0

عطر خيبريون

 
shhossein
shhossein
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : تیر 1392 
تعداد پست ها : 447

عطر خيبريون

غروب بود، گوشه اى نشسته بودم و وصيت نامه ام را مي نوشتم . كنارم آمد و گفت : مرتضي چه احساسي دارى؟ من كه در آسمان خون مي بينم ، فردا چه خواهد شد؟ آهى كشيد و ادامه داد: من احساس خاصى دارم .
در جوابش چيزى نگفتم و فقط سكوت كردم . همان شب خواب ديدم كه به اتفاق او به سبزوار رفته ايم ، وقت
نماز بود و عده اى اصرار مي كردند كه يا به من يا به او اقتدا كنند. من از او خواستم كه بپذيرد امام جمامت شود، قبول كرد. نماز كه تمام شد، شيشه عطرش را درآورد و به همه تعارف كرد. بعد از آن سيدى به طرفش آمد، او را در آغوش گرفت و گفت : «خوش آمدى، با سجاده ات و شيشه عطرت ».
صبح عمليات خيبر شروع شد. از آب گذشتيم ، هلى كوپترهاى دشمن قايق ها را مي زدند، رضا آر- پى - چي مي زد، ولى نمى دانم چرا گلوله هايش عمل نمى كرد، شايد اين هم خواست خدا بود. با فرماندهى تماس گرفت و گفت : بچه ها پنج دقيقه وقت دارند و بعد از آن ديگر از بچه ها كسي باقي نمى ماند، چه كنيم ؟دستور داده شد كه همگي اسير شوند.

reza-shojai[1].gif

دوشنبه 4 شهریور 1392  12:47 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها