وقتی دیدمش از درد به خودش می پیچید بهش گفتم سخته که روی تخت خوابیدی سخته که نمیتونی راه بری
واست سخته نفس کشیدن ..
گفت : نه بابا این چیزا واسم عادی شده دیگه بهش عادت کردم
داشت ادامه می داد که با بغضی که تو گلوش بود گفت واسم سخته شما جوونا را می بینم که با
وضع نامناسب تو خیابونا می گردید واسم سخته دخترایی را می بینم که دیگه حجاب واسشون معنا نداره ...
و در همین حال بغضش شکست و گفت ما جنگیدیم که ..