لقد تقمصها فلان و انه لیعلم ان محلی منها محل القطب من الرحی، ینحدر عنی السیل ولا یرقی الی الطیر ... . (همان: 48 / خ 3)

قسم به خدا که پیراهن خلافت را فلانی، غاصبانه پوشید و حال آنکه می‌دانست جایگاه من در حکومت، همچون جایگاه سنگ آسیا در آن است. از وجود من سیل علوم و دانش‌ها سرازیر می‌شوند و پرواز اندیشه‌ای عظمتم را درنمی‌یابد.

در خطبه 172 نهج‌البلاغه آمده است: و قد قال قائل: انک علی هذا الامر یابن ابی‌طالب لحریص. فقلت: بل انتم والله احرص و ابعد، و انا اخص و اقرب و انما طلبت حقا لی و انتم تحولون بینی و بینه و تضربون وجهی دونه فلما فزعته بالحجة فی الملأ الحاضرین، هب کانه بهت لا یدری ما یجیبنی. (همان: 246 / خ 172)

شخصی به من گفت: پسر ابوطالب، تو بر امر خلافت حریصی. من به او گفتم: بلکه شما حریص‌تر و از پیامبر و تشابه با آن دورترید و من از نظر تشابه و خصال روحی و جسمی نزدیکترم، من حق خود را طلب کردم و شما می‌خواهید میان حق من و من حائل و مانع شوید و مرا از آن، منصرف سازید. همین که من با این استدلال قوی او را کوبیدم، به خود آمد و نمی‌دانست که در جواب من چه بگوید!

در نهج‌البلاغه، در راستای همین مسئله (صلاحیت و کفایت ذاتی حاکم)، نکات فراوانی وجود دارد که در بخش حکمت‌ها، حکمت 161 در نفی استبداد، حکمت 167 در نفی عجب و خودپسندی حاکم، حکمت 169 لزوم بصیرت برای حاکم، حکمت 176 سعه‌صدر حاکم، حکمت 179 لزوم دوری از لجاجت با توده مردم، حکمت 181 نفی تفریط، حکمت 188 تسلیم حق بودن، حکمت 206 لزوم حلم و بردباری، حکمت 221 صف‌بندی نکردن در برابر مردم، حکمت 224 لزوم تحمل مشقت‌ها، پایداری، عدالت‌ورزی، تواضع، برخورداری از هیبت و حلم و یاری رساندن به مردم، حکمت 293 در لزوم مشاوره نکردن با افراد کم‌خرد و نادان، حکمت 327 در دوری از کبر یا خود بزرگ‌پنداری، مطرح شده که از باب نمونه به این حکمت و نکته نورانی اشاره می‌کنیم.

روی انه علیه السلام لما ورد الکوفة قادما من صفین مر بالشبامیین، فسمع بکاء النساء علی قتلی الصفین، و خرج الیه حرب بن شرحبیل الشبامی و کان من وجوه قومه، فقال علیه السلام له: اتغلبکم نساءکم علی ما اسمع؟ الا تنهونهن علی هذا الرنین، و اقبل حرب یمشی معه و هو علیه السلام راکب، فقال علیه السلام ارجع فان مشی مثلک مع مثلی فتنة للوالی و مذلة للمؤمن. (همان: 532 / حکمت 322)

نقل شده که آن حضرت، هنگامی که از صفین به کوفه باز می‌گشتند، در مسیر خود، به شبامیین برخوردند (شبامیین طایفه‌ای در کوفه بودند) آن حضرت شنیدند که زنان شبامی بر کشتگان صفین گریه می‌کنند. شرحبیل شبامی، پشت سر آن حضرت راه افتاد.

حضرت فرمود: آیا زنانتان بر شما غلبه کرده‌اند و شما نتوانسته‌اید از گریه بازشان دارید؟ چرا نهی نمی‌کنید که نگریند؟ درهمین‌حال، شرحبیل شبامی، پشت سر آن حضرت حرکت می‌کرد و امام سوار بر مرکب بود، حضرت به او فرمود: بازگرد، ای شرحبیل، زیرا راه رفتن فردی مثل تو، پشت سر فردی همچون من، فتنه‌ای برای حاکم است و سبب ذلت و خواری مؤمن است.

افزون بر این صفات و خصلت‌ها که سبب کفایت ذاتی حاکم است، در نامه آن حضرت به مالک اشتر، انبوهی از صفات برای حاکم بیان شده است که بدون آن صفات و والایی‌ها و برجستگی‌ها، حاکم، صلاحیت حکمرانی نخواهد داشت.

فضیلت شخصی که از راه دانش و آگاهی و صفات والا و برجستگی‌های خصلتی و نفسانی، به حاکمیت و قدرت دست می‌یابد، بسیار فراتر از حد دیدهای ناقص است، چنین فردی محور حرکت جامعه قرار می‌گیرد، زیرا انسان‌های فضیلت‌دوست و عدالت‌خواه، به‌سوی او گرایش می‌یابند و مجذوبش می‌شوند. فرهیختگی حاکم، احترام افراد را نسبت‌به خود برمی‌انگیزد و افراد، شیفته او می‌شوند، و همین شیفتگی، منشأ مهمی برای اقتدار اوست و لزوماً شیفتگی به حاکم، در پرتو خصلت‌های ذاتی او فراهم می‌گردد، و از او چهره‌ای فرزانه، عالی، مقتدر و شجاع به نمایش می‌گذارد ...؛

بنابراین، صفات و ملکاتی همچون علم، شجاعت، عدالت، سازش‌ناپذیری، هدف‌داری، قاطعیت، احترام متقابل و خصلت‌های والای اخلاقی در او شرط است و این، همان نکته‌ای است که ما تحت عنوان کفایت ذاتی حاکم از آن یاد می‌کنیم. (نوایی، 1381: 256)

2. منشأ الهی و دینی

ملاک و منشأ مهم دیگری که در نهج‌البلاغه، سبب حقانیت حکومت، حاکمیت و اقتدار حاکم می‌شود، منشأ الهی، فکری و مذهبی حکومت و حاکم است؛ یعنی، حاکم باید از جانب خداوند برگزیده شده باشد، که البته سبب این برگزیدگی هم، همان خصلت‌های والا در حاکم است که این شایستگی را به او می‌بخشد تا از جانب خدا، چه به نص و چه به تعیین، و چه با بیان صفات و والایی‌ها و خصلت‌ها انتخاب شود.

در تصویری که نهج‌البلاغه از این مسئله ارائه می‌دهد، قدرت و حاکمیت از ناحیه خداوند و دین، برای حاکم جعل می‌شود. تصویر مزبور جنبه سلسله مراتبی طولی داشته، در این سلسله ابتدا پیامبر و بعد از ایشان معصومین و اهل‌بیت او و در دوران غیبت معصومین، انسان‌های شایسته‌ای که واجد صفات والایند، به نصب الهی، چه مستقیم و چه غیرمستقیم واجد صلاحیت حکومت بر مردم‌اند.

مرتضی مطهری در این زمینه می‌نگارد: برخی می‌پندارند که در نهج‌البلاغه به‌هیچ‌وجه به مسئله نص اشاره‌ای نشده و تنها به مسئله صلاحیت و شایستگی اشاره شده است. این تصور صحیح نیست، زیرا اولاً در خطبه دوم نهج‌البلاغه صریحاً درباره اهل‌بیت می‌فرماید: «و فیهم الوصیة والوراثة» یعنی وصیت رسول خدا و همچنین وراثت رسول خدا(ص) در میان آنهاست. ثانیاً در موارد زیادی علی(ع) از حق خویش چنان سخن می‌گوید که جز با مسئله تنصیص و مشخص شدن حق خلافت برای او به‌وسیله پیامبراکرم(ص) قابل توجیه نیست.

در این موارد سخن علی این نیست که چرا مرا با همه جامعیت کنار گذاشتند و دیگران را برگزیدند، سخنش این است که حق قطعی و مسلّم مرا از من ربودند. بدیهی است که تنها با نص و تعیین قبلی از طریق رسول اکرم(ص) است که می‌توان از حق مسلّم و قطعی دم زد. صلاحیت و شایستگی، حق بالقوه ایجاد می‌کند، نه حق بالفعل، و در مورد حق بالقوه سخن از ربوده شدن حق مسلّم و قطعی، صحیح نیست. (مطهری، 1354: 147)

یکی از مباحث عمده در نهج‌البلاغه، اشاره مؤکد به منشأ الهی حکومت و حق انحصاری خداوند بر حاکمیت است؛ ازاین‌رو، هیچ انسانی، بالاصاله، حق حاکمیت ندارد، مگر اینکه از جانب خدا، حاکمیت به او تفویض شده باشد. در خطبه شقشقیه، امام علی(ع) حاکمیت را حق خویش می‌داند که از جانب خدا به ایشان تفویض شده است؛ و تصریح می‌فرماید:

أ‌َری تُراثی نَهباً. (صبحی صالح، 1395: 48 / خ 3)حق موروثی خودم را می‌دیدم که به غارت رفته است.حق موروثی، کنایه از وراثت معنوی و الهی است. علی(ع)، پس از قتل عثمان و بیعت مردم با ایشان، طی نامه‌ای به همه کارگزارانش در قلمرو عالم اسلامی چنین نگاشت: «پیامبر به من فرمود: ای پسر ابوطالب، ولایت بر امت من از آن توست».این نکته نیز، به همان میراث الهی اشاره می‌کند که خدا به ایشان وانهاده است. این میراث یعنی حکومت براساس دین و قرار گرفتن در رأس حاکمیت دینی که او بدان اهلیت داشت.

تلاش در بازپس‌گیری میراث غارت‌شده

در این راستا آن حضرت، برای بازپس‌گیری میراث غارت‌شده خود کوشید. او همراه با همسر گرامیش با گرفتن دستان حسن و حسین‘، به در خانه مهاجر و انصار می‌رفت و ماجرای غم‌بار انحراف سقیفه را به آنان یادآور می‌شد و از گذشته پرخاطره‌ای که در کنار رسول خدا داشتند یاد کرده، سخنان پیامبر درباره خود، فاطمه و فرزندانش را یادآوری می‌نمود. این کار را تا حدی پیش برد که اتمام حجت شود و مردم بدانند که حکومت اسلامی، اهلیت می‌خواهد و باید من الله باشد و اجتهاد نمی‌تواند جایگزین نصوص الهی و نبوی شود. با همین ذهنیت بزرگ بود که در برابر پرسش عبدالرحمان عوف، پاسخ «نه» داد، تا ثابت کند که حکومت به رأی شخص حاکم ارتباطی نداشته، باید برخاسته از متن دستورهای الهی باشد.

3. منشأ اجتماعی و مردمی

منشأ مردمی حاکمیت، از مقوله‌های پررنگی است که در نهج‌البلاغه برآن تأکید شده است. منشأ مردمی حکومت یعنی، صلاحیت مردم در جعل حاکمیت برای حاکم و هیئت حاکمه. درحقیقت، یعنی انتقال حاکمیت از مرحله مشروعیت ذاتی، به مقوله کارآمدی؛ به عبارتی، مردم هم حاکمیت را جعل، و هم آن را کارآمد می‌کنند.

این مسئله‌ای است که در نهج‌البلاغه در موارد فراوانی بر آن اصرار شده است.فما راعنی الا والناس الی کعرف الضبع ینثالون الی من کل جانب حتی لقد وطیء الحسنان و شق عطفای مجتمعین حولی کربیضَة الغنم ... . (همان: 49)هیچ امری مرا بر پذیرش خلافت وانداشت، مگر آنکه دیدم مردم همچون اجتماع موهای دور گردن کفتار، دور من اجتماع کردند (کنایه از شدت ازدحام مردم)، به من از هر جانب هجوم می‌آورند تا آنکه حسن و حسینم زیر دست‌وپا رفتند و دو سوی جامه‌ام پاره شد، همچون گله‌های گوسفند پیرامونم گرد آمدند.

و در ادامه همین فرمایشات، حضرت می‌فرماید: اما والذی خلق الحبة و برء النسمة لولا حضور الحاضر و قیام الحجة بوجود الناصر و ما اخذ الله علی العلماء ان لا یقاروا علی کظة ظالم و لا سغب مظلوم لالقیت حبلها علی غاربها و لسقیت آخرها بکأس اولها و لالفیتم دنیاکم هذه ازهد عندی من عفطة عنز. (همان: 50)

سوگند به آنکه دانه را بشکافت اگر حضور مردم در صحنه نبود و حجت بر وجود یاوران نمی‌بود خلافت را بر روی کوهانش می‌افکندم و در پایان کار اول را انجام می‌دادم و نشان می‌دادم که دنیای شما در نظرم حقیرتر از عطسه بزی ماده است.

همچنین در نهج‌البلاغه آمده است: اما بعد فقد علمتما و ان کتمتما انی لم‌ارد الناس حتی ارادونی و لم‌ابایعهم حتی بایعونی و انکما ممن ارادنی و بایعنی و ان العامة لم‌یبایعنی لسلطان غالب، ولالعرض حاضر فان کنتما بایعتمانی طائعین، فارجعا و انکما ممن ارادنی و بایعنی و ان العامة لم‌یبایعنی لسلطان غالب ولالعرض حاضر فان کنتما بایعتمانی طائعین، فارجعا و توبا الی الله من قریب، و ان کنتما بایعتمانی کارهین، فقد جعلتما لی علیکما السبیل باظهار کما الطاعة، اسرارکما المعصیة. (همان: 445 و 446 / ن 54)

پس از یاد خدا و درود، شما آگاهید گرچه پنهان می‌دارید که من برای حکومت در پی مردم نرفته، آنان به‌سوی من آمدند و من قول بیعت نداده تا آنکه آنان با من بیعت کردند و شما دو نفر (طلحه و زبیر) از کسانی بودید که مرا خواسته و بیعت کردید. همانا بیعت مردم با من، نه از روی قدرتی مسلط بود، و نه برای به‌دست آوردن متاع دنیا، اگر شما دو نفر (طلحه و زبیر) از روی میل و انتخاب بیعت کردید، تا دیر نشده بازگردید و در پیشگاه خدا توبه کنید و اگر در دل به اکراه بیعت کردید، خود دانید؛ زیرا، این شما بودید که مرا در حکومت بر خویش، راه دادید.

علی(ع) در نامه‌ای به معاویه می‌نگارد: انه بایعنی القوم الذین بایعوا ابابکر و عمر و عثمان علی ما بایعوهم علیه، فلم یکن للشاهد ان یختار، و لا للغائب ان یرد، و انما الشوری للمهاجرین والانصار، فان اجتمعوا علی رجل و سموه اماما کان ذلک لله رضی. فان خرج عن امرهم خارج بطعن او بدعة زدوه الی ما خرج منه، فان ابی ‌قاتلوه علی اتباع غیر سبیل المؤمنین و ولاة الله ما تولی. (همان: 367 / ن 6)

همانا کسانی با من بیعت کردند که با ابابکر و عمر و عثمان، با همان شرایط بیعت نمودند. پس آن‌که در بیعت حضور داشت نمی‌تواند خلیفه‌ای دیگر برگزیند، و آن‌که غایب است نمی‌تواند بیعت مردم را نپذیرد. و همانا شورای مسلمین از آن‌ِ مهاجرین و انصار است، پس اگر بر امامت کسی گرد آمدند، و آن را امام خود خواندند، خشنودی خدا هم در آن است، حال اگر کسی کار آنان را نکوهش کند یا بدعتی پدید آورد، او را به جایگاه بیعت قانونی بازمی‌گردانند. اگر سرباز زد، با او پیکار می‌کنند. زیرا که به راه مسلمانان درنیامده، خدا هم او را در گمراهیش وامی‌گذارند.

مسئله مهم در نوشتار فوق، تأکید بر نقش مردم در بیعت و واگذاری نهاد حاکمیت به امام و رهبر جامعه است، که البته اگر مردم او را به مسند حاکمیت نشاندند، خداوند هم از این کار خشنود شده و به آن رضایت خواهد داد. و اگر کسی از بیعت او سرباز زند، بر مردم است که با او از در جنگ درآیند، زیرا بیعت‌شکنی کرده است.

امام، بر لازم‌الاجرا بودن بیعت از جنبه سیاسی، تأکید دارند؛ چراکه، درصورت بیعت و سپردن امر حکومت بر حاکم، باید آن را اجرا، یعنی از او اطاعت کنند؛ یعنی تا زمانی که مردم با امام بیعت نکنند، شرعاً، او رئیس جامعه و دولت نخواهد بود. پس بیعت مردم با او به معنای اقرارشان به اطاعت از ایشان و التزام و پایبندی آنها به رهبری و قیادت او بوده؛ حاکم و خلیفه نیز، در چارچوب اهداف بیعت التزام و تعهد شرعی می‌یابد. (نوایی، 1381: 203)

لم تکن بیعتکم ایای فلتة، و لیس امری و امرکم واحدا، انی اریدکم الله و انتم تریدوننی لانفسکم. ایها الناس! اعینونی علی انفسکم و ایم الله لانصفن المظلوم من ظالمه، و لاقودن الظالم بخزامته، حتی اورده منهل الحق و ان کان کارها. (صبحی صالح، 1395: 194 / کلام 136)

بیعت شما مردم با من، بی مطالعه و ناگهانی نبود، و کار من و شما یکسان نیست. من شما را برای خدا می‌خواهم و شما مرا برای خود می‌خواهید. ای مردم! برای اصلاح خودتان مرا یاری کنید. به خدا داد ستمدیده را از ظالم ستمگر بگیرم، و مهار ستمگر را بفشارم و به آبشخور حق وارد سازم، گرچه میلی به آن نداشته باشد.

عنصر نظارت در حکومت

از منظر نهج‌البلاغه، نظارت بر هیئت حاکمه، حاکمان و سیستم حکومتی، جهت جلوگیری از انحراف نهاد حاکمیت، امری بایسته و ضروری است. بیشترین نظارت بر نهاد حاکمیت، چنان‌که از نهج‌البلاغه برمی‌آید، نظارتی قوی توسط توده‌های اجتماعی است که معتقد به اسلام و حاکمیت‌اند. مردم بهترین حکم‌کنندگان درباره رفتار حاکمان‌اند.

جامعه در نگاه جمعی خود، گرچه بدون تشکیلات و انسجام نهادینه عمل می‌نمایند، فوق یک تشکیلات منسجم و قوی عمل می‌کنند؛ ازاین‌رو، باید بر کار حاکمان نظارت قوی و دقیقی داشته باشند، آنان، هم نصب، و هم در هنگام ضرورت، عزل می‌کنند و هیچ عاملی، نه تمایزات اجتماعی و نه پایگاه طبقاتی، نه نوع گرایش‌های ایدئولوژیکی و... هیچ‌کدام، مانع وحدت و انسجام آنها و مانع نظارتشان بر کار حاکمان و والیان نیست.

اما حقی علیکم فالوفاء بالبیعة، والنصیحة فی المشهد والمغیب والاجابة حین ادعوکم والطاعة حین آمرکم. (همان: 79 / خ 34)اما حق من بر شما، پایبندیتان به بیعت است و نصیحت کردنتان در غیبت و حضور، و اگر به بسیجتان می‌خوانم بی‌تأخیر و تردید پاسخ مثبت دهید.

امام در موردی دیگر می‌فرماید، اگر مردم، نظارت، دقت و بصیرتشان را از دست دهند، فتنه‌های سنگین بر امت اسلامی هجوم خواهند آورد؛ ازاین‌رو، مردم باید مراقب اوضاع باشند. علی(ع) برای نمونه، ماجرای فتنه بنی امیه را توضیح می‌دهد که از رهگذر فقدان بصیرت توده‌های اجتماعی و فقدان نظارت آنها بر اعمال حاکمان، رخ داده، و بر امت مستولی گردیده است.

در خطبه 93، با زیر سؤال بردن ماجرای بی‌تفاوتی مردم، فتنه امویان را به‌منزله نتیجه آن مطرح می‌فرماید: ألا و ان اخوف الفتن عندی علیکم فتنة بنی امیة فانها فتنة عمیاء مظلمة عمت خطتها و خصت بلیتها و اصاب البلاء من ابصر فیها و اخطأ البلاء من عمی عنها، و ایم الله لتجدن بنی امیة لکم ارباب سوء بعدی، کالناب الضروس، تعذم بفیها و تخبط بیدها و تزین برجلها و تمنع درها، لایزالون بکم حتی لایترکوا منکم الا نافعا لهم او غیر ضائر بهم. ولا یزال بلائهم عنکم حتی لایکون انتصار احدکم منهم الا کانتصار العبد من ربه والصاحب من مستصحبه، ترد علیکم فتنهم شرها، مخشیة و قطعا جاهلیة، لیس فیها منار هدی و لا علم یری. (همان: 138 / خ 93)

آگاه باشید (که بر اثر فقدان بصیرت و نظارت گذشته شما) خواهید دید که فتنه‌ای پیش خواهد آمد و ترسناک‌ترین فتنه بر شما (خواهد بود) فتنه بنی‌امیه، که آن فتنه‌ای تاریک و فراگیر و بلایی خاص است، درمی‌یابد این بلا را شخص بصیر و خطا می‌کند فرد کور و فاقد بصیرت.

قسم به خدا، بعد از من، خواهید دید بنی‌امیه را بر خودتان اربابانی بدنهاد، مانند شتری دیوانه و بدنهاد، که با دهانش گاز می‌گیرد و با دستش سیلی می‌زند و با پایش لگد می‌زند و از دوشیدن شیرش، خود را بازمی‌دارند، پیوسته مصیبت آنها بر شما خواهد گشت به گونه‌ای که باقی نگذارد از شما، یا نفع‌رسانی را یا غیرضرررسانی را، و بلای آنها برطرف نخواهد شد، به‌گونه‌ای که یاری شما از آنها، همچون یاری بنده از صاحبش خواهد بود، فتنه کریه خود را بر شما وارد خواهند ساخت و خوف و رعبی را بر شما مسلط خواهند کرد، که هیچ نشانه هدایت و پرچم فلاحی دیده نخواهد شد.اجمالاً در سیستم حاکمیت، عنصر نظارت باید قوی، فعال و همه‌جانبه باشد.

ساختار و جهت‌گیری قدرت حاکمیت در نهج‌البلاغه

قدرت، عبارت است از نیرو و اقتدار جمعی یا فردی که منجر به مطیع ساختن دیگران و به اطاعت واداشتن آنان می‌شود. هنگامی‌که قدرت از حالت ثبوتی، به مرحله تحقق عینی و اجتماعی درمی‌آید، اعمال قدرت و نفوذ دادن آن در سطح خرد یا کلان، اقتدار نامیده می‌شود.

قدرت می‌تواند به ‌گونه جبری و استبدادی، و به گونه منطقی، عقلانی، ارادی اجتماعی، و الهی ظاهر شود. حضرت سلیمان نمونه قدرت منطقی و الهی است که قدرتش هم از ناحیه خدا و هم از ناحیه مردم به ایشان وانهاده شده بود.

علی(ع) در خطبه شقشقیه اشاره می‌کند که اقتدار حاکمیت، به‌دلیل کفایت‌های ذاتی که در وجود مبارکش قرار داشته میسر می‌گردد و به همین دلیل، از ناحیه خدا به او وانهاده شده است.اما والله لقد تقمصها فلان و انه لیعلم ان محلی منها محل القطب من الرحی ینحدر عنی السیل و لا یرقی الی الطیر. (همان: 48 / خ 3)

قسم به خدا که پیراهن خلافت را فلانی، غاصبانه پوشید و حال آنکه می‌دانست جایگاه من در حکومت، همچون جایگاه سنگ آسیا در آن است. از وجود من سیل علوم و دانش‌ها سرازیر می‌شوند و پرواز اندیشه‌ای عظمتم را درنمی‌یابد.

اما حقیقت آن بود که خود آن حضرت، تصویری ارائه می‌دهد که به‌دلیل عدم اقبال مردم، قدرت ایشان تحقق عینی نیافته، به اقتدار مبدل نشد؛ یعنی از ناحیه مردم به او وانهاده نشد. ازاین‌رو، در نهج‌البلاغه از تمردهای فراوان و بی‌تفاوتی جامعه و مردم سخن می‌گوید. چنان‌که بارها و در مواقف مختلف این‌گونه سخن گفته‌اند.

یا اشباه الرجال و لا رجال، حلوم الاطفال و عقول ربات الحجال، لوودت انی لم ارکم و لم اعرفکم معرفة، والله جرت ندما و اعقبت سدما، قاتلکم الله لقد ملئتم قلبی قیحا و شحنتم صدری غیظا و جرعنموتی نغب التهمام انفاسا، و افسدتم علی رأیی بالخذلان والعصیان، حتی قالت قریش ان ابن ابی‌طالب رجل شجاع و لکن لا علم له بالحرب، لله ابوهم و هل احد منهم اشد لها مراسا و اقدم فیها مقاما منی، لقد نهضت فیها و ما بلغت العشرین، و ها اناذا قد ذرفت علی الستین و لکن لا رأی لمن لا یطاع. (همان: 70 / خ 27)

ای مردنمایان نامرد، طفل‌نمایان نازپرور، زن‌مانندگان بی‌خرد، ای کاش شما را ندیده بودم و هرگز نشناخته بودم. به خدا که پایان این آشنایی، پشیمانی و ندامت بود و دستاوردش، اندوه و حسرت. خدا شما را بکشد که دلم از دستتان پر خون است و سینه‌ام مالامال از خشم. شما، پیاپی جرعه اندوه و ناکامی به کامم ریختید و با نافرمانی‌تان و فرونهادن سخنم، کارم را به هم درآمیختید، تا آنجا که قریش می‌گوید: پسر ابوطالب دلیر است، اما علم جنگ نمی‌داند. خدا به آنان خیر دهد، کدام‌یک از آنان، بیشتر از من در میدان‌ها و بیشتر از من، نبرد دلیران آموخته است؟ هنوز بیست سال نداشتم که پا در معرکه پیکار نهادم و اکنون سالیان عمرم از شصت در فزون است، اما آن را که فرمان نبرد سررشه کار از دستش بیرون است.

چنان‌که مشاهده می‌شود، علی(ع)، شکوائیه قلب پاکش را در فقدان قدرت اجتماعی و عدم همراهی انسان‌های زبون بیان می‌نماید و این نوع درددل‌ها در نهج‌البلاغه فراوان است.ایها القوم الشاهدة ابدانهم، الغائبة عنهم عقولهم، المختلفة اهوائهم، المبتلی بها امرائهم صاحبکم یطیع الله و انتم تعصونه و صاحب اهل الشام یعصی الله و هم یطیعونه، لوودت والله ان معاویة صارفنی بکم صرف الدینار بالدرهم فاخذ منی عشرة منکم و اعطائی رجلا منهم. (همان: 142 / خ 97)

ای گروهی که بدن‌هایتان حاضر است ولی عقل‌هایتان از شما غایب، گرایش‌هایتان مختلف، حاکمانش بر آنها مبتلا حاکم شما و همراهتان خدا را اطاعت می‌کند و شما نافرمانیش می‌کنید. ولی همراه و صاحب اهل شام (معاویه) خدا را معصیت کرده و آنها (مردم شما) فرمانبرش هستند، به خدا دوست دارم که معاویه شما را مانند دینار به درهم معامله می‌کرد. ده تن از شما را به او می‌دادم و یکی از او بازمی‌گرفتم.

با توجه به نامه‌ها، خطابه‌ها و سخنرانی‌ها و تصمیم‌گیری‌های امام، تفویض قدرت از مردم به امام ملموس و عینی است؛ قدرت تفویض‌شده، قدرتی است که از ناحیه مردم، به حاکم تفویض شده است. و نیز، همین مردم، با تمرد و سرپیچی خودشان، حاکمیت را دچار چالش و ناکامی می‌نمایند، چنان‌که امام ناکامی خویش در تداوم اهداف بلند الهی‌اش را با همین رویکرد متمردانه مردم، بازگو نموده است.

فلما نهضت بالامر، نکثت طائفة و مرقت اخری و قسط آخرون. (همان: 49 / خ 3)اما همین‌که به امر حکومت قیام نمودم، گروهی پیمان شکستند و گروهی از دین خارج شده و گروهی راه ستمگری پیمودند. (ناکثین، قاسطین و مارقین)

مردم‌گرایی در حکومت علوی، نمودی جدی دارد، آن حضرت در بعد نظری و عملی، کاملاً به توده اجتماع توجه دارد. با اهل نظر و خبرگان به رایزنی می‌پرداخت که در تاریخ، نمونه‌های فراوانی دارد؛ ازجمله با عبدالله بن عباس و یاران دیگر در هنگامه جنگ صفین و سایر حرکت‌ها و برخوردهای سیاسی، اجتماعی و نظامی. امام(ع)، با آن شخصیت والا و تفکر و اندیشه عمیق، مردم را تشویق می‌فرماید که به او مشورت داده، در تصمیم‌گیری‌ها و رایزنی‌ها، یاریش دهند و در امور مشارکت نمایند.

امام(ع)، پس از بیعت با مردم چنین می‌فرماید: بدانید که بدون توجه به‌نظر شما، کاری نمی‌کنم. کلیدهای اموال شما با من است ولی بدون رضایت شما، حتی یک درهم از آن برنمی‌دارم. آیا رضایت می‌دهید؟ همگی گفتند: آری. (ابن ابی‌الحدید، 1987: 3 / 190)و نیز فرمود: یا اهل الکوفة! اذا ان خرجت من عندکم بغیر راحلتی و رحلی فانا خائن.

ای اهل کوفه! آنگاه که من از نزد شما می‌روم، به غیر این اسب و مرکب و اثاثیه‌ام، پس بدانید که من بر شما خیانت ورزیده‌ام.این موضع‌گیری‌ها، در نظام علوی، نشانگر این حقیقت است که آن امام بزرگ، در سیستم حکومتی خویش، هرگز خیانت به مردم را روا نمی‌دارد و همواره درصدد رضایت خدا و رضایت مردم در سیستم حاکمیت است.

نتیجه

امام علی(ع) در حوزه فلسفه سیاسی، با ارائه تئوری دینی حکومت، دولت، سیاست، ملک‌داری و شیوه ایجاد حکومت، مفهوم نوینی از حکومت دینی بازگو نموده است. بدین‌سان که، حکومت، سلطه جبارانه فردی مستبد بر مقدرات اجتماعی و جامعه انسانی نیست، بلکه پرتوی از سریان لطف و رحمت الهی بر عامه اجتماع بشری است. طعمه‌ای نیست که در دست طماعی حریص و شهوت‌رانی بی‌مایه قرار گیرد. ازاین‌جهت، حاکم، امین خدا و دست مهر و رحمت الهی است که با نهایت عطوفت و لطف بر سر فرزندان آدم و جامعه بشری کشیده می‌شود.

مشروعیت حکومت، منشأ ربانی، معنوی، قدسی و الهی داشته، کفایت ذاتی حاکم، شرط واگذاری حکومت، توسط خداوند به او بوده، مقبولیت اجتماعی، لازمه کارآمدی اوست. بنابراین، حکومت دینی، با تفویض الهی، به فردی صالح و شایسته روی می‌دهد. رشد عقلانی مردم و پذیرش ولایت و حاکمیت حاکم دینی، حاکمیت را کارآمد و عملیاتی‌ می‌نماید.

در جمع‌بندی نهایی، نتایج به‌دست‌آمده از مباحث پیش‌گفته عبارت‌اند از: ـ نهج‌البلاغه امام علی(ع) در بر دارنده تئوری و نظریه‌ای برای حکومت دینی است که از نظر مدل، شیوه، مبانی، راهبردها و استراتژی‌ها و اهداف، تمایز ساختاری روشنی با سایر حکومت‌های بشری و نفسانی دارد.

ـ حکومت در اندیشه دینی، ماهیتی الهی و ربانی داشته، مقبولیت مردمی موجب کارآمدی آن است.

ـ مشروعیت حکومت و حاکمیت، بسته به ماهیت الهی و دینی آن است. درغیراین‌صورت، به هر نامی که باشد، غیرمشروع است؛ گرچه همه مردم هم آن را پذیرا باشند.

ـ در نهج‌البلاغه، قدرت در حاکمیت دینی، ماهیت استبدادی و فردی نداشته، پرتوی از قدرت الهی است که در جهت اجرای مرام‌نامه‌های الهی، تحقق عدالت و کرامت انسانی پیش می‌رود؛ و ماهیتی روحانی و معنوی این جهانی و آن جهانی دارد که حکومت پیامبراکرم(ص) و امام علی(ع) مدل اجرایی آن است.

منابع و مآخذ

1. ابن ابی‌الحدید، 1987 م، شرح نهج‌البلاغه، بیروت، دار العلم.

2. روسو، ژان ژاک، 1368، نظریه قرارداد اجتماعی، ترجمه غلامحسین زیرک‌زاده، تهران، ادیب، چ هفتم.

3. صبحی صالح، 1395 ق، نهج‌البلاغه، قم، مرکز البحوث الاسلامیه.

4. علی بابایی، غلامرضا، اردیبهشت 1385، فرهنگ اصطلاحات علوم سیاسی، تهران، مؤسسه چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه.

5. ــــــــــــــــــــــ ، بی‌تا، فرهنگ اصطلاحات روابط بین‌الملل، بی‌جا، بی‌نا.

6. قلمداران، حیدرعلی، 1358، حکومت در اسلام، تهران، مؤسسه مطبوعاتی اسماعیلیان.

7. مطهری، مرتضی، 1354، سیری در نهج‌البلاغه، تهران، صدرا.

8. نوایی، علی‌اکبر، 1381، نظریه دولت دینی، قم، دفتر نشر معارف.

منبع: فصلنامه مطالعات تفسیر - شماره 6

برگرفته ااز سایت فارس نیوز

شنبه 13 مهر 1392  9:51 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها