0

اينجا شهيدي خفته است

 
nazaninfatemeh
nazaninfatemeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 81084
محل سکونت : تهران

اينجا شهيدي خفته است

مكان : فكه
راوي :همرزم شهيد
منبع :نرم افزار هنر هاي خاكي
شب بود. از فرط خستگي به خواب رفته بود. ظاهراً كه همه بچه ها خواب بودند. چشمانم كه سنگين شدند و خواب وجود را ربود، بناگه خود را درون يك شيار در همان منطقه فكه ديدم. يعني ظواهر امر نشان مي داد كه فكه است. دست بر قضاء آن روزها به خاطر درد و ناراحتي اي كه در كمرم داشتم، هميشه يك چوب دستي مثل عصا دستم مي گرفتم. در عالم خواب همان چوب در دستم بود و داخل شيار قدم مي زدم.

در همان عالم خواب، درست مثل اوقات بيداري، داخل شيار راه مي رفتم كه با چوب دستي بروي كپه اي خاك زدم و به نيروها اشاره كردم كه اينجا را بكنيد كه شهيد دفن است. هنوز آنجا را نكنده بودند كه از خواب پريدم.

اهميت چنداني به آن خواب ندادم. چون از صبح تا شب كارمان پيدا كردن شهيد بود، شب ها هم آنچه را در روز ديده بوديم، در روياهايمان رژه مي رفتند.

صبح همراه بقيه بچه ها رفتم به كار. محلي كه انتخاب كرديم در ارتفاع 143 بود. يك شيار جلويمان بود كه برحسب عادت جلو رفتم تا آنجا را شناسايي كنم و منطقه را هم از لحاظ پاكسازي و عدم وجود مين كنترل كنم.

با وجود اينكه اولين بارم بود كه وارد آن شيار مي شدم، از همان قدم هاي اول برايم خيلي آشنا آمد، يك احساس خوبي نسبت به آنجا پيدا كردم. احساس مي كردم قبلا به اينجا آمده ام. يك لحظه نگاهم افتاد به سمت چپم. كپه خاكي را ديدم كه همه شك و گمانم را به يقين تبديل كرد. خودش بود. درست همان چيزي كه در خواب ديده بودم. به بچه هايي كه همراهم بودند اشاره كردم زمين را بكنيم. همانجايي را كه با چوبدستي ضربه مي زدم.

ساعتي از كندن زمين نگذشته بود كه به بدن چند شهيد برخورديم. خيلي برايمان جالب بود. از همان يك تكه جا يازده شهيد درآورديم. معلوم بود آنها را يك جا جمع كرده و رويشان خاك ريخته اند.

از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست

سه شنبه 15 مرداد 1392  3:28 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها