0

عشق بازى با نام دوست

 
montazer_m2009
montazer_m2009
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : بهمن 1391 
تعداد پست ها : 41
محل سکونت : اصفهان

عشق بازى با نام دوست

نشسته بود، و گوسفندانش پيش چشم او، علف هاى زمين را به دهان مى گرفتند و مى جويدند . صدها گوسفند، در دسته هاى پراكنده ، منظره كوهستان را زيباتر كرده بود . پشت سرش ، چند صخره و كوه و كتل ، به صف ايستاده بودند . ابراهيم ، به چه مى انديشد؟ به شماره گوسفندانش ؟ يا عجايب خلقت و پرودگار هستى ؟
نگاهش به خانه اى مى ماند كه در هر گوشه آن ، چراغى روشن است . گويى در حال كشف رازى يا حل معمايى بود . نه گوسفندان ، و نه ماه و خورشيد و ستارگان ، جايى در قلب شيفته او نداشتند . آن جا . جز خدا نبود، و خدا، در آن جا، بيش از همه جا بود.
گوسفندان مى رفتند و مى آمدند، و ابراهيم از انديشه پروردگار خود، بيرون نمى آمد . ناگهان ، صدايى شنيد؛ صدايى كه او ساليان دراز در آرزوى شنيدن آن از زبان قوم خود بود . اما آنان جز بت و بت پرستى ، هنرى نداشتند . آن صدا، نام معشوق ابراهيم را به گوش او مى رساند.
يا قدوس !(اى خداك پاك و بى عيب و نقص )
ابراهيم از خود بى خود شد و لذت شنيدن آن نام دل انگيز، هوش از سر او برد . چون به هوش آمد، مردى را ديد كه بر صخره بلندى ايستاده است . گفت : اى بنده خدا!اگر يك بار ديگر، همان نام را بر زبان آرى ، دسته اى از گوسفندانم را به تو مى دهم . همان دم ، صداى يا قدوس دوباره در كوه و دشت پيچيد . ابراهيم در لذتى دوباره و بى پايان ، غرق شد .شوق شنيدن نام دوست ، در او چنان اثر كرد كه جز شنيدن دوباره و چند باره ، انديشه اى نداشت .
دوباره بگو، تا دسته اى ديگر از گوسفندانم را نثار تو كنم .
- يا قدوس !
باز هم بگو!
يا قدوس !
...
ديگر براى ابراهيم ، گوسفندى ، باقى نمانده بود؛ اما جانش همچنان خواستار شنيدن نام مبارك خداوند، بود . ناگهان ، چشمش بر سگ گله افتاد و قلاده زرينى كه بر گردن او بود . دوباره به شوق آمد و از گوينده ناشناس ‍ خواست كه باز بگويد و عطايى ديگر بگيرد . مرد ناشناس يك بار ديگر، صداى يا قدوس را روانه كوه ها كرد و ابراهيم بار ديگر به وجد آمد. اكنون ، ديگر چيزى براى ابراهيم نمانده است تا بدهد و نام دوست خود را باز بشنود . شوق ابراهيم ، پايان نپذيرفته بود، اما چيزى براى نثار كردن در بساط خود نمى يافت . نگاهى به مرد ناشناس انداخت و آخرين دارايى را نيز به او پيشنهاد كرد .
اى بنده خوب خدا!يك بار ديگر آن نام دلنشين را بگوى تا جان خود را نثار تو كنم .
مرد ناشناس ، تبسمى زيبا در صورت خود ظاهر كرد و نزد ابراهيم آمد . ابراهيم در انتظار شنيدن نام دوست خود بود؛ اما آن مرد، گويى سخن ديگرى با ابراهيم داشت .
من جبرئيل ، فرشته مقرب خداوندم . در آسمان ها سخن تو در ميان بود و فرشتگان از تو مى گفتند؛ تا اين كه همگى خداى خويش را ندا كرديم و گفتيم : بارالها!چرا ابراهيم كه بنده خاكى تو است به مقام خليل الهى (1) رسيد و ما را اين مقام نيست . خداوند، مرا فرمان داد كه به نزد تو بيايم و تو را بيازمايم . اكنون معلوم گشت كه چرا تو خليل خدا هستى ؛ زيرا تو در عاشقى ، به كمال رسيده اى .اى ابراهيم !گوسفندان ، به كار ما نمى آيند و ما را به آن ها نيازى نيست . همه آن ها را به تو باز مى گردانم .
ابراهيم گفت : شرط جوانمردى و در مرام آزادگان نيست كه چيزى را به كسى ببخشند و سپس بازگيرند . من آن ها را بخشيده ام و باز پس نمى گيرم . جبرئيل گفت : پس آن ها را بر روى زمين مى پراكنم ، تا هر يك در هر كجاى صحرا و بيابان كه مى خواهد، بچرد . پس ، تا قيامت ، هر كه از اين گوسفندان ، شكار كند و طعام سازد و بخورد، مهمان تو است و بر سفره تو نشسته است . (2)


1- مقام خليل الهى يعنى مقام دوست خدا بودن . در قرآن كريم ، ابراهيم ، خليل و دوست خدا خوانده شده است : اتخذ الله ابراهيم خليلا؛ يعنى خداوند، ابراهيم را دوست خود گرفت .
2- برگرفته از: ميبدى ، كشف الاسرار و عدة الابرار، ج 1، ص 377 و حديقة الحقيقه ، ص 168 و تذكرة الاولياء، ص 508 و قصص الانبياء، ص 65 و تفسير ابوالفتوح رازى ، ج 3، ص 553 و ج 5، ص 184 و ...

سه شنبه 1 مرداد 1392  2:54 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها