نيمه شبى براى شناسايى وارد خاك عراق شديم . محمدمهدى با دوربين مواضع عراقى ها را عكسبردارى مى كرد. ناگهان ديدم در خودش فرو رفته است پس از مدتى سكوت ، گفت : « اذان مي گويند » با تعجب نگاهى به او كردم ، گفتم : «در اين بيابان دراندشت چه كسى اذان مى گويد؟» ولى او گفت « چرا، من صداى اذان را مى شنوم ». دريافتم كه سروش غيبى در گوش او اذان خوانده است .
اتومبيل را متوقف كرديم ، كمى آب از راديات ماشين گرفتيم ، با آبى كه كمتر از يك ليوان بود، سه نفرى وضو گرفتيم . آبى كه از دست محمدمهدى فرو مى ريخت ، من از ميانه زمين و هوا قاپيدم و دوستمان نيز آب وضوى مرا.