تنها دوستش ،جواني همسن و سال خودش بود. متوجه شده بوديم كه شبها بسترش را ترك مي كند و ساعتها در سياهي شب گم مي شود . كنجكاو شديم . شبي مراقبش بوديم ، وقتي ديد همه خوابند ، آهسته سنگر را ترك كرد ، وضو ساخت و قرارگاه را در سكوت پشت سر گذاشت ، و بعد چون آهوي رميده اي در ميان كوه آن قدر دويد تا به مامن مورد نظرش رسيد . از دور او را مي پاييديم .
به نماز ايستاد و صدايش به مناجات بلند شد. آن چنان غرق در عوالم روحاني خود شده بود و زيبا با خدا حرف مي زد « يا نور يا قدوس » كه احساس كرديم ريگهاي بيابان نيز با او هم صدا شده اند و به تسبيح مشغولند و ما كه در كمين عارف نوجوانمان بوديم ، به سختي گريستيم .