0

در دفاع كردن از اسلام 2

 
nazaninfatemeh
nazaninfatemeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 81124
محل سکونت : تهران

در دفاع كردن از اسلام 2

راوي :همرزم شهيد
پس از مدتي به پادگان سپاه رفتم. جلو در، يكي از بچه هاي طالقان را كه نامش «نعمت» بود، ديدم. او در قسمت «اطلاعات» كار مي كرد. او گفت: «با كي كار داري؟» گفتم:«با يدالله كلهر كار دارم.» او زود با دست، يك در آهني را نشان داد و گفت: «زود باش! برو آن جاست. همين الان دارند راه مي افتند كه به سنندج بروند.» به نعمت گفتم: «نمي شود يدالله را صدا كني بيايد اين جا؟» گفت: «ببينم! شما پدر او هستيد؟» گفتم:«بله!» خلاصه در همين صحبت ها بوديم كه ديدم خود يدالله دارد مي آيد. يك آر.پي.جي رو شانه و كلاه آهني بر سرش گذاشته است و خلاصه آماده و حاضر كه به كردستان برود. من با حالت اعتراض به يدالله گفتم: «باباجان! تو خودت راضي شدي و ما هم براي تو دست بالا كرديم و حالا هم آمده ام براي عقدت از آقاي نوري وقت بگيرم…» يدالله گفت: «باباجان! ما سي نفر هستيم و من سرپرست آنان هستم. رفتن ما سه ماه طول مي كشد. اگر در آن جا گشته شدم كه هيچ، دختر خانه پدرش مي ماند و اگر برگشتم، آن موقع، من هم حرفي ندارم. هر كاري مي خواهيد، بكنيد، من هم قبول دارم.» آن روز من و يدالله با هم خداحافظي كرديم و من پس از اين كه او را به خدا سپردم، بازگشتم و جريان را به خانه گفتم. پدرم گفت: «نبايد اجازه مي دادي، اينها وضع شان معلوم نيست، ممكن است كه همه شان كشته شوند.» پدرم را دلداري دادم و گفتم: «خب، كاري نمي شود كرد.»سه ماه گذشت. يدالله همان طور كه خودش گفته بود، بازگشت. يك روز به من گفت: «حالا ديگر من آماده هستم.» ما هم دوباره دست به كار شديم. رفتيم مقدمات كار را آماده كرديم و زنش را عقد كرديم. عروسي اش-طبق خواسته خودش- خيلي ساده بود. فقط پانزده روز به مشهد رفتند و بازگشتند و زندگي ساده شان را شروع كردند.

(احمد رحيمي ، شهيد يد الله كلهر)

از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست

پنج شنبه 28 شهریور 1392  12:05 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
دسترسی سریع به انجمن ها