0

مسیحان کربلا در میان شهر مردگان

 
lenditara1
lenditara1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1391 
تعداد پست ها : 9088
محل سکونت : همین دورو ورا

مسیحان کربلا در میان شهر مردگان

مسیحان کربلا در میان شهر مردگان

کربلا

 

بعد از ظهر روز یازدهم عمر بن سعد ملعون با لشگر كفرآئین كوفه و شام از كربلاء بیرون رفت و با خیل اسیران رو به كوفه خراب نهاد به نزدیكى شهر كه رسید خبر به ابن زیاد داد كه اینك لشگر كوفه و شام با فتح و پیروزى از كربلاء برگشته و سرهاى شهیدان همراه با اسراء را آورده و منتظر فرمان هستند تا امیر چه دستور دهد.

وقتى پیغام پسر سعد پلید به پسر زیاد خبیث رسید از این خبر شادمان شد و امر نمود طبل بشارت نواختند و سران سپاه و امیران را به بارگاه خواند و حكم نمود كه منادى در شهر ندا كند احدى از مردم با آلات حرب از خانه بیرون نیایند و بر سر هر كوى و برزن نگهبانان و پاسبانان گماشت تا كاملا شهر را حفاظت كرده مبادا آشوب و شورش بپا شود.

سپس خولى بن یزید اصبحى را خواست و به او فرمان داد كه سر مطهر امام حسین علیه السلام را به استقبال اسراء به نزد ابن سعد ببرد تا وى سر منور را بر نیزه بلندى زده و در جلو سرها مقابل دیدگان اسیران وارد شهر نمایند، طبق حكم پسر زیاد ملعون، لشگریان مسلح با حربه‏هاى برهنه بر سر چهار راه ‏ها و كوچه ‏ها ایستادند.

چون اولاد رسول خدا صلى الله علیه و آله و ذرارى فاطمه زهراء سلام الله علیها را با چشم پر آب و جگرهاى خون شده همچون اسیران وارد كوفه خراب كردند از هجوم تماشائیان راه عبور مسدود شده بود، قریب بیست سر بالاى نیزه بود و شصت و چهار زن بر شتران و بعضى بر قاطر و برخى در محمل‏هاى بى روپوش كه عرب او را اقتاب مى‏خواند سوار بودند، در بغل هر خانمى دختر بچه‏اى سر و پاى برهنه با چشمى اشکبار قرار داشت، كوفیان از مرد و زن، كوچك و بزرگ به تماشاى ایشان ایستاده بودند، بعضى خندان و برخى گریان به نظر مى‏آمدند.

از جدیله اسدى نقل شده كه مى‏ گفت:

سال شصت و یك هجرى در كوفه بودم كه لشگر ابن زیاد از كربلا برگشته بودند و اسیران آل احمد مختار را وارد بازار كوفه كردند. من از پیر مردى احوال پرسى آن اسیران دل شكسته را كردم.

پیر مرد در جواب گفت: آیا نمى ‏بینى سر پسر پیغمبر  را كه بر بالاى نیزه است...

در همین اثنا كه شیخ براى من قضیه را بیان مى‏ كرد زنى را دیدم مانند طلاى بى غش بر كوهان شتر لنگ و لاغرى نشسته كه آن شتر نه جهاز داشت و نه آن مخدره داراى حجاب بود، پرسیدم:

اى شیخ این بانوى مجلله كیست؟

گفت: ام كلثوم دختر على بن ابیطالب علیه السلام است.

پیشاپیش سرها سر سرور شهیدان که مانند ماه تابان بر سر نیزه بلندى در دستان خولى ملعون بود. صورتش مانند ماهى تمام بود كه از افق تیره طلوع نموده بود. محاسن شریفش مثل هاله بر اطراف ماه دائره زده بود. باد كه‏ مى ‏وزید محاسن شریفش را به یمین و یسار حركت مى‏ داد

پشت سر ام كلثوم جوانى علیل و بیمار را دیدم كه بر كوهان شتر لاغرى قرار گرفته اما با سر برهنه و خون از ساق پاى آن علیل سیلان داشت، پرسیدم: این جوان بیمار كیست؟

گفت: على بن الحسین علیهماالسلام است.

از دیدن آن بزرگوار گریه راه گلوى مرا گرفت، دیگر قوت حرف زدن نداشتم اما مى‏دیدم كه زن‏هاى كوفه بر بالاى پشت بام به تماشا بر آمده بودند به این اطفال خردسال كه در بغل زنان بودند نان و خرما مى دادند ام كلثوم مى‏فرمود:

«حرج على من یتصدق علینا اهل البیت فان الصدقة علینا؛ حرام اى زنها این دلسوزى نیست كه مى‏ كنید، بگذارید اطفال ما از گرسنگى بمیرند صدقه بر ما اهل بیت حرام است.»

سپس دست مى ‏آورد و نان و خرما را از دست اطفال مى‏ گرفت. از این حالت ام كلثوم صداى گریه از مرد و زن بلند شد و برخى كه شناختند ایشان اولاد پیغمبر صلى الله علیه و آله بوده و آن سر، سر فرزند زهراء سلام الله علیها است گریبان دریدند ضجه و ناله بر آوردند: وا ابن بنت نبى الله! وا حسناه! وا حسیناه!

در میان بانوان محترمه، مخدره مجلله‏ اى را دیدم كه با چشمان گریان صیحه مى ‏زد و مى ‏فرمود:

« اما یغضون ابصاركم عن حرم رسول الله ؛ آیا از تماشاى حرم رسول خدا چشم نمى‏بندید؟ »

دیدم صداى خلق به ناله بلند شد، پرسیدم: این مخدره كیست؟

حضرت زینب

 

گفت: هذه زینب بنت على علیه السلام.

بعد دیدم كه آن مخدره فرمود:

«اى اهل كوفه! مردان شما مردان ما را كشتند اكنون زنان شما بر ما گریه مى ‏كنند پس مردان ما را كه كشت؟!»

یك مرتبه صداى ضجه مرد و زن، پیر و جوان، به ناله وا حسیناه و وا اماماه بلند شد و غلغله ‏اى در زمین و زمان بپا شدمامورین و مزدوران دستگاه حاكمه براى ارعاب و خاموش كردن هر شورش و سر و صدائى شروع كردند به نواختن طبل و نقاره، آواز طبل و ناى از هر گوشه و كنار بلند شد .

فردی به نام مسلم گچکار مى‏گوید: چشمم بر امام بیمار افتاد دیدم كه با حال نزار بر شتر برهنه سوار و نیز اعضایش از جفاى اشرار مجروح بود و خون از رگهاى گردنش جستن مى‏كرد با دیده گریان مى‏فرمود:

یا امة السۆلا سقیا لریعكم                     یا امة لم تراعى جدنا فینا          

اى بدترین امت شما را خدا خیر ندهد كه رعایت حرمت جد مادر حق ما نكردید.

تسیرونا على الاقتاب عادیة                    كاننا لم نشید فیكم دینا

این حق ما بود كه اولاد پیغمبر را بر روى چوبهاى شتران بنشانید و بصورت اسیر وارد شهر و دیار كنید ما مگر در دین شما نبودیم.

در آن اثنا ناگاه صداى خروش و غلغله مردم بگوشم رسید چون نظر كردم دیدم سرهاى شهدا را آوردند.  پیشاپیش سرها سر سرور شهیدان که مانند ماه تابان بر سر نیزه بلندى در دستان خولى ملعون بود. خضاب محاسن پر خون آقا از سیاهى رنگ گویا به رنگ خضاب بود. صورتش مانند ماهى تمام بود كه از افق تیره طلوع نموده بود. محاسن شریفش مثل هاله بر اطراف ماه دائره زده بود باد كه‏ مى‏وزید محاسن شریفش را به یمین و یسار حركت مى‏داد.

چشم سپاهیان و جمعیت انبوه مردم كه به آن سر نورانى افتاد همه صدا به الله اكبر بلند كردند. اسیران و دختران خون جگر به هر طرف نظر كردند ببینند لشگر چرا تكبیر گفتند ناگهان چشمشان بر سر بریده حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام افتاد. یك مرتبه آن شصت و چهار زن و بچه صدا به شیون بلند كردند.

قریب بیست سر بالاى نیزه بود و شصت و چهار زن بر شتران و بعضى بر قاطر و برخى در محمل ‏هاى بى روپوش كه عرب او را اقتاب مى‏خواند سوار بودند، در بغل هر خانمى دختر بچه‏اى سر و پاى برهنه با چشمى اشکبار قرار داشت، كوفیان از مرد و زن، كوچك و بزرگ به تماشاى ایشان ایستاده بودند، بعضى خندان و برخى گریان به نظر مى ‏آمدند

هنگامی که دیدگان علیا مخدره حضرت زینب سلام الله علیها كه بر سر بریده برادر افتاد به حالتى شد كه زبان یاراى گفتن آنرا نداشته و قلم از ترقیم آن حال عاجز مى‏باشد. فقط همین مقدار گفته ‏اند كه آن بانو خیره خیره به سر مقدس برادر نظر كرد دید مردم مثل هلال شب اول ماه انگشت نما مى‏كنند. آن مخدره از سوز دل فرمود:

 اخى یا هلالا غاب بعد طلوعه                             فمن فقده اضحى نهارى كلیلتى

برادرم، اى هلال من كه در روز عاشوراء غروب كردى و از پیش چشمم پنهان شدى از وقتى كه رفتى روز من به شب تار مبدل شده است.

 

اخى یا اخى اى المصائب اشتكى                       فراقك ام هتكى و زلى و غربتى

برادرم، از كدام مصیبت‏هاى تو شكایت كنم؟ از فراق چون تو برادرى یا از دریده شدن پرده حرمت خود یا از ذلت و غربتم گله نمایم.

 

اخى لیت هذا النجر كان بمنحرى                        و یا لیت هذا السهم كان بمهجتى

برادرم، كاش شمر مرا در عوض تو نحر كرده بود و كاش آن تیر و نیزه ‏ها به قلب من مى ‏خورد.

 

اخى بلغ المختار طه سلامنا                               و قل ام كلثوم بكرب و محنة

برادرم، رسول خدا را از حال زار خواهرت كلثوم خبردار كن و بگو خواهرانم میان محنت و مصیبت مانده

 

اخى بلغ الكرار عنى تحیة                                  و قل زینب اضجت تساق بذلة

برادرم، سلام من را به پدرم حیدر كرار برسان و بگو دخترت زینب را با خوارى و زارى به شهرها مى‏برند.

جمعه 28 تیر 1392  4:26 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها