0

چوبِ حراج زد به عقیقِ لب شما...

 
lenditara1
lenditara1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1391 
تعداد پست ها : 9088
محل سکونت : همین دورو ورا

چوبِ حراج زد به عقیقِ لب شما...

چوبِ حراج زد به عقیقِ لب شما...

امام حسین

 

 


عمرسعد ملعون، سر امام حسین علیه السلام را به «خولی بن یزید اصبحی» و «حمید بن مسلم ازدی» سپرد و به سوی ابن زیاد فرستاد. وقتى كه ابن زیاد از نخلیه لشكرگاه خود برگشت و وارد قصر دارالاماره شد سر مقدس امام علیه السلام را در طشتى جلوی رویش گذاشتند، از تمام دیوارهاى قصر دارالاماره خون جارى شد (1) و از یك طرف قصر، شعله آتشى زبانه كشید و به سوى تخت ابن زیاد روى آورد.(2)


ابن زیاد كه این حادثه عجیب و غریب را دید فرار كرد و به یكى از اطاقها پناه برد، در این هنگام كه فرار مى كرد آن سر نورانى با صداى بلندى كه ابن زیاد و همراهانش شنیدند فرمود:

 

«الى این تهرب؟ فان لم تهلك فى الدنیا، فهو فى الاخرة مثواك ؛

كجا فرار میكنى؟ اگر این آتش در دنیا به تو نرسد در آخرت جایگاهت، در آن خواهد بود».

ولى ابن زیاد از این حادثه اى كه بى مانند و بى سابقه بود، متنبه نشد و باز دستور داد اسیران اهل بیت علیهم السلام را با وضعى بسیار دلخراش و دلسوز وارد قصر دارالاماره كردند.(3) و سر مقدس امام را نزد او نهادند، و با چوب دستى كه در دست داشت با مسخره گى بر لب و دندانهاى جلوی امام مى زد.(4)

در کنار او، زیدبن ارقم، از اصحاب پیامبر صلی الله علیه وآله نشسته بود، او که پیری سالخورده بود، چون دید که ابن زیاد چوب بر دندان های آن حضرت می کوبد، به او گفت:

چوب را از این دو لب بردار، زیرا به خدای یگانه سوگند! به راستی بارها دیدم لبان پیامبر خدا، بر این دو لب قرار دارد.

این گفت و به گریه افتاد و به شدت گریست.

ابن زیاد گفت: خدا چشمانت را بگریاند، آیا برای پیروی خدا می گریی؟ اگر نه این بود که تو پیری خرفت و بی خرد گشته ای گردنت را می زدم.

شما اى مردم عرب! از این پس بردگانید؛ پسر فاطمه را كشتید و پسر مرجانه را به حكومت پذیرفتند. او نیكان شما را مى كشد و بدان شما را به بردگى مى گیرد. شما به ذلت تن دادید و پسندید. دور باد (از رحمت حق) آنكه ذلت پذیرد

زید بن ارقم گفت:  بگذار حدیثى برایت بگویم كه برایت سخت تر از این است: رسول خدا صلى الله علیه وآله را دیدم كه حسن علیه السلام را روى زانوى راست و حسین علیه السلام را روى زانوى چپ خود نشانده بود، دست روى سر هر یك از آن دو گذاشت و گفت:

« اللهم انی استودعک ایاهما و صالح المۆمنین ؛ خدایا این دو را با صالح مۆمنین(که علی بن ابیطالب باشد) بتو سپردم.

پس امانت رسول خدا نزد تو چه شد ای پسر زیاد؟!(5)

آنگاه برخاست و بیرون رفت.

طبرى از ابو مخنف از حمید بن مسلم چنین نقل مى كند: شنیدم كه مردم مى گفتند: به خدا اگر ابن زیاد حرفى را كه زید بن ارقم گفت مى شنید او را مى كشت. گفتم: مگر چه گفت: گفتند: وقتى بر ما مى گذشت، گفت:

ملک عبد عبداً فاتخذهم تلداً (6)، شما اى مردم عرب! از این پس بردگانید؛ پسر فاطمه را كشتید و پسر مرجانه را به حكومت پذیرفتند. او نیكان شما را مى كشد و بدان شما را به بردگى مى گیرد. شما به ذلت تن دادید و پسندید. دور باد (از رحمت حق) آنكه ذلت پذیرد. (7)

ولى ابن زیاد از این حادثه اى كه بى مانند و بى سابقه بود، متنبه نشد و باز دستور داد اسیران اهل بیت علیهم السلام را با وضعى بسیار دلخراش و دلسوز وارد قصر دارالاماره كردند. و سر مقدس امام را نزد او نهادند، و با چوب دستى كه در دست داشت با مسخره گى بر لب و دندانهاى جلوی امام مى زد

 

به روایت صاحب «روضة الاحباب» که از اکابر اهل سنت و جماعت است، ابن زیاد بعد از زدن چوب دستی، سر امام حسین علیه السلام برگرفت و در روی آن حضرت نظاره کرد. ناگاه دستش لرزید و آن سر مبارک بر رانوی او فرود آمد و قطره خونی بر ران او چکید و از لباس او گذشت و ران او را سوراخ کرد و از طرف دیگر بیرون شد. آن زخم را هر چند مداوا کردند خوب نشد و سخت عفن و بدبو شد، لذا مشک می مالید که بوی گند آن را دیگران استشمام نکنند.(8)

شیخ طوسی و ابن نما روایت کرده اند که چون سر ابن زیاد را نزد مختار آوردند غذا می خورد، خدای را بر این پیروزی حمد کرد و گفت: سر حسین علیه السلام را وقتی نزد ابن زیاد گذاشتند که غذا می خورد، و من هم غذا می خورم که سر ابن زیاد را برایم آوردند، و چون از خوردن غذا فارغ شد برخاست و با کفش خود روی ابن زیاد را مالید و آن کفش را به غلام خود داد و گفت: آن را بشوی که بر روی نجس کافری نهاده ام.(9)

بهر روی، ابن زیاد ملعون، سر بریده  امام حسین علیه السلام را به زحربن قیس داد و سرهای یاران آن حضرت را نیز به او سپرد و وی را نزد یزید بن معاویه فرستاد، و ابابرده پسر عوف ازدی و طارق پسر ابی ظبیان را با گروهی از مردم کوفه نیز همراه او روان کرد.

 

پی نوشت:

1) تاریخ ابن عساكر، ج 4، ص 339؛ صواعق محرقة، ص 116.

2) كامل ابن اثیر، ج 4، ص 103 ؛ مجمع الزوائد ابن حجر، ج 9، ص 196 ؛ مقتل خوارزمى، ج 2، ص 78 ؛ منتخب طریحى، ص 339 .

3) تاریخ قرمانى، ص 108.

4) مثیر الاحزان، ص 92.

5) قمقام زخار و صمصام تبار، ص527 ؛ نفس المهموم، ص403 ؛ کامل بهائی، ج2، ص288 ؛ ناسخ التواریخ، ج3، ص59 ؛ بحارالانوار، ج45، ص116.

6) این مثالی است که در فارسی می گوئیم مرده را که رو بدهی کفن خود را آلوده می کند. و ترجمه اش این است که بنده ای بنده دیگر را مالک شد پس همه را خانه زاد خود فرض کرد و مقصودش اینست: برده اى را به حكومت نشانده اند؛ او هم مردم را بردگى گرفت.

7 )تاریخ طبرى، ج 3، ص 336.

8) ناسخ التواریخ، ج3، ص59 ؛ قمقام زخار و صمصام تبار، ص527.

9) نفس المهموم، ص405.

 
جمعه 28 تیر 1392  1:07 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها