بارها واقعه کربلا را مرور کردیم که خواهری چشم به گودال قتلگاه دوخته و میبیند شهادت برادرش را؛ برادری که عاشقانه دوستش داشت؛ این دوران هم زینبها میبینند چگونه برادرشان شهید میشوند و گاهی برادری روی پاهای خواهرش به شهادت میرسد.
جانباز شیمیایی و قطع دو پا «مرتضی جافَر» متولد 23 مرداد 1346 در محله امیریه تهران است. شهید جافَر از نیروهای ارتش جمهوری اسلامی ایران بود که تمام این سالها را در خانه پدرش زندگی کرد.
شیرین جافر، خواهر مهربان این شهید است و امروز هم شاهد عروج برادر جانبازش بود.
شیرین جافر خواهر مهربان مرتضی و همسر «شهید ابراهیم مهرانراد» است که 16 سال از همسرش شهید پرستاری کرد؛ سرهنگ نیروی زمینی ارتش شهید ابراهیم مهران راد در اثر موج انفجار و حملات شیمایی 16 سال بود بدون آنکه بتواند غذا بخورد و یا راه برود بروی تخت قرار داشت و سرانجام در روزهای آغازین اسفند ماه به درجه رفیع شهادت نایل شد.
شیرین جافر با دلی سوخته شهادت برادرش را روایت میکند:
***
مرتضی برادر سومم بود و در دبیرستان «هدف» درس میخواند، یک روز آمد و گفت: «من نمیخواهم درس بخوانم، برای درس خواندن همیشه وقت است، میخواهم به جبهه بروم» مرتضی رفت، خودش را معرفی کرد؛ قبل از آخرین اعزامش به منزلمان آمد و گفت: «شیرین، ببینم پوتینهای من رو هم مثل پوتینهای ابراهیم (همسرم) برق میاندازی؟» پوتینهای مرتضی را طوری واکس زدم که انگار همین الان خریده است؛ او را به «سومار» منتقل کردند.
21 روز منتظر خبر بد بودم
یک روز در کوچه را باز کردم و یک خانم کولی را دیدم، از آنهایی که چاقو و سیخ میفروشند. نزدیک من آمد و گفت:
ـ میخواهی فالت را بگیرم؟
ـ نه! همه چیز دست خداست.
ـ تا 21 روز دیگر، خبر بدی به تو میرسد.
من این 21 روز مضطرب بودم. آن زن به من انرژی منفی داده بود، یک روز همسایهمان که گلفروش بود، از ابراهیم که در مرخصی بود خواست باهم به شمال بروند و برای مغازه گل بیاورند. من گفتم: «ابراهیم! تو نرو، شما آمادهباش هستید، اگر یک دفعه بگویند بیا من چطور تو را پیدا کنم؟».
ابراهیم نرفت، آن بنده خدا خودش تنها رفت، در راه تصادف کرد و به ته دره رفت و مُرد، 21 روز از زمانی که آن زن کولی را دیده بودم، گذشته بود، من لباس خریدم و رفتم تا این خانم گلفروش را از مشکی دربیاورم، چون اینجا کسی را نداشتند.
او در حمله دشمن، دو پای خود را از دست داد؛ مرتضی را از سومار به کرمانشاه و از آنجا به تهران منتقل کرده بودند؛ وقتی بیمارستان رسیدیم، مرتضی را که دیدم از سر تا به زانویش دست کشیدم، دیگر جرئت نکردم تا پایینتر دست بکشم
با خودم گفتم: «اینها همسایه مادرم هم هستند. چه بهتر که مادرم را با خودم ببرم. احترام به آن خانم بیشتر میشود» ، به خانه آقا جون رفتم و زنگ زدم؛ شوهر خواهرم در را باز کرد، گفتم: «به مادرم بگویید بیاید برویم منزل حاج حسین»، او گفت: «آقا مرتضی مجروح شدند و آنها هم به بیمارستان رفتند».
همان جا جیغ کشیدم و گفتم: «نگویید مجروح شده، بگویید مرتضی قطع دو پا شده» ؛ آن زمانی بود که من هنوز آن حالتی را که به من الهام میشد، داشتم. به من الهام شده بود که پاهای مرتضی قطع شده است، به خانه خودمان رفتم، ابراهیم شب قبل به مرخصی آمده بود، با یک دست دقالباب میکردم، دست دیگرم هم روی زنگ بود، ابراهیم آمد در را باز کرد، درحالیکه جیغ میزدم، گفتم: «مرتضی قطع دو پا شده است!»، ابراهیم آن قدر شوکه شد که نمیدانست از کجا لباس بردارد؛ همان یونیفرمش را پوشید و ماشین گرفتیم، به بیمارستان جاوید در خیابان ولیعصر(عج) رفتیم.
او در حمله دشمن، دو پای خود را از دست داد؛ مرتضی را از سومار به کرمانشاه و از آنجا به تهران منتقل کرده بودند؛ وقتی بیمارستان رسیدیم، مرتضی را که دیدم از سر تا به زانویش دست کشیدم، دیگر جرئت نکردم تا پایینتر دست بکشم؛ چون به من الهام شده بود، پاهایش قطع شده است.
به پای مرتضی چوب بستند
مرتضی قبل از مجروحیتش، یک بار میخواست به سالن کشتی برود تا مسابقه بدهد، جلوی بیمارستان آریا زمین میخورد و پایش میشکند و برایش پلاتین میگذارند. زمانی که در کرمانشاه پایش را قطع کرده بودند، پلاتینها را نبریده بودند، من تا چشمم به پلاتین افتاد، آنقدر سرم را به دیوار زدم که بیهوش شدم و رگ بینیام پاره شد، همسرم با برادرش مرا به بیمارستان بردند، از بینیام خیلی خون رفت، چند واحد خون به من زدند، به اتاق عمل بردند، وقتی میخواستند مرا عمل کنند، بیهوشم نکردند، چون ناراحتی قلبی داشتم.
یک چیزی شبیه تخته به پاهای مرتضی بسته بودند تا پاهایش سفت شود که بتوانند برایش پاهای مصنوعی بگذارند؛ یک روز مرتضی با همان چوبهایی که به کف پایش بسته بودند، در خیابان راه میرفت؛ چند پسر ایستاده بودند نگاهش میکردند، من از پشت سر دیدم و خیلی عصبانی شدم، رفتم مانند دیوانهها به آنها گفتم: «چرا نگاه میکنید؟» .
بعد از آن پشت ویترین کفش فروشیها میرفتم و با خودم گفتم: «مرتضی دیگر آرزوی کفش در دلش میماند. اگر بخواهد ازدواج کند، میگویند داماد بی پا بیاید پای سفره عقد!» . بعد از جانبازی مرتضی تا وقتی که به شهادت رسید، خجالت میکشیدم که به پاهایم نگاه کنم یا آن را بشویم چون برادرم پا نداشت و من پا داشتم.
به من گفت: «تو خیلی خستهای» و بعد سرش از روی پاهایم به زمین افتاد، دوباره سرش را بلند کردم و روی پاهایم گذاشتم؛ او سه بار چشمهایش را باز کرد؛ به دفعات مرا نگاه کرد و لبخندی زد
دست و پایی که به هوا رفت
مدتی بعد از جانبازی مرتضی، وقتی همه چیز برای من جا افتاد و حالم کمی بهتر شد، از مرتضی پرسیدم چطور جانباز شدهای؟ او هم گفت: «وقتی به زاغه مهمات حمله کردند، من آرپیجی میزدم، زمانی که بمب به آنجا اصابت کرد، دیدم یک دست و یک پا به هوا پرتاب شدند و به زمین افتادند؛ بوی باروت و عطر خاصی در فضا پیچیده بود؛ بدنم آن قدر داغ بود که نمیدانستم پای خودم بود که به هوا پرتاب شد و آن دست هم دست کمک آرپیجی زن بود!» .
برادرم قبل از جانبازیاش قرار بود با دختری ازدواج کند، بعد از اینکه دو پایش را از دست داد، آن خانم با یک دسته گل به دیدن برادرم آمد، اما از جایی که مرتضی میگفت: نمیخواهم کسی به پای من بسوزد یا از روی ترحم با من زندگی کند، هیچ وقت او را نپذیرفت، در حالی که به یکدیگر علاقمند بودند.
او خیلی نگران من بود، مخصوصاً بعد از شهادت ابراهیم؛ روز یازدهم دی 1391 ساعت 7 صبح از خانهمان به سمت منزل برادرم راه رفتم، وقتی به آنجا رسیدم، مرتضی در کنار مادرم خوابیده بود؛ او را صدا زدم و برادرم علی یک لیوان آب آناناس به او داد؛ دیدیم مرتضی به خودش میپیچید، گفتم: «داداش چی شده؟» گفت: «سردم شده» ؛ به او گفتم: «بگذار بخوابانمت» سرش را روی بالش گذاشت؛ گفتم «مگر من مردهام سرت را روی پایم بگذار تا تو را ماساژ بدهم».
سرش را روی پاهایم گذاشت؛ روی سر و صورتش دست کشیدم؛ دقایقی گذشت و به من گفت: «تو خیلی خستهای» و بعد سرش از روی پاهایم به زمین افتاد، دوباره سرش را بلند کردم و روی پاهایم گذاشتم؛ او سه بار چشمهایش را باز کرد؛ به دفعات مرا نگاه کرد و لبخندی زد.
با اورژانس تماس گرفتیم؛ ساعت هشت صبح آمدند و وقتی دکترها چراغ قوه را داخل چشم مرتضی انداختند، گفتند: «او نیم ساعت پیش تمام کرده است» . یعنی لبخندهای مرتضی بعد از شهادتش بود که میخواست مرا آرام کند.
دفتر زندگی مرتضی بسته شد و جز خداوند کسی نمیتواند انشایی برای او بنویسد.