0

خاطره ی کوتاه از فلافل راهیانی

 
shhossein
shhossein
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : تیر 1392 
تعداد پست ها : 440

خاطره ی کوتاه از فلافل راهیانی

                               بسم الله الرحمن الرحیم

 

اتوبوس ها وقتی به خرمشهر و نزدیکی مسجد جامع رسیدند در کنار خیابان نزدیک به مسجد جامع توقف کردند . حسین وقاسم به همراه حامدبه سمت مسجد راهی شدند در بین راه از نمایشگاه ها دیدن کردند ویک دوری هم در بازار زدند وقتی نزدیک مسجد رسیدند با آقای عزیزی (مسئول کاروان)و آقای کیکاووسی(مسئول شجره ی طیبه) و چندتا از دوستان برخورد می کنند. آقای عزیزی به حسین و قاسم وحامد گفت که با ما همراه شوید،از گفته های آقای کیکاووسی،بچه ها فهمیدند که  آقای عزیزی میخواهد همه را مهمان کند و فلافل خوزستانی بدهد. 

بعد از صحبت ها،بچه ها جلوی یک فلافلی که دقیقا کنار مسجد جامع بود سر در آوردند وقتی به صاحب مغازه (علی آقا) گفتند که چندتا فلافل می خواهند صاحب مغازه به آنها گفت سرش شلوغ است و باید صبر کنند .ولی دیگر وقتی زیادی تا نماز مغرب نمانده بود ، بچه ها به علی آقا که صاحب مغازه بود گفتند تند تر فلافل ها را بزند که دیرشان شده است . علی آقا به بچه ها می گوید که اگر بلد هستید بیایید کمکم تا زود تر کارتان راه بیفتد بچه ها هم از خدا خواسته،بی معطلی به داخل مغازه می ریزند و شروع به کار می کنندیکی داخل نان فانتزی را خالی می کند یکی فلافل میزند یکی گوجه و خیارشور و مخلفات می گزارد یکی ساندویچ را با کاغذ می پوشاند تا همه یه کاری انجام داده باشند و قاسم هم طبق معمول عکس وفیلم میگیرد ،حامد هم هر ساندویچی که درست می شود می شمارد و به بچه ها می دهد و هم بر کارها نظارت دارد  تا چیزی کم نشود .بعد از درست کردن ساندیچ ها صدای اذان بلند میشود و بچه ها از علی آقا تشکر میکنند وآماده اقامه ی نماز مغرب وعشا می شوند .  

     19032012261.jpg

 خاطره ای مادی برای بچه ها  از سفر راهیان نور

reza-shojai[1].gif

پنج شنبه 17 مرداد 1392  2:57 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها