|
راز یک عکس
عصر بود که زنگ خانه زده شد. زن میانسالی چادر به سر کرد و بعد از طی کردن حیاط، در را باز کرد. چهرهی پر شر و شور جوان پشت در را شناخت و لبخند به صورت گرفت. جوان مضطرب نگاهی به خانم میانسال انداخت و گفت:
- سلام زن عمو. یه عکس از موسی بدین بی زحمت.
گل خنده در چهرهی زن پژمرد و اضطرابی دلهره آور جای آن نشست. لرزشی در صدایش وارد شد و با نگاهی مملو از سؤال در چهرهی جوان دقیق شد و گفت:
- برای چی می خوای؟
- چند وقته از موسی بی خبرین؟
- دو سه هفته ای می شه. واسه چی می پرسی؟
- بابام گفت حالا که مسجد محل داره نیرو اعزام می کنه جبهه، عکس موسی رو بدیم به رزمنده ها شاید خبری ازش دادن.
زن که از حالات چهره اش معلوم بود قانع نشده است همچنان مضطرب داخل خانه رفت و چندی بعد عکس سه در چهار نوجوانی پسرش را آورد. همین طور که عکس را به دست پسر برادر شوهرش می داد گفت:
- اگه خبری از محمد موسی شده بگو. من طاقتش رو دارم.
جوان آب دهانش را غورت داد و با لرزش صدا گفت:
- نـَ ... نه زن عمو. گفتم که، عکس رو می دیم رزمنده ها تا از موسی خبر بیارن. خداحافظ.
***
صدای اذان در کوچه پیچید. زن میانسال چادر سیاهش را سر کرد و چادر نمازش را تا کرده، داخل مشمایی گذاشت و به سمت مسجد راه افتاد. نزدیک مسجد که رسید، پارچهی سفیدی در حال نصب شدن بود و جوانان محل در حال گل آرائی مسجد بودند. زن اهمیت نداد و سر چرخاند. با ورود به مسجد عکس بزرگی از پسرش را دید که زیرش نوشته بودند: «شهید محمد موسی نوروزی»
خشکش زده بود؛ اشک از چشمانش سرازیر شد و با همان حال، نزدیک عکس پسرش رفت. جوانان محل هم مادر را با عکس فرزندش تنها گذاشتند... .
نویسنده: ایمان رجبی، عضو انجمن نویسندگان بوطیقای مشهد(وابسته به حوزه هنری)
|