0

باران تا هميشه

 
fahmadi
fahmadi
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : مرداد 1388 
تعداد پست ها : 5

باران تا هميشه

یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطردروغهایم مرا تنبیه نکرد ....

 می توانست اما رسوایم نساخت ومرا مورد قضاوت قرار نداد ...

 

هر آنچه گفتم را باور کرد و هر بهانه ای آوردم را پذیرفت ،

 

هرچه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد .

 

اما من .....

 

هرگز حرف خدا را باور نکردم ،

 

وعده هایش را شنیدم ، اما نپذیرفتم ،

 

چشم هایم را بستم تا او را نبینم ،

 
و گوش هایم را نیز ، تا صدایش را نشنوم .
 
من از خدا گریختم بی خبر از آنکه او با من و در من بود.
 

 
می خواستم کاخ آرزوهایم را آنطور که دلم می خواست بسازم ،نه آن گونه که خدا می خواست ،....
 

 
به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد
 

 
وزیر خروارها آوار بلا و مصیبت مدفون شدم ،

من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم واز همه کس کمک خواستم ،
 

 
اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد ،
 

 
دانستم که نابودیم حتمی است ، با شرمندگی فریاد زدم :
 

 
" خدایا اگر مرا نجات دهی ، اگر ویرانه های زندگیم را آباد کنی ،
 

 
با تو پیمان می بندم هر چه بگویی را همان انجام دهم ،
 

خدایا نجاتم بده ، که تمام استخانهایم زیر آوار بلا شکست "،
 

 
در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرفهایم را باور کرد ،
 
و مرا پذیرفت ، نمی دانم چگونه ، اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد ،

او مرا از زیر آوار زندگی بیرون آورد و به من دوباره احساس آرامش بخشید ،
 

 
گفتم " خدای عزیزبگو چه کنم تا محبت تورا جبران کنم ،"
 

 
خدا گفت " هیچ ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن وبدان در همه حال در کنار تو هستم "
 

 
گفتم " خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم "
 

 
سپس بی آنکه نظر اورا بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگیم ادامه دادم ،
 

 
اوایل کار هرآن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم
 

 
و او فوری برایم مهیا می نمود ، از درون خوشحال نبودم ،
 

نمی توانستم هم عاشق خدا باشم و هم به او بی توجه ،

از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگیم
 

 
از خدا نظر بخواهم ، زیرا سلیقه اش را نمی پسندیدم ....
 

 
با خود گفتم " اگر من پشت به خدا کار کنم
 

 
و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره اوهم مرا ترک می کند
 

 
و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم "
 

 
پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا اینکه وجودش را کاملا فراموش کردم ،
 

 
در حین کار اگر چیزی لازم داشتم
 

 
از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند در خواست می کردم ،
 

 
عده ای که خدا را می دیدند،
 

 
با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود ،
 

نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند
 

 
اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند
 

 
تا آنها نیز بهره ای ببرند ،  در پایان کار نیز همان هایی که به کمکم آمده بودند
 

 
از پشت خنجری زهر آلود بر قلب زندگیم فرو کردند ،
 

 
همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند
 

 
و من ناتوان و زخمی برزمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم ،
 

آنها به سرعت از من گریختند ....
 

 
همان طور که من از خدا گریختم ،
 

هرچه فریاد زدم ، صدایم را نشنیدند ،

همان طور که من صدای خدا را نشنیدم ،
 

 
من از همه جا نا امید شده بودم باز خدا را صدا زدم ،
 

قبل از آنکه بخوانمش کنارمن حاضر بود ،

 
گفتم " خدایا دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند ،انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم "
 

 
خدا گفت " تو خود آنها را به زندگیت فرا خواندی   از کسانی کمک خواستی که محتا ج تر از هرکسی به کمک بودند "
 

 
گفتم " مرا ببخش ،من تورا فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم ،
 

 
اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی
 
هر چه گویی همان کنم ،
 

 
دیگر تورا فراموش نخواهم کرد."
 

 
و خدا تنها کسی بود که حرفها و سوگند هایم را باور کرد ،
 

 
نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خودم بایستم ،
 

 
و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا تنبیه کرد.
 

 
گفتم " خدای عزیزم بگو چگونه محبت تورا جبران کنم؟ "
 

 
و خدا پاسخ داد " هیچ ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن
 

 
و بدان بی آنکه مرا بخوانی در کنار تو هستم "
 

 
 
پرسیدم" چرا اصرار داری تورا باور کنم   و عشقت را بپذیرم ؟ "
 

 
گفت " اگر مرا باور کنی ، خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری،
 

 
وجودت آکنده از عشثق می شود ،
 

آن وقت به آن لذت عظیمی که در جستجوی آن هستی،می رسی و
 

 
دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویاهایت به زحمت بیاندازی ،
 

 
چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی ،زیرا تو و من یکی می شویم ،
 

 
بدان که من عشق مطلق ، نور مطلق و آرامش مطلق هستم
 

 
و بی نیاز از هر چیز ،اگر عشقم را بپذیری تو نیز نور ، آرامش
 

 
و بی نیاز از هر چیز خواهی شد .
 

شنبه 31 مرداد 1388  8:27 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها