0

نامه ي اول

 
shhossein
shhossein
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : تیر 1392 
تعداد پست ها : 447

نامه ي اول

    

                            بسم رب الشهدا و الصدیقین

با عرض سلام و ارادت فراوان خدمت شهید مصطفی جهاندیده سلام علیکم  انشاالله که با بقیه ی شهدا جمعتان جمع است از بروبچه ها چه خبر کاظم عیسی پور، اسماعیل کفایتی ، جعفر نوزاد ، اسماعیل گرامی ، بهزاد ملکی ، حمید رضا مرادی ، مسعود نوروزی ، محسن(فرخ) رفاهتی  و بقیه ی شهدا ...

مصطفی جان نمی دانم چه بنویسم فقط می دانم که باید بنویسم ! می دانی نوشتن برای شما این نامه نگاری ها برای من عادت شد نه اینکه خدایی نکرده گمان کنید خسته شده ام ؟ نه ابدا ، اصلا مگر می شود این عاصی از کاروان جا مانده و لجوج که خودش هم می داند هیچ چیز به درد بخوری در چنته ندارد خسته شود ؟ آن هم از حرف زدن و نوشتن برای شما ، مصطفی نمیدانم شاید این هم یک نوع عادت است که هر وقت برای شماها نامه می نویسم حتما قید می کنم دلم گرفته است ولی این عادت نیست واقعا برایتان می نویسم دلم می گیرد دلگیری هم دارد .

ما ومجنون همسفر بوده ایم درصحرای عشق

او به منزلگه رسید و ما هنوز آواره ایم

مصطفی نمیدانم از کجا بگویم حس می کنم دهانم مهر خورده قلمم قفل شده نمی نویسد آخر زبان و قلم نباید از شما بگوید آنکه باید از شما بگوید دل است که آن هم مدتهاست من از دستش داده ام مصطفی جان خدا میداند چه کشیدم این یکی را دیگر شما تجربه نکرده اید هیچ شده در یک گرداب فرو روید با تمام وجود دست و پا بزنید التماس کنید ولی هر لحظه بیشتر فرو روید کسی شما را به درون بکشد و شما هرچه فریاد بزنید کسی نتواند از بیرون نجاتتان دهد و همه اشاره کتنند که اول از شر آن درونی خلاص شو و درد اینجاست که وقتی نگاه می کنی می بینی آن کس که تو را به گرداب می کشد خود توست بگذریم از این حرف ها زیاد است این ها را هم که گفتم برای این بود که دلتان بر حالم به رحم بیاید و بعد هم نیم نگاهی ، شفاعتی... انشاا...

مصطفی این نامه دیگر پر شده از حرف های دل من چه میتوانی کرد به قول دکتر شریعتی چاه هم نعمتی بود حالا که دیگر چاه نیست ناچارم برای شما بگویم برای غریبه ها که نمی شود حرف زد برای آشنا های این طرف هم که گفتنش فایده ای ندارد چون آنها خودشان هم به همان درد دچارند و شاید به دنبال چاه می گردند تا سر در آن فرو کنند اما دریغ از یک چاه ...

ناچار باید برای شما بگویم حقیقت این است که می ترسم ، میترسم مصطفی باور میکنید ؟ نمیدانم در این عالم پهناور چند نفر مثل من فکر می کنند ولی من می ترسم برای همیشه زمینگیر بمانم و ضریحی یافت نشود که معجزه اش پاهای افلیج مرا شفا دهد و به جایش دو بال عطا کند که پرواز کنم ، ببخشید مصطفی باز هم بگذریم فقط یک سوال شما چه طور رفتید که ما هرچه می کوشیم حتی به گرد پایتان هم نمی رسیم ؟ مصطفی جان می دانم وقتتان را زیاد گرفتم فقط آخرین جمله شما را به روح امام (ره) دستمان را بگیرید و سلام ما را به همه ی شهدا و امام برسانید.

                                  ناصر ملكي

reza-shojai[1].gif

دوشنبه 21 مرداد 1392  4:12 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
دسترسی سریع به انجمن ها