خدایا مرسی!
قبل از غروب آفتاب رسيديم مهران.خسته و کوفته با همان سر و وضع آشفته خودمان را به بهداري رسانديم .آنجا صحنه اي را ديدم که هرگز يادم نمي
رود ، مي دانيد قبل از تاريکي شب يا طلوع فجر حال عجيبي به انسان دست مي دهد. نمي دانم تجربه کرده ايد يا نه ؟ حالا در منطقه اين خاصيت
مضاعف بود.لذا شما در مناطق کوهستاني به يک نحو، در جبهه جنوب به ترتيب ديگر ،بسيار با اين مساله برخورد مي کرديد که هر کس گوشه دنجي
پيدا کرده و براي خودش عوالمي داشت .اما مطلب آن روز :جلو در اورژانس ،"زيدي" نشسته بود و فارغ از اطراف خود مشغول راز و نياز بود .ما به اين
جمله آخرش رسيديم که مي گفت : "خدايا ! از اينکه مرا آفريدي ،مرسي ! دستت درد نکند ،شرمنده ام کردي !!"