0

رسوایی پسر مرجانه به دست فرزندان امیر

 
lenditara1
lenditara1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1391 
تعداد پست ها : 9088
محل سکونت : همین دورو ورا

رسوایی پسر مرجانه به دست فرزندان امیر

رسوایی پسر مرجانه به دست فرزندان امیر

حضرت زینب

 

 


خورشید بى‏ نور و پریده ‏رنگ از دوردست رخ نمود. مصیبت زده ‏ترین كاروانى كه‏ تاریخ به خاطر دارد همراه بارى ‏گران و سهم‏ناك، یعنى سرهاى ‏شهدا در كوفه روان است. خاندان رسالت را به به دارالاماره سوى عبیدالله بن زیاد ‏بردند. دختر امیر مومنان، زینب کبری علیهاالسلام، منظره ای را دید که نتوانست تاب بیاورد.


 

زینب علیهاالسلام دست راستش را به روى باقى ‏مانده قلبش گذارد، مبادا از هم بپاشد. در آن ‏دم كه به اتاق بزرگى رسید و دید عبیدالله بن زیاد در جایى نشسته كه روزگارى پدرش على ‏امیرالمۆمنین علیه السلام در آن جا مى‏ نشست و نام او با عظمتى بى‏ مانند جهان را پر ساخته بود.

به جاى مه نشیند كژدم كور!

خواست در این هنگام قطره اشكى بفشاند و یا ناله ‏اى كند، شاید اندكى از آلام‏خود بكاهد، ولى خوش نداشت كه گریان و ذلیل با ابن زیاد روبه‏ رو شود.  زینب علیهاالسلام، كه پست‏ترین لباس‏هایش را بر تن داشت و كنیزانش دورش را گرفته ‏بودند، با ابهت و جلالى هرچه تمام‏تر قدم پیش نهاد و بدون آن كه به امیر سركش ‏خون‏خوار اعتنایى كند، رفت و به گوشه ‏اى بنشست.

ابن زیاد كه زینب علیهاالسلام را مى‏ نگریست كه این‏گونه با جلال و عظمت نشست، بدون ‏آن كه اجازه نشستن بگیرد، پرسید:

تو كیستى؟

زینب علیهاالسلام جواب نداد.

پرسش را دو بار یا سه بار تكرار كرد. ولى زینب علیهاالسلام براى آن كه خردش كند و كوچكش سازد، جوابش را نداد.

یكى از كنیزان بانو جواب داد:

این زینب دخت فاطمه است.

ابن زیاد كه از رفتار زینب علیهاالسلام به خشم آمده بود، چنین گفت:

حمد خداى را كه شما را رسوا كرد و بكشت و دروغتان را روشن ساخت.

ابن زیاد چون دید كه ام‌ّكلثوم علیهاالسلام نیز مثل خواهرش زینب علیهاالسلام فصاحت و بلاغت را از پدر بزرگوارش امیرالمومنین علیه السلام ارث برده و اگر با او سخن بگوید وى را مفتضح مى‏نماید روى خبیث خود را به جانب جوانی کرد، او امام سجاد علیه السلام بود

زینب علیهاالسلام كه با نظر حقارت بدو مى ‏نگریست، گفت:

«حمد خداى را كه به واسطه پیغمبرش، ما را عزیز و محترم قرار داد و از پلیدى ‏پاك گردانید. فقط گناه‏كار رسوا مى ‏شود و تنها فاجر دروغ مى ‏گوید. و او بحمدالله غیر از ماست‏».

ابن زیاد پرسید:

كار خدا را با خویشانت چطور دیدى؟

زینب علیهاالسلام كه هم چنان عظمتش استوار بود، گفت:

« مارأیتُ إلّا جَمیلاً، جز زیبایی چیزى ندیدم، چراکه سرنوشت آن ها فداكارى و كشته شدن بود. همه رفتند و در بسترهاى خود آرمیدند و به همین زودى خداى آن ها را با تو جمع خواهد كرد و در پیش او محاكمه‏ خواهید شد».

در این‏جا ابن زیاد سركش و پلید، كوچك شد و براى آن كه درد خویش را شفا بخشد، گفت:

خداى مرا از شورش تو و یاغیان سركش خویشان تو آسوده گردانید و رنج ‏درونى مرا شفا داد.

زینب علیهاالسلام، اشك‏هاى خود را پس زد و گفت:

«تو پشت و پناه مرا كشتى و خاندان مرا نابود كردى و شاخه‏ هاى مرا بریدى و ریشه مرا كندى. اگر این جنایت‏ها، درد تو را شفا مى ‏بخشد، به یقین بدان كه آسوده‏ گشتى و شفا یافتى!».

ابن زیاد خشمگین شد و گفت:

این زن سخن پردازى مى‏ كند; پدرش نیز سخن پرداز و شاعر بود.

زینب علیهاالسلام نیز با لحنى قاطع و محكم گفت:

«زن را با سخن پردازى چه كار؟ من با درد خود سروكار دارم‏».

چون ابن زیاد دید كه هر چه با زینب علیهاالسلام تكلم مى‏كند باعث افتضاح آن ملعون مى‏گردد صلاح خود را در این دید كه با آن مظلومه دیگر تكلم نكند تا رسوا نشود، پس روى نحس خود را بطرف جناب علیا مخدره ام‌ّكلثوم علیهاالسلام كرده پرسید: این بانو كیست؟

گفتند: این بانو ام‌ّكلثوم خواهر دیگر امام حسین علیه السلام است.

جناب ام كلثوم

 

ابن زیاد گفت: اى ام كلثوم حمد خداوند را كه كشت مردان شما را، پس چگونه دیدید آنچه را كه بر سر شما آمد؟

ام‌ّكلثوم علیهاالسلام فرمود: اى پسر زیاد اگر چشم تو به كشتن برادرم حسین روشن شد پس بدان كه طول كشید زمانهائى كه روشن گردیده بود چشم جدش پیغمبر به دیدن او ، رفتار جدش این بود كه هر وقت او را مى‏ دید وى را در آغوش مرحمت خود جاى مى ‏داد و او را مى‏ بوسید و به لب ‏هاى او كه حال بر سر نیزه پژمرده شده است بوسه مى ‏زد و مكرر بر دوش خود سوارش مى ‏نمود.

اى پسر زیاد! براى جدش جوابى آماده كن چه آنكه او در روز حساب خصم تو خواهد بود.

ابن زیاد چون دید كه ام‌ّكلثوم علیهاالسلام نیز مثل خواهرش زینب علیهاالسلام فصاحت و بلاغت را از پدر بزرگوارش امیرالمومنین علیه السلام ارث برده و اگر با او سخن بگوید وى را مفتضح مى‏نماید روى خبیث خود را به جانب جوانی کرد، او امام سجاد علیه السلام بود. گفت:

نام تو چیست؟

جوان پاسخ ‏داد:

«على ‏بن حسین‏».

ابن ‏زیاد در عجب شد و پرسید:

آیا على بن حسین را خدا نكشت؟

جوان چیزى نگفت.

ابن‏ زیاد كه مى‏خواست ‏به سخن گفتنش وادارد، گفت:

چرا سخن نمى‏ گویى؟

جوان گفت:

«برادرى داشتم كه نام او نیز على بود; مردم او را كشتند».

ابن زیاد گفت:

خدا او را كشت.

زینب علیهاالسلام، كه پست‏ترین لباس‏هایش را بر تن داشت و كنیزانش دورش را گرفته ‏بودند، با ابهت و جلالى هرچه تمام‏تر قدم پیش نهاد و بدون آن كه به امیر سركش ‏خون‏خوار اعتنایى كند، رفت و به گوشه ‏اى بنشست

جوان خوددارى كرد و چیزى نگفت. ولى پس از آن كه ابن‏ زیاد دوباره به سخن‏ گفتن وادارش كرد، این آیه را تلاوت كرد:

«خداى در وقت مرگ همه را مى ‏میراند (زمر/42). و هیچ كس نمى تواند بمیرد مگر به اذن خدا (آل عمران/145)».

آن خودخواه سركش فریاد زد:

به خدا، تو از همان‏ها هستى. واى بر تو!

سپس به اطرافیانش نظرى انداخت و گفت:

ببینید به سن رشد رسیده؟ من او را مرد مى ‏شمارم.

آن گاه فرمان كشتن او را صادر كرد. در این هنگام، عمه ‏اش زینب علیهاالسلام دست در گردن ‏جوان انداخت و در آغوشش كشید و گفت:

«اى ابن زیاد! هر چه از ما كشتى بس است. هنوز از خون‏هاى ما سیراب نشدى؟ آیا از ما كسى را باقى گذاردى؟».

سپس او را سوگند داد كه از ریختن خون جوان درگذرد یا آن كه خودش را نیز با او بكشد.

ابن زیاد، مدتى به زینب علیهاالسلام نگریست. سپس، به سوى اطرافیانش روى كرده گفت:

خویشاوندى چیز عجیبى است. گمانم آن است كه دوست مى‏ دارد وى را نیز با او بكشم، جوان را آزاد بگذارید همان بیمارى وى را كفایت مى ‏كند .

در آن وقت سیدالساجدین علیه السلام فرمود:

اى پسر زیاد آیا به كشته شدن مرا مى‏ترسانى، آیا نمى‏دانى كه شهادت كرامت ما و قتل عادت شما است.

پس آن ملعون بى حیا امر كرد غل آورده آن حضرت را غل و زنجیر كردند و با زنان و دختران به زندان بردند.

جمعه 28 تیر 1392  4:25 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها