0

اداي احترام به والمري

 
nazaninfatemeh
nazaninfatemeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 81124
محل سکونت : تهران

اداي احترام به والمري

مكان : منطقه عملياتي والفجر مقدماتي
راوي :همرزم شهيد
منبع :نرم افزار هنر هاي خاكي
تخريبچي اگر قرار باشد در ميدان مين بترسد، اصلا بدرد تخريب نمي خورد. گاهي مي شد به مين التماس مي كرديم كه بزند. نه اينكه بخواهيم خودمان را بكُشيم، بلكه هر لحظه منتظر يك اشاره خدايي بوديم تا ما هم برويم.

يكي از روزهاي سال 72 بود كه در منطقه عملياتي والفجر مقدماتي كار مي كرديم. همان مقتل معروف. همه منطقه هم رملي بود و پيدا كردن مين مشكل. كل منطقه هم ميدان مين بود. شهدايي هم كه آنجا افتاده بودند، يا روي مين رفته و يا زير دوشكاي دشمن افتاده بودند. مين هاي آنجا هم اكثراً ضد نفرات بود. مين والمري، گوشتكوبي و گاهي ضد خودرو هم بود.

يك مين ضد خودرو را ديدم كه در آوردم و پس از خنثي كردن در كناري گذاشتم. بر حسب قائده خاص، بايد سه مين والمري هم در اطرافش باشد. دو تاي آن را در آوردم ولي سومي را پيدا نكردم. دستهايم را تا ساعد كرده بودم توي ماسه ها و بدون اينكه چيزي را ببينم، آن زيرها را مي گشتم بلكه مين سوم را پيدا كنم.

در حال گشتن بودم كه حميد اشرفي آمد جلو و گفت: «مين سوم را بايد من پيدا كنم». با تعجب گفتم: «آقا جان، اگه اين مين پيدا نشد، زياد مهم نيست ولي اگه بزند دو نفريمان ناكار مي شويم. حالا يا توي دست تو بزنه يا توي دست من، جفتمون رو داغان مي كنه. پس برو كنار بذار يك نفري كار كنم!».

ول كن نبود. با خنده گفت: «نخير! اگه قرار بزنه، چرا تنها بري. خب دوتايي باهم مي رويم. چه عيبي داره؟».

گفتم: «آقا جان، شرعاً اشكال داره. برو اون طرف و اينجا نمان». او هم نشست دستهايش را تا ساعد كرد زير رمل ها. در حالي كه آن زيرها را مي ديد، با خودش مي گفت:

- جون مادرت بزن! تورو به حضرت عباس بزن، بزن ديگه لامصب...

كار، كار خطرناكي بود ولي همين حبّ شهادت و عاشق بودن كار را راحت مي كرد; نه اينكه شعار باشد، هر لحظه منتظر بوديم و التماس مي كرديم كه بزند. درست مثل زمان جنگ. وقتي مي ديديم دوستانمان شهيد مي شوند و مين راحت زير پايشان مي زند، بر ايمان حسادت مي آورد و اُفت داشت.

بعضي عادات بود كه از زمان جنگ به ارث برده بوديم. مثلا هر روز صبح براي شروع كار حتماً بايد وضو مي گرفتيم، ولي به ميدان مين ها كه مي رسيديم، آنجا تيمم مي كرديم و با صلوات وارد مي شديم. تيمم، هم براي تجدد وضو بود و هم براي ابهت و عظمت كار در ميدان مين. با تيمم وارد ميدان شدن برايمان قوت قلب بود.

در همين حين گشتن، دستم خورد به چيزي كه حدس زدم مين باشد. گفتم: «حميد والمري اينجاست برو عقب». دور و بر مين را خالي كردم و آن را آوردم بيرون. اطرافش را بدجوري خاك گرفته بود. چون زير خاك مانده و آب به خورد زمين رفته بود، پوسيده و حساس شده بود. وقتي كه مين را در آوردم، حميد وحشت كرد. تا قيافه اش را ديد گفت: «اين لامصب اين جوري حساس بود و ما مشت مشت پنجه مي زديم زير خاك و دنبالش مي گشتيم؟» مين را با رعايت ادب و احترام و به قول به ها بزرگوارانه، برداشتم و در كمال احتياط بردم زير يك درختچه گذاشتم تا كسي به آن نخورد، چون واقعاً فوق العاده حساس شده بود.

از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست

چهارشنبه 6 شهریور 1392  2:06 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها