اوایل انقلاب بود و در آغاز تاسیس بسیج . تعدادی از داوطلبین برای برقراری آرامش و تامین امنیت شهرها و روستا ها نگهبانی می دادند. یکی از این افراد مرحمت بالا زاده بود . خیلی نگهبان می ایستاد . ما دلمان برایش می سوخت ؛ به این جهت که هم از لحاظ سنی کوچک بود و هم از لحاظ قد و قواره کوچک است و خسته می شود . به او گفتم : (( تو نگهبانی نده و همین یکی دو ساعتی که نگهبانی داده ای بس است .)) با همان غیرت همیشگی اش رو کرد به بچه ها و گفت: (( وقتی که در روایت هست ، دو ساعت نگهبانی ثابش از هفتاد سال عبادت بیشتر است ، پس چرا من نگهبانی ندم؟))
خاطره از شهید مرحمت بالا زاده