خونه ی مادربزرگه
یاد روزای بچگیم بخیر. خونه ی مادربزرگه یه خونه قدیمی
تو میدون خراسون ته یه کوچه باریک .
یه خونه دوطبقه .یاد حیاطش بخیر. یاد بالکن بزرگ طبقه دومش بخیر.
همه خانواده اونجا جمع میشدیم خاله ها دائی ها.
دخترخاله ها پسرخاله ها دختردائی ها و پسردائی ها .
ماشالا واسه خودمون یه گردان آدم بودیم و هستیم.
مادربزرگم عصرای جمعه آش رشته درست میکرد و مام دورهم میخوردیم و کیف میکردیم.
از همه دنیا فارغ بودیم.. غم و غصه کیلوچنده..

همه ی دنیامون همون لحظه بود و نه بیشتر.
گل یا پوچ بازی میکردیم و واسه بازنده سیبیل آتشین میکشیدیم
یا مجبورش میکردیم به بقیه کولی بده. دخترا به دخترا.. پسرا به پسرا
دبرنا و منچ چه حالی میکردیما انگار تو دیسنی لند داریم میچرخیم
حتی بیشتر از اون.
فکر نکنم حتی اونایی که میرن دیسنی لند
به اندازه ما از بازیهاشون و سرگرمیاشون لذت برده باشن.